به نام خدا دوست همه انسانها
زن در آئین زرتشتی (جلسه دوم)
دوصدایی بودن داستان آفرینش در اساطیر زرتشتی
برخی ویژگیهای فرهنگ زرتشتی (ادامه)
فرهنگ و آموزههای زرتشتی در ناخودآگاه و روان قومی و جمعی تك تك ما زنده است و زندگی میكند. همهی ما به این معنا زرتشتی هستیم. بنابراین در بررسی و شناخت این آیین بخشی از وجود خود را میكاویم و میشناسیم.
در جلسهی گذشته بحث آیین زرتشت را شروع كردیم، در ابتدا به برخی از ویژگیهای آیین زرتشتی اشاره كردیم. برای این كه فرصت برسد تا بتوانیم موضوع زن در آیین زرتشت را هم شروع كنیم نیمی از این مشخصات را گفتیم و بقیه را به این جلسه واگذاشتیم. در آن جلسه به چند نكته و خصیصه در آیین زرتشتی كه به نوعی به فرهنگ كهن ما هم برمیگردد، اشاره كردیم.
آخرین نكتهای كه اشاره كردیم این بود كه در تفكر زرتشتی و اوستایی نسبتی بین مذهب و سلطنت وجود دارد، از خود زرتشت كه به حكومت گشتاسب میپیوندد تا اساطیر و فرهنگی كه در این آیین وجود دارد و به برخی عناصر آن اشاره كردیم، مانند این كه نخستین انسان، نخستین پادشاه هم هست. در حالی كه در ادیان سامی نخستین انسان، نخستین نبی است. یا درباره آرم زرتشتیان توضیح دادیم كه این علامت، مهر حكومت هخامنشیان بوده است. در جلسه گذشته نكات دیگری گفتیم كه دیگر تكرار نمیكنیم. درادامه به برخی عناصر دیگر در همین حوزه اشاره میكنیم.
در جلسهی گذشته گفتیم كه جهتگیری شخص زرتشت به نفع فقرا و تأكید بر شهریاری نیك است و اساساً هجرت زرتشت از محل زیستش به منطقه حكومت گشتاسب بر اساس مخالفت بزرگان و اشراف قوم با او بوده است، اما پس از پیوستن زرتشت به گشتاسب و پس از دو سال اولیه كه برای پذیرش آیین زرتشت كشمكش و كشاكشی وجود دارد، زرتشت 35 سال زنده است و به رسالت خود ادامه میدهد. چون تاریخ زرتشت در هالهای از ابهام و در مه اساطیر قرار دارد و عمدتا از منابع دینی میتوان بهره گرفت از تحولات و سیر این 35 ساله به خوبی آگاهی نداریم، اما درعین حال نكته قابل توجه این است كه گشتاسب اوستا با گشتاسب شاهنامه خیلی متفاوت است. در اوستا گشتاسب یك شاه روشنفكر، متدین و مصلح است ولی در شاهنامه این طور نیست. شاید شاهنامه را بتوان به طور نسبی صدایی بدانیم كه مردمیتر و غیررسمیتر و در حكم فرهنگ موازی بوده است.[1] ما در ایران همیشه دو فرهنگ موازی داشتهایم. یكی فرهنگ رسمی و دیگری فرهنگی موازی كه در میان تودههای مردم رونق و رواج داشته است.
در شاهنامه نقد زیادی به گشتاسب وارد میشود و فردوسی با او منفی برخورد میكند. گشتاسب با پدر درشتی میكند. خودكامه و نیرنگباز است. اسفندیار را آگاهانه به كشتن میدهد به طوری كه اسفندیار توسط رستم كشته میشود (و به همین دلیل دیگر نامی از رستم در آثار اوستایی باقی نمیماند. به این ترتیب نوعی پسزمینهی ذهنی و قضاوت منفی روی رستم تسری پیدا میكند). دختر از حاكم روم میگیرد و مسائلی از این دست.
تفاوت شاهنامه و اوستا در این حوزه قابل توجه است. یك نسك در اوستا تحت عنوان «در ستایش گشتاسب» وجود دارد. همچنین در اوستا شاهد توصیف، تجلیل و تطهیر همهی شاهان خوب و بد هستیم. پادشاهان همه پهلوان و پرهیزگار و بیباك و بزرگمنشاند. برای این مطالب میتوانید به یشت 19، بند 71 مراجعه كنید.
همچنین یكی از مهمترین و بزرگترین وظایف میترا حفاظت از فره پادشاهان است.[2] در همین فرهنگ، در داستان جم، میبینیم اهورا به فریدون دو شیئ نمادین میدهد: شیپور و شلاق. شاید به صورت سمبلیك بتوان شیپور را چیزی شبیه رسانههای جمعی امروزی و البته شلاق را سمبل فشار، ارعاب و سركوب دانست. البته آن سوی ماجرا هم قابل توجه است و آن ترك فره ایزدی از جمشید است كه در مورد علت آن دو روایت وجود دارد. در روایت دینی جمشید بیشتر به خاطر دروغ گفتن یا ادعای خدایی كردن گناهكار شده و در نتیجه فرهاش را از دست میدهد. اما در روایت اجتماعی جمشید به علت زورگویی و ستم، فره ایزدی را از دست میدهد. البته این فره ایزدی از كاووس و برخی دیگر از پادشاهان هم بنا به گناهانشان _ گناه دینی یا اجتماعی _ بیرون میرود كه این امر میتواند وجه مثبتی باشد.
همینطور در پایان ارداویرافنامه كه بیانگر آموزههای یك دین دولتی است میبینیم كه تأكید میشود تنها دین حق، دینی است كه توسط زرتشت آمد و «توسط گشتاسب گسترانده شد.» یا در جای دیگر همین كتاب میبینیم، كسانی كه علیه حكومت شورش میكنند به شدت در حال مجازاتند. مثلاً میخ بر زبان شورشگران علیه حاكمان میكوبند و گوشتشان را با شانههای آهنین میكنند.
در سیر و پروسه همین دین دولتی است كه شاهد قتل عام مانویان هستیم. مانویت دین تركیبی بین آیین زرتشتی و مسیحی است. (همین آیین در اروپا هم مورد فشار كلیسا قرار میگیرد كه داستان دیگری دارد). و به فتوای روحانیون مانی و مانویان، علیرغم حمایت اولیهای كه شاپور اول از آنها انجام داده است، قتل عام میشوند. همینطور شاهد قتل عام مزدكیان هستیم به طوری كه علیرغم حمایت اولیه قباد، پسرش خسرو، صدهزار مزدكی را سركوب میكند. در همین فرایند است كه شاهد سستی حكومت هخامنشی در مواجهه با اسكندر یا سستی حكومت ساسانی در برابر حملهی اعراب هستیم. هینلز (در كتاب شناخت اساطیر ایرانی ترجمهی آموزگار و تفضلی، صفحه 20) میگوید: نیروی حیاتی اسلام و مناسك رو به فساد رسمی، بیشتر از فشار و شكنجهی اعراب موجب اسلام آوردن مردم شد. شریعتی هم در مجموعهآثار 15، در فصل آیین زرتشت معتقد است اگر اسلام هم نمیآمد، آیین مانوی و آیین مزدك؛ وگرنه مسیحیت، آیین زرتشتی را شكست میداد. به هر حال ادغام با قدرت، آیین زرتشتی را به سمت فساد و نابودی برد. در واقع میتوان گفت این حكومتها از درون متلاشی شده بودند، این «تلاشی» فقط در انتظار یك «تلنگر» بود و این تلنگر را یك بار اسكندر و یك بار اعراب میزنند. به هر حال نسبت مذهب و سلطنت یكی از ویژگیهایی است كه در آیین و فرهنگ زرتشتی به شدت شاهد هستیم.
_ نسبت ملیت و مذهب؛ قومگرایی باز. نوعی قومگرایی در آیین زرتشتی مشاهده میشود. البته این قومگرایی با قومگرایی كه در آیین یهود و عهد عتیق شاهد هستیم، متفاوت است. قومگرایی در آنجا یك قومگرایی بسته است. یهوه فقط خدای قوم یهود است اما اینجا شاهد نوعی قومگرایی باز هستیم. و ضمن این كه ایرانیها سوگلی خداوند هستند ولی خداوند به اقوام دیگر هم توجه میكند. منظور از اقوام دیگر اقوام غیرآریایی است، آریایی هم یعنی نجیب و شریف، و این عنوانی است كه آریاییها بعد از ورود به جوامعی كه به آن مهاجرت كرده بودند، بر خود گذاشتند.
ما در اوستا و فرهنگ اوستایی شاهد نگهداری ایزدان از سرزمین یا سرزمینهای ایرانی هستیم. فرهكیانی خاص ایرانیان است. همینطور شاهد كمك ایزدان به ویژه آناهیتا _ كه در آبانیشت اوستا به كرات آمده است _ به ایرانیان در جنگ هستیم. یا ایرانویچ نخستین و بهترین سرزمینهای 16 گانهای است كه اهورامزدا آفریده است. و یا كوه البرز كه محل اتصال زمین و آسمان است در ایران یا ایرانویچ قرار دارد. همچنین در اوستا بارها بر افزایش نام و آوازهی سرزمین كه منظور سرزمین ایران است تأكید شده است. و یا دوگانه ایران و انیران، بارها در متون درجهی دو مطرح شده است. مثلا در بندهش، صفحه 102 میتوان این نگاه را دید. چمروش، مرغی اساطیری است مثل سیمرغ. بندهش میگوید این مرغ هر سه سال میآید و اقوام غیرایرانی كه نیرو جمع كردهاند و میخواهند به ایران حمله كنند را مثل دانههای ارزن از روی زمین برمیدارد. پس ما به وضوح و به تكرار شاهد یك نوع قومگرایی ایرانی در آیین و فرهنگ زرتشتی هستیم. ضمن این كه صدایی البته متفاوت ولی كمتوانتر و ضعیفتر هم در فرهنگ اوستایی وجود دارد و آن هم به رسمیت شناختن همهی اقوام است. به طوری كه در جایی انسانهای راستگفتار و راستكردار را در هرجایی كه متولد شده باشند، ستایش میكند.
_ جاودانگی انسان و طرح و تأكید بر آخرت. شاید بتوان الهیات زرتشتی را پیشگام تفكرات الهیاتی یا مذهبی دانست كه بحث آخرت و جاودانگی انسان را به طور منسجم مطرح كرده است. البته همانطور كه در قبل گفتیم شاید نخستین جرقههای بحث جاودانگی در اساطیر مصری دیده شده است اما در عین حال به صورت الهیاتی منسجم درنیامده و در اساطیر و فرهنگ زرتشتی است كه به صورت الهیات منسجم درمیآید. تا آنجا كه میتوان گفت یهودیها زمانی كه در بابل تبعید بودند، این ایده را از ایرانیان زرتشتی اخذ كردهاند. در بسیاری از آموزههای عهد عتیق پاداشی كه خداوند به نیكوكاران میدهد عمر طولانی است و مجازات بدكاران هم مرگ است، یعنی اساسا بحث معاد و جاودانگی مطرح نیست. یكی از فرقههای اصلی كه در بین یهودیان اولیه وجود داشت یعنی صدوقیان، اساسا به آخرت معتقد نبودند. و بین پژوهشگران معروف است كه بحث جاودانگی و آخرت را یهودیان از ایرانیها و فرهنگ زرتشتی اخذ كردهاند.
طرح خانواده ایزدان و اهریمنان و طرح مسئله اهریمن (شیطان). در این مورد هم گفته میشود كه یهودیها این آموزهها را در دوران تبعید از فرهنگ ایرانیها و آیین زرتشتی گرفتهاند. طرح بحث اهریمن (و اهریمنان) هم خود راه حلی برای مسئله شر است. قبلا در بحث آیین هندو، مطرح كردیم آنها با اصل تناسخ بحث شر را حل كردهاند. در تفسیر آنها، هر شر و بدی كه در زندگی وجود دارد، ناشی از اعمال بد و گناهی است كه هر فرد در چرخهی قبلی زندگیاش مرتكب شده یعنی منشأ شر را به رفتار و اعمال خود انسان برمیگردانند. اما در این جا برای شر منشأ كیهانی و مستقل قائل میشوند و برای خیر یك منشأ مستقل دیگر. این هم یك پاسخ است، یعنی اعمال منفی و رخدادهای منفی و شری كه در دنیا هست زادهی اهورا نیست. (در مذاهب یكتاپرستی سامی یكی از معضلات و پیچیدگیهایی كه به دشواری میتوانند پاسخ دهند وجود شر در جهان است.) البته برخی مانند شریعتی میگویند كه این راهحل (یعنی طرح استقلال اهریمن) یك عارضهی منفی هم دارد و آن این كه برای شر یك پشتوانهی كیهانی و قدرتمند و جبری به وجود میآید.
_ بحث آخرالزمان و سه موعود (یا سوشیانت). در فرهنگ زرتشتی سه موعود و آخرالزمانی و سوشیانت وجود دارد. در این فرهنگ كل جهان دارای چهار دورهی سههزار ساله است كه در سه هزار سال آخر، در هر هزار سال یك سوشیانت میآید. این سوشیانت بنا به تعریف برخی روشنفكران زرتشتی در ابتدا عام بوده یعنی هر انسانی میتوانسته سوشیانت باشد، ولی بعداً تحت تأثیر فرهنگ یهود و ایدهی ماشیا یا همان مسیح موعود، زرتشتیان هم موعود خود را شخص متشخص و خاصی قرار دادند كه همان سوشیانتها هستند. البته سه سوشیانت، سه پسر زرتشت هستند كه در آخرالزمان برای نجات جامعه، جهان و گیتی میآیند.
_ حمله به كویها (شاه _ كاهنان) و كرپنها (كاهنان ادیان ماقبل زرتشت). زرتشت برخورد شدیدی با آنها دارد و در واقع تحت فشار اینها هجرت میكند و به شرق ایران میرود و درونمایه برخورد هم شبیه برخوردی است كه مسیح در عهد جدید با شریعت متصلب زمانه و متولیانش دارد و یا شبیه اصلاحاتی است كه بودا در فرهنگ هندوئیسم زمانهاش كرده است. در قبل گفتیم كه بین مورخین تاریخ زندگی زرتشت از 6 هزار سال تا 600 سال قبل از میلاد مسیح نوسان دارد. به گفته موبد آذرگشسب كه از موبدین اهل تحقیق زرتشتی است، زرتشتیها به طور سنتی و رسمی تاریخ 600 سال قبل از میلاد را قبول دارند. (البته موبد آذرگشسب این نظر را رد میكند) و این تاریخ دقیقا با بودا همزمان است و بودا هم همین رفرم را در اندیشهی غالب زمان خود میكند.
در هر حال آیین زرتشتی، اما، خود بعدا دچار همین متولیان رسمی و موبدان میشود و حتی حق موبد بودن بین زرتشتیان موروثی است، مثل بحث سیدهای ما كه موروثی است و نسلشان به پیامبر برمیگردد. موبدها هم مدعیاند كه نسلشان به زرتشت برمیگردد. بدین ترتیب به تدریج میبینیم كه مثلث ایرانی گفتار، پندار و كردار نیكی كه زرتشت میخواهد جایگزین شریعت متصلب كند، كمرنگ میشود و دوباره قربانیها و ستایشها و نیایشها برمیگردد.
_ وجود كاستها. قبلا گفتیم در آیین هندوئیسم و ادیان هندو كاستها به شدت و قدرت وجود دارد. در ایران هم این امر وجود دارد كه البته كمرنگتر شده و یكی از دلایل كمرنگشدنش ورود ادیانی است كه از آن سوی ایران آمده است. بویژه اسلام كه گرایش ضدكاستی و ضدطبقاتی دارد. آقای آشتیانی در كتابش دربارهی زرتشت (صفحهی 431) میگوید در دورهی ساسانیان اگر فردی از یك كاست، صنف یا طبقهای میخواست به صنف و طبقهی دیگر برود بایستی مجوز رسمی میگرفت و پادشاه پس از مشورت با موبد مجوز رسمی میداد. و یا در صفحهی 446 به كشتن یك دبیر به خاطر نقد برنامهی مالیاتی پادشاه اشاره میكند. جملهای كه پادشاه به او میگوید این است كه «بیشرم و حیا تو از چه طبقهای هستی؟» یعنی تو چطور جرأت كردی مقابل من، مرا نقد كنی؟
طبقات در ابتدا سهگانه بودند و بعد چهارگانه شدند و صنوفی مثل صنعتگران، نانواها، خیاطها و دوزندهها و سازندگان صنایع كشاورزی هم به تدریج افزوده میشوند. این محصولات را در ابتدا خود افراد خانواده تولید میكردند، اما بعد اصناف آنها شكل میگیرد و طبقات سهگانه، چهارگانه میشود. در بهرامیشت بند 46 از طبقات سهگانه یاد شده اما در یسنا، هات 19، بند 17، میتوان چهار طبقه را دید. در ارداویرافنامه هم هر چند متن درجهدومی است اما در توضیح بهشت، این چهار طبقه را در چهار جای جداگانه بهشت توضیح میدهد.
به نوشته كتاب ایران باستان (موله، ترجمهی آموزگار ص 125) وظیفهی دینی هر فرد وظیفهی اجتماعی و طبقاتی اوست. یعنی این در فرهنگ جا افتاده بود كه وظایف، وظایف طبقاتی است. اما اگر در خود اوستا مقداری تأمل كنیم میبینیم وظایف طبقاتی كمرنگ است، یعنی وظایف اخلاقی، صنفی نیست بلكه فراصنفی است و همه صنوف و سنین وظایف اخلاقی مشابهی دارند. این امر نشان میدهد در آیین زرتشت، دو فرهنگ وجود دارد؛ فرهنگ توحیدگرا یعنی توحید اجتماعی و ضدسلطه و از سوی دیگر یك فرهنگ هم فرهنگ طبقاتی است. در فرهنگ زرتشتی این دو فرهنگ موازی هم پیش آمدهاند.
_ نگاه و برخورد منفی با برخی حیوانات و انسانها. شاید بتوان گفت كه در آئین زرتشتی، در مورد حیوانات هم شاهد یك نوع ثنویت هستیم. برخی حیوانات زادهی اهورا و برخی زادهی اهریمن هستند تا آنجا كه كشتن آنها ثواب دارد. این موضوع با دید امروزی كمی عجیب است. شاید ریشه این امر به فرهنگ و زندگی عشایری برگردد كه حیوانات موذی و حشرات گزنده به زندگی روزمره انسانها آسیب میرساندند و این موضوع كمكم جنبهی دینی پیدا كرده است. در خود اوستا نسبت به خرفستران (كه ریشهی لغویاش به گزندگی برمیگردد) یعنی حشرات موذی و گزندگان خصومت وحشتناكی وجود دارد و در كفاره برخی گناهان و خطاها فرد بایستی مثلا هزار تا مورچه و هزار تا حشره بكشد. اینجاست كه فردوسی میگوید میازار موری كه دانهكش است _ كه جان دارد و جان شیرین خوش است. آن شعر مقابل این شریعت متصلب است و نه صرفا یك نگاه عاطفی.
این برخورد را میتوان با بحث اهیمسا یا عدم خشونت مذهب جینی مقایسه كرد. قبلا گفتیم در آیین هندو با حیوانات خیلی مهربانند. یكی از دوستان ما كه در هند درس میخواند تعریف میكرد اگر در اتاقی كه ما داشتیم سوسك یا موش میآمد و ما دنبالشان میكردیم و میخواستیم آنها را بكشیم، هندیها تعجب میكردند و میگفتند شما چقدر ضدحیوانات هستید! آن حیوان هم دارد زندگیاش را میكند. در فرهنگ جینی اهیمسا یا عدم خشونت چیزهای سادهای را در برمیگرفت. روحانیون جینی پرطاووس میگرفتند و جلوی پایشان را جارو میكردند كه موقع راه رفتن پایشان را روی مورچه هم نگذارند. اما موبدان رسمی عصاهای سرمیخداری داشتند كه اگر این حیوانات را دیدند آنها را بكشند. در واقع این امر، به طور نمادین تفاوت این دو فرهنگ را نشان میدهد. در ارداویرافنامه هم آمده كه فرد گناهكاری را در یك دیگ آب جوش انداختهاند و دارند میجوشانند ولی یك پایش بیرون است و مجازات نمیشود. در بیان علت گفته میشود كه این فرد با این پا حیوانات موذی را میكشته است و ثوابش این است كه آن پا مجازات نشود. گربهی ایرانی هم كه در دنیا معروف است، امری كاملا جدید است و در فرهنگ زرتشتی به شدت حیوان منفور و مكروهی است و از حیواناتی است كه كشتن آن مفید است. در وندیداد هم میبینیم كه كشتن لاكپشت باعث بخشش همهی گناهان میشود. پرواضح است كه این اعمال اینك رواج ندارد بلكه در متونی كه باقیمانده، درج شده است. البته در ناخودآگاه ما ایرانیها نفرت از برخی موجودات و حشرات ریز به طور جدی وجود دارد.
اما جدا از حیوانات گزنده، نگاه دیگری وجود دارد كه باز اصلاً برای فرهنگ امروزی قابل درك نیست و آن نگاه منفی به سالمندان و معلولان است. در اوستا جایی زیر عنوان ارمشتگاه[3] عنوان شده است، محلی مخصوص افرادی كه درگیر چرخهی تولید نیستند و چندان ارزش اجتماعی ندارند. در فیلمهای راجع به سرخپوستها و نیز در فیلمهای ژاپنی دیدهایم كسی كه دیگر پیر و از كار افتاده شده باید به گوشهای برود و مثلا از گرسنگی بمیرد كه در واقع نوعی خودكشی داوطلبانه است. این مسئله مثل زنده به گور كردن دختران در اعراب است كه ریشهی اقتصادی دارد و نانخور را كم میكند. اینجا هم نوعی نانخور كمكردن داوطلبانه است. این نگاه منفی نسبت به از كارافتادگان و شكستگان در این فرهنگ دیده میشود. ارمشتگاه جایی است كه فرد بدترین لباسها و بدترین وضع را دارد. تصور میكنم الان این نگاه وجود ندارد ولی در اوستا و وندیداد وجود دارد. و حتی برای برخی از آنها محرومیتهای غذایی هم وجود دارد مثلا از برخی نذورات نمیتوانند استفاده كنند و از این دست محرومیتها.
نارساتن اصطلاحی است كه آقای دوستخواه برای افراد معلول ترجمه كرده است. بارها در این متن از معلولها به عنوان داغخوردگان اهریمن یاد میشود مثلا اگر كسی اندام بدی دارد مثلا گوژپشت است و یا صورت زشتی دارد، مثلا دماغش شكل بدی دارد، یا دندانهایش ریخته و...، با نفرت از او یاد میشود. گویی اینها گناهی كردهاند و یا در آنها شرارتی وجود دارد و داغخوردههای اهریمن هستند.
_ خودی و غیرخودی كردن دینی. البته این موضوع در همهی متون مقدس وجود دارد و در اوستا هم این نكته مقداری با مسئله قومیت (ایرانی) تلفیق شده است. همانطور كه قبلا گفتیم علیرغم این كه این امر در اوستا مثل متون دیگر وجود دارد ولی ما شاهد یك حالت دوصدایی هم هستیم. یعنی از یك طرف هم شاهد ستودن اشونان و پرهیزگاران و درستكاران در هر جا كه زاده شده باشند هستیم. و یا گفته میشود بایستی مزد فرد را چه درستكار و مؤمن باشد و چه بدكار و كافر پرداخت. و یا پیمانشكنی و عهدشكنی چه با مؤمن و چه با كافر، خطاست و... در ارداویرافنامه هم آمده كه عدهای از كسانی كه در جهنماند عهدشكنی (چه با مؤمن و چه با كافر) كردهاند. وفای به عهد و پیمان عملی اخلاقی و بیقید و شرط است كه در همهی ادیان مطرح است و به واقع یك اصل طلایی اخلاقی است.
اما ضمن این كه به این مطالب برمیخوریم، از طرفی هم با اصطلاحاتی مثل كیش واپسین، یعنی آخرین دین و داعیه ختم نبوت و ختم دین مواجه میشویم. البته همهی ادیان مدعی آخرین دین بودن هستند ولی سفتی و سختیها در ادیان مختلف فرق دارد. شاید در دین یهود از همه متصلبتر باشد.
همچنین «بزرگترین و زیباترین دین حال و آینده» از تعاریفی است كه در اوستا آمده است. و یا در بحث راجع به زرتشت گفتیم كه فتوای جهاد با ابزار و دو دست با دروندان مطرح میشود. یا گفته میشود هر كس از اهریمن پیروی كند و با آیین ما بستیزد، باید با او بستیزیم. همچنین نكات ریزتری نیز هست مثل این كه به روستاهای غیرمزداپرست میشود حمله كرد اما به روستاهای مزداپرست نباید حمله كرد. (در كشورهایی كه فقر وجود داشت غارت یكی از منابع اقتصادی بود). و یا، مثل ادیان سامی، از غیرهمدین میشود ربا گرفت. این موارد در اوستا هم هست كه مثلا میگوید گرفتن بالاترین بهره رواست. یعنی میتوان بالاترین ربا را هم از غیرهمدین گرفت و اشكالی ندارد. (این امر در فقه یهودی و اسلامی هم هست). یا حتی، جالبتر، در وندیداد آمده است كه پزشكی كه با چاقو كار میكند (جراح امروزی)، ابتدا باید روی سه نفر غیرمزداپرست این كار را بكند و وقتی مهارت پیدا كرد میتواند روی مزداپرستها عمل كند. این موارد در یهودیان به شكل افراطیتری دیده میشود. در مقالهای از خانم آموزگار به نام «دیوها از آغاز دیو نبودند» كه در مجلهی كلك شمارهی 30 آمده، از كتاب آفرینش زیانكار كریستینسن نقل میكند كه «باید مزداپرستان را برانگیخت كه زمین، محصول و داراییهای غیرمزداپرستان را به دست آورند». یعنی مؤمنان میتوانند به كافران حمله كنند و غارتشان كنند. در واقع این یك امر اجتماعی است كه توجیه دینی شده است.
همچنین وقت حمله سپاه ایران به كشورهای دیگر، مغها هم همراه بودهاند. (كیش زرتشت، ج1، ص 244). و یا ضحاك كه تورانی و غیرخودی است، نژادش را در اساطیر به اژدها برمیگردانند و غیرخودیها نسبت به ایرانیها، غول و دیواند. در كارهای خشایارشاه هم این نحوه برخورد با غیرخودیها را میبینیم. خشایارشاه مثل شاه سلطان حسین صفوی است. خشایارشاه هم پادشاه بسیار متعصب و جزمی و مدعی دین و دینداری بوده است. متن كتیبهی خشایار وجود دارد كه دركتاب تاریخ كیش زرتشتی، ص256 آمده است. آقای آشتیانی هم متن آن را آورده است. او اهورا را ستایش میكند و میگوید پرسشتگاه دیوان را ویران كردم. یعنی معابد ادیان دیگر را به دستور اهورا ویران كردم. آقای آشتیانی هم در ص 141 و 159 كتابش به آزار پیروان دیگر ادیان از جمله شكنجهی مسیحیان اشاره میكند. در مقدمهی كتاب ارداویرافنامه هم خانم آموزگار میگوید در قرن سوم تعقیب و آزار مانویها و مسیحیها رواج داشت.
یك كتیبهی دیگر هم وجود دارد از موبد موبدان زمان خشایارشاه به اسم كردیر (یا كریتر) است. او در آن كتیبه شاهكارهایش را گفته است. یكی عقد محارم است، مثل این كه ما ایرانیها میگوییم عقد پسرعمو و دخترعمو را در آسمانها بستهاند؛ آنها در رابطه با خواهر و برادر و ازدواج نزدیكان هم همین نگاه را دارند كه بعدا در این باره بحث میكنیم. كار دیگری كه برمیشمارد زیر فشار گذاشتن مؤمنان دیگر ادیان است كه آنها را پیرو مكتب اهریمنان میداند. این مطلب را آقای آشتیانی در ص 441 میگوید و اشاره میكند كه او پیروان یهود، بوداییان، هندوها، نصرانیها و زندیقها را با افتخار نابود میكند. این دیگر جزمیترین و متصلبترین شكل برخورد با غیرهمدین است كه دراین جا دیده میشود.
در كتاب چهارم دینكرد فقرهی 27 هم درباره شاپور آورده كه پس از رسمیت اوستا دستور میدهد «از این پس گمراهی در دین نشاید و كسی به بیدینی مجاز نیست». یعنی یك برخورد كاملاً منفی با پیروان ادیان دیگر و نیز فرقههای مختلف درونی صورت میگیرد. موبد آذرگشسب نیز در كتاب «مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان» (انتشارات فروهر، چاپ سوم، 1372، ص 172) از وندیداد، فرگرد 12، نقل كرده كه «هرگاه یكی از همبستگان نزدیك ما به عقیده و مذهب بیگانه درآید باید پیوند خویش را با چنین كسی ببریم». در اوستا ترجمهی آقای دوستخواه این قسمت حذف شده كه عجیب است. به هر حال برخورد با غیرخودیها یكی از نكاتی است كه در همهی متون وجود دارد ولی نوع تصلب و بستگیاش فرق میكند. در بسط تاریخی ادیان هم این نوع رفتارها فرق میكند، یعنی پیروان برخی ادیان با اقلیتهای دینی ملایمتر برخورد كردهاند و برخی سختتر كه موضوع بحث ما نیست.
_ تأكید بر عقل و خرد در انتخاب راه زندگی. در اوستا یكی از موضوعاتی كه زیاد میبینیم تأكید بر عقل و خرد است. البته این عقل عمدتا اخلاقی و در رابطه با انتخاب نیك و بد است ولی اساسا تأكیدی مستمر بر عقل وجود دارد. جالب این است كه در قرآن كلمهی مجرد و مستقل عقل _ چون قدرت انتزاع اعراب كم است _ فقط به صورت فعلی یعنی تعقل و عقل ورزیدن آمده است ولی در اوستا كلمه عقل را كه كلمهای انتزاعی است، هم داریم و بارها تكرار شده است. در فرهنگ زرتشتی اولین سخنانی هم كه اهورا به مشی و مشیانه (آدم و حوا) میگوید این است كه با عقل خود بیندیشد و زندگی را پیش ببرید كه بعد به آن اشاره میكنیم.
از این ویژگیهای مثبت و منفی؛ البته از منظر انسان امروز، بگذریم و بحث زن در اوستا را ادامه دهیم. ما در جلسهی گذشته تحلیل واژگانی زن را مطرح كردیم. وارد داستان آفرینش شدیم، در داستان آفرینش گفتیم كه این داستان در اوستا وجود ندارد. البته برخی پژوهشگران میگویند در اوستا هم بوده و بعد مفقود شده است و آنچه در دینكرد هفت آمده متخذ از خود اوستاست. اما به هر حال در اوستای موجود فقط اشاراتی به كیومرث و جمشید به عنوان نخستین انسان شده ولی داستان خلقت مطرح نشده است. بنابراین ما به ناچار به متون پیرامونی و درجهی دوم پرداختیم. از بندهش كه متعلق به قرن نهم میلادی است، و البته در دورهی تمدن اسلامی تألیف شده و یك دایرهالمعارف كوچك ایرانی و زرتشتی است دو روایت را مطرح كردیم. در یك روایت زن زادهی اهوراست كه اهریمن در برابر او جهی (یا جهیكا) را خلق میكند. اما در روایت دوم در عین حال كه زن مخلوق هرمزد است ولی خلقتش به ناچاری صورت گرفته و نیز از نژاد جهی است. سپس گفتیم كه یك جهیكای كیهانی وجوددارد كه دختر/همسر اهریمن است و اهریمن را تحریك به حمله به گیتی و جهان اهورایی میكند. اما جهیكای زمینی هم داریم. آنها زنانی هستند كه در اوستا كلمهی جه و جهیكا برایشان آمده است. مثلا در اوستا برای زنی كه فرزند نمیزاید، یا یائسه است و یا زنی كه برخی آداب دینی را انجام نمیدهد و یا برای روسپیها و... هم اصطلاح جه (و جهیكا) به كار رفته است.
پس در مجموع ما شاهد دو روایت از خلقت زن بودیم، در یك روایت نگاه منفی روی زن وجود ندارد اما در روایت دیگر زن به ناچار خلق شده و منشأ شر در جهان و جامعه تلقی شده است.
اما میتوان تأمل كرد كه در فرهنگ زرتشتی كدام یك از این دو روایت استمرار داشته و كدام یك صدای غالب شده است.
به هرحال هم اهورا داریم و هم اهریمن كه هر دو وجه مذكر و مؤنث، یعنی وجه مردانه و زنانه دارند. اهریمن هم وجه مردانه و زنانه دارد یعنی دیومردان و دیوزنانی را میآفریند. اگر این موضوع را بخواهیم درونی كنیم، میتوان گفت كه در درون هر كدام از ما اهورا و اهریمنی در حال حركت است، با ادبیات اسلامی و به قول شریعتی، روح و لجنی وجود دارد. اما نكتهی قابل تأمل این است كه هر چند اهورا و اهریمن در درون هر مرد و زنی وجود دارد ولی هیچ گاه تمامی مرد به وجه اهریمنی تقلیل داده نمیشود. اما در مورد زنان در بسیاری موارد شاهدیم كه گویی اهریمن زن را تسخیر كرده، یعنی تمامی وجود زن اهریمن و اهریمنی میشود و جه و جهیكا در واقع تجسم كل زنان میگردد. استنادات و فاكتهایش را در جلسهی پیش مطرح كردیم. در اینجا گویی جهیكا تجسم وجه اهریمنانه زنان نیست بلكه تجسم كل وجود زن است و كل وجود او را دربرمیگیرد نه بخشی از او را، چون اولا اغواگر مردان نیز زناناند و ثانیا بین زن و جهیكا بارها در اوستا این همانی تصور میشود و ثالثا بر تبار اهریمنی زن نیز تصریح میشود.
اهریمن كه فریبندهی انسانها و از جمله مردان است در چهرهی زنان، مردان را میفریبد. گویی اهریمن در زن تجسد پیدا كرده و همینجاست كه میبینیم واژهی جه و جهیكا به صورت لرزان و پرنوسانی كه استنادات و فاكتهایش جلسهی پیش مطرح شد، گاه فقط برای دختر اهریمن و زنان منفی و گاهی اوقات برای كل زنان به كار برده میشود. مرحوم بهار هم میگوید «او (یعنی جهیكا)، نه تنها انگیزانندهی اهریمن به هجوم به جهان هرمزی است بلكه فریبنده و اغواگر مردان نیز هست. و بنا به اساطیر زرتشتی زنان از او پدید آمدهاند» (ص 89). این جاست كه خانم مزداپور كه البته خودش زرتشتی و فرد روشنفكری است اعتراض میكند و میگوید كه این ناعدالتی است. یعنی جهیكا و اهریمن فقط یك بخش از وجود مرد است اما گویی كه اهریمن در مواردی كل وجود زن را تشكیل میدهد و تمامیت او را تسخیر میكند. وی میگوید «این بینشی است كه تاكنون هم تصحیح نشده است» (ص 115، دلیله محتاله). در وندیداد هم آمده است: زرتشت از اهورامزدا پرسید: كیست كه تو را به تلخترین اندوه دچار میكند؟ كیست كه تو را با تلخترین درد، دردمند میكند؟ ]پاسخ اهورامزدا این است:[ چنین كسی جهی است كه بر روسپیگری در پی اشون و نااشون، مزداپرست و دیوپرست و نیكوكار میرود. (وندیداد، فرگرد18، بند 61 و 62، ص857 ترجمهی آقای دوستخواه). اهورامزدا میگوید زنی كه به روسپیگری به دنبال مرد چه با دین و چه بیدین میرود، بیشتر از همه من را اذیت میكند.
جهیكا جدا از نقشآفرینی كه در آغاز ْآفرینش دارد، و جدا از تجسمی كه در طول تاریخ در كاركرد منفی زنانه داشته است، در اساطیر زرتشتی؛ در انتهای تاریخ نیز باز سخن از او به میان میآید.
آفرینش در فرهنگ زرتشتی چهار دوره سه هزارساله دارد كه سه سوشیانت (شبیه مهدی موعود شیعیان) در سه هزار سال آخر ظهور میكنند (هر هزار سال یكی از آنها).
وقتی سوشیانت اول (اوشیدر) میآید كل اهریمنان در جهان و جامعه جمع میشوند و به صورت یك گرگ بزرگ درمیآیند. مؤمنان با این گرگ میجنگند و آن را شكست میدهند. اما از جسد این گرگ ابری تیره به آسمان میرود كه گفته میشود او جهیكاست. جهیكا بعد وارد وجود یك مار میشود. پس استمرار شر در جهان باز به شكل زنانه است. و دوباره هزار سال میگذرد و اهورائیان حكومت میكنند ولی شر نیز دوباره نیروهایش را جمع میكند. در هزاره دوم اوشیدرماه (فرزند دیگر زرتشت) و دیگر مؤمنان همه نیرویشان را جمع میكنند و آن مار عظیم را هم شكست میدهند. اما آن مار كه میمیرد، دوباره از جسدش یك ابر تیره بیرون میآید، اما باز گفته میشود این ابر تیره جهیكاست كه باز هم وارد جهان و تاریخ میشود. این حكایت را در مقاله خانم آموزگار به اسم اسطورههای آفرینش ایرانی میبینیم كه به صورت یك فصل در كتاب «شناخت هویت زن ایرانی»، به صورت داستان اوشیدر و اوشیدرماه مطرح شده است (ص 287). پس در پایان تاریخ نیز كه جنگهای پایانی اتفاق میافتد، هربار شر به صورت جهیكا ادامه حیات میدهد.
در این جا نیز گویی شر، فقط بخشی از وجود زن نیست، بلكه شر تجسم تماماً زنانهای پیدا می كند. زن در این جا از سرشت و درون اهریمن متصاعد میشود و نقش و رسالت او را ادامه میدهد. در اینجا زن هم دیوزاد است و از تبار دیو و هم زاینده دیو. به این ترتیب شر را دوباره بازتولید میكند و بسط و گسترش میدهد. به گمان من در بسط این فرهنگ این صدا، بلندتر از صدای دیگر است.
اسطورههای دیگر در روایت پلكانی آفرینش در فرهنگ زرتشتی
روایت جهیكا، یك روایت از داستان خلقت است. اما ما میتوانیم روایت خلقت در فرهنگ زرتشتی و اوستایی را اصطلاحاً روایت پلكانی نام دهیم. در این فرهنگ تنها یك اسطوره، راجع به آفرینش وجود ندارد بلكه اسطوره«ها»ی آفرینش وجود دارد. عنوان مقاله خانم آموزگار هم در كتاب یادشده، «اسطورههای آفرینش» است. در برخی از ادیان یا فرهنگها، یك اسطوره داریم، مثلا اسطوره آدم و حوا. اما در این جا با اسطورههای مختلفی مواجهیم. هر چه كه به گذشتههای تاریخی باز میگردیم پراكندگی اساطیر بیشتر است. در فرهنگ ایرانی اسطورههای دیگری هم داریم. اسطوره كیومرث به عنوان اولین انسان هم خود یك روایت از داستان آفرینش است. در پایان این اسطوره و از درون آن، اسطوره مشی و مشیانه _ همان آدم و حوای زرتشتی _ بیرون میآید. یك اسطوره دیگر هم اسطوره جم و جمك یعنی جمشید و خواهر/همسرش میباشد. اسطورههای دیگری هم وجود دارند مثل اسطورههای منوچهر، هوشنگ و تهمورث كه هر كدام از آنها در اساطیر ایرانی به عنوان نخستین انسان تصور شدهاند.
پس اسطوره آفرینش واحدی در آیین زرتشت و به تعبیر عامتر در فرهنگ ایرانی نداریم. در فرهنگ ایرانی نوعی روایت پلكانی از خلقت وجود دارد. ما میتوانیم روی هر پلهای بایستیم و بگوییم روایت آفرینش همین است. بنابراین طیفی از داستانهای آفرینش وجود دارد.
اسطوره كیومرث، پیشنمونه انسان (نخستین انسان و نخستین پادشاه)
اهورا مزدا در فرآیند آفرینش و در سمت راست رودخانه دائیتی در سرزمین ایرانویج گاو اولیه را میآفریند و در سمت چپ رودخانه كیومرث انسان اولیه را، با پیكری بزرگ و وسیع كه عرض و طولش مساوی است. در اینجا ما شاهد ردپای اسطوره غول كیهانی هستیم كه در بسیاری از تمدنها وجود دارد. دو غول كیهانی كه در ابتدا با هم میجنگند و غول پیروز از اجزای بدن غول مغلوب جهان را میآفریند. مثلا از سرش آسمان را میآفریند، از پاهایش زمین، از اشكش آبها، از احساسش آتش و از موهایش گیاهان را. بنا به گفته كریستین سن اسطوره غول كیهانی در اساطیر بابل، اسكاندیناوی، هندی، ژاپنی و... وجود دارد. (نخستین انسان، نخستین پادشاه، صفحه 16)
در اینجا، در انتهای آفرینش، حیوان و انسان؛ كیومرث و گاو نخستین، هر دو از خاك خلق شدهاند. ولی نطفه آنها از نور است. آنها تلفیقی از خاك و نور هستند. در اساطیر سامی روح و لجن را داریم. گل و لجن بدبویی وجود دارد و بعد روح خدا درون آن وارد میشود. در اینجا هم شكل دیگری از همین ماجرا را به صورت نور و خاك داریم. گاو و كیومرث از نور و خاك هستند. در عقاید مانویان هم جفت اولیه، گهمرد و مردیانه، آدم و حوا؛ آفریده دیوانند. جسمشان آفریده دیوان است اما روانشان متعلق به جهان روشنی است. گهمرد، مرد و مردیانه، زن است. اما مردیانه كه مؤنث است نورش مقداری كمتر است! یعنی جنبه الهی و ماورایی در زن كمتر است. (اسطورههای آفرینش در آیین مانی، صفحه 76) در این اسطوره نخستین انسان از آمیزش دو دیو نر و ماده به وجود میآید. (صفحه 76 و 121) یعنی جسم انسان آفریده دیوان است و جنبه اهریمنی دارد و روح و روانش جنبه اهورایی دارد و نوری است كه وارد این مخلوق میشود.
به هر حال؛ نخستین انسان، نخستین پادشاه هم هست. «سر پادشاهان كیومرث بود». كیومرث نخستین پادشاه است. اما او مذكر است. بلندبالا چون مرد جوان 15 سالهای. ولی پادشاهی او مجازی است یعنی پادشاهی واقعی نیست. (اما میگویند پادشاهی هوشنگ واقعی بوده است). مانند آدم كه اولین انسان و همینطور اولین نبی است. اما ظاهراً آدمهای دیگری نیستند كه بر آنها نبوت كند. اینجا هم كیومرث سی سال حكومت میكنند. اما بر چه كسی؟ خیلی معلوم نیست. چون فضا، فضای اسطورهای است. به هر حال، كیومرث سه هزار سال بیحركت است. بعد به نیروی اهریمنان میمیرد. (در اینجا اسطوره غول كیهانی شكسته میشود یعنی در آن اسطوره ایزدان میكشند ولی در اینجا كیومرث توسط اهریمنان كشته میشود). اما در موقع مرگ كیومرث تخمه او بر زمین میریزد و سپندارمذ كه خود مادر او بود، اینك تبدیل به همسر او میشود و تخمه او كه بر زمین ریخته بود را پرورش میدهد.
كیومرث از آمیزش آسمان و زمین، اهورا و دخترش سپندارمذ به وجود آمده بود. (این خود برآمده از یك اسطوره قدیمیتر است كه در آن انسان از آمیزش و زایش آسمان و زمین به وجود میآمد). نویسنده كتاب ایران باستان (در صفحه 124) میگوید: «این اولین ازدواج با خویشاوندان و محارم است.»
به هر حال از تخمه او دو گیاه میروید، دو ریواس. از این جا وارد پلكان و اسطوره دیگری در رابطه با آفرینش انسان یا زن و مرد میشویم. البته در روایت شاهنامه دو ریواسی كه بعدا تبدیل به زن و مرد یعنی همان آدم و حوای زرتشتی میشوند، وجود ندارد. در شاهنامه مقداری شاخ و برگهای اسطورهای حذف شده است، بنابراین از كیومرث، فرزندش سیامك به وجود میآید و بعد به هوشنگ میرسد. این هم خود یك اسطوره آفرینش است.
پس در دو اسطوره آفرینش، در یكی بحث جهیكا (كه درباره آن به تفصیل بحث كردیم) و در دیگری اسطوره كیومرث را داریم. اسطوره كیومرث كاملا مرد محور است، چون او مرد جوان 15 سالهای است. تا اینجا بحثی از زن نیست. اما در بخش بعدی (رویش دو ریواس) سخن زن نیز به میان میآید. برخی از محققین اصطلاح جالبی آوردهاند و گفتهاند كیومرث پیشنمونه انسان است. وقتی تخمه این پیشنمونه بر زمین میریزد و زمین دو گیاه میرویاند، وارد پله بعدی مِیشویم. یعنی حكایت مشی و مشیانه.
اسطوره مشی و مشیانه
به نظر من افسانه آفرینش مشی و مشیانه بهترین بستر برای قرائتهای فمینیستی در فرهنگ ایرانی و زرتشتی است یعنی از پلههای دیگر آفرینش زیاد نمیتوانیم قرائتی به نفع زنان داشته و از آن برداشت تساویجویانه كنیم. البته میتوان از آنها همسرشتی مرد و زن را فهم و برداشت كرد. اما از جایی به بعد آن حكایتها كاملا مذكرمحور و مردمحوراند و شبیه داستانهای آفرینش در اسطورههای سامی میشوند. اما از اسطوره مشی و مشیانه كاملا میتوان قرائتهای فمینیستی كرد. در این حكایت دو ریواس كه یك ساقه مشترك و دو شاخهای كه هر یك 15 برگ دارند، در یك تغییر و تحول اسطورهای، دو انسان یعنی زن و مرد به وجود میآیند. در بندهش (ص 81) در این باره آمده است: «میان هر دو ایشان فره ]یعنی آن روح ایزدی[ برآمد... هرمزد گفت كه فره پیشتر آفریده شده و تن سپس برای آن آفریده شده است ]یعنی در ابتدا روح بوده و سپس جسم آفریده شده است. اما نكته جالب این است كه این دو ریواس كاملا شبیه هم هستند و تصریح میكند كه[ پیدا نبود كه كدام نر و كدام ماده است. ]در این جا همسرشتی مطلق زن و مرد را میتوان دریافت كرد. و این كه هر دو یك ساقه مشترك دارند و خودشان هم عینا شبیه هم هستند به طوری كه قابل تشخیص نیستند. بعد میافزاید:[ «سپس هر دو از گیاه پیكری به مردمپیكری گشتند]یعنی تبدیل به انسان شدند[». ]بعد پایینتر میگوید:[ «هرمزد به مشی و مشیانه گفت كه مردماید، پدر جهانیاناید.» ]البته در ترجمه یك «مادر» هم در كنار پدر داخل پرانتز اضافه شده و مترجم خواسته ادبیات مذكرمحور را مشترك كند. به هر حال هرمز میگوید:[ «مردماید. پدر جهانیاناید. شما را با برترین عقل سلیم آفریدم. ]در اینجا میبینیم كه در همان ابتدای خلقت تأكید روی عقل وجود دارد.[ جریان كارها را به عقل سلیم به انجام رسانید. اندیشه نیك اندیشید. گفتار نیك گویید. كردار نیك ورزید. دیوان را مستایید.» به زبان اسلامی دیوان را مستایید یعنی شرك نورزید و مشرك نشوید.
تا اینجا میبینیم همه چیزها مشترك است. ساقه آن دو مشترك است. آنها عینا شبیه هم هستند و قابل تشخیص نیستند. هر دو به طور مشترك مورد خطاب خداوندند و به بكارگیری عقل و مثلث نیك سفارش میشوند. بعد داستانهایی اتفاق مِیافتد: «پس اهریمن به اندیشه ایشان برتاخت و اندیشه ایشان را پلید ساخت و ایشان گفتند كه اهریمن آفرید آب و زمین و گیاه و دیگر چیز را». یعنی آنها مشرك و دیوپرست شدند. اهورا به ایشان گفت كه عقلتان را به كار بیاندازید. پندار و گفتار و كردار نیك بورزید و دیوان را مستایید. اما در اینجا آنها، هر دو نه فقط مشیانه، فریب شیطان و اهریمن را خوردند. این قسمت خیلی شبیه داستان خلقت در اسطورههای دیگر است. آنها در این مرحله مشرك میشوند. آیهای در قرآن هست كه همین نكته را میگوید. البته خیلی از مفسرین چون در تفسیر این آیه دچار چالش و مشكل شدهاند به نحوی از توضیح آن جاخالی میكنند. در قرآن هم به همین شكل آمده كه آدم و حوا به خداوند شرك میورزند. اما از آنجا كه در فرهنگ كلامی مسلمانهای كلاسیك آدم را پیامبر معصوم میدانند برایشان قابل پذیرش نیست كه آدم هم مشرك شده باشد. اما در آیه 190 سوره اعراف آمده است كه آنها وقتی كه فرزندشان به دنیا آمد گفتند این فرزند را شیطان به ما داده است. و قرآن میگوید اینها مشرك شدند. این نشان میدهد كه در حوزههای تمدنی مختلف مشتركاتی هست.
به هر حال در اینجا نخستین گناه دروغگویی است. و باز میبینیم این نخستین گناه یعنی دروغ را هر دو مرتكب میشوند. یعنی زن اصلا متهم نیست كه مرد را فریب داد. آنچه در عهد عتیق داریم. البته در قرآن هم همانند اسطوره زرتشتی زن و مرد به طور مشترك فریب میخورند. كسی دیگری را فریب نمیدهد. سپس توسط دیوان 40، 50 سال نیروی جنسیشان از بین میرود و بعد آمیزش میكنند و فرزندانی زوج زوج به دنیا میآورند. البته در ادامه اسطوره آمده است كه آنها اولین زوج را میخورند چون شیرین بوده و خداوند شیرینی فرزند را میبرد و شیرینی بزرگ كردن فرزند را به آنها میدهد. سپس به همین شكل یك دختر و یك پسر به دنیا میآورند. زوجهای مختلفی شكل میگیرد كه هر كدام سازنده یك ملتاند. مثلا یك زوج ایرانیها، دیگری سامیها، دیگری تورانیان و غیره را به وجود میآورند. از اینجا به بعد است كه مذكرگرایی شروع میشود. مردهای این زوجها پادشاهان آن سرزمینها میشوند یعنی تا اینجا همه چیز به صورت زوج و مشترك بود: ساقه مشترك، شكل مشترك، روح مشترك، خطاب مشترك و گناه مشترك. اما از اینجا به بعد كه تكثیر میشوند اولین پادشاه مذكر است. از اینجا مذكرگرایی بسط تاریخی پیدا میكند. و تاریخ وارد اسطوره میشود و مهر خودش را بر اسطوره میزند. سومین زوج هوشنگ است. هفتمین زوج جمشید است. و به این ترتیب از زوجهای مشی و مشیانه و فرزندان آنها و نوادگانشان 25 قوم به وجود میآید. این داستانی است كه در همه اسطورهها هست و میخواهد همه اقوام را به یك منشأ واحد بازگرداند. در داستانهای سامی منشأ را به آدم برمیگردانند و داستانهای هندو به یم یا جمشید برمیگردانند.
یك نكته را هم در حاشیه بگوییم. در اینجا اشارهای به مجازات «كار» نشده است. در عهد عتیق وقتی كه آدم و حوا گناه میكنند مجازات حوا پریود شدن و مجازات آدم كار كردن و رنج و زحمت است و اینكه دیگر در آن بهشت نباشد و راحت زندگی نكند؛ این مجازات اوست. اما در آیین زرتشتی و اوستا «كار»، مجازات نیست. كار امری مثبت به معنای شركت در سازندگی جهان است. این هم یك پله از حكایت پلكانی آفرینش یعنی پله مشی و مشیانه است. پس در داستان آفرینش زن و مرد، پله اول، جه و جهیكا، پله دیگر داستان كیومرث و گاو نخستین، پله بعد مشی و مشیانه است.
اسطوره جمشید
پله دیگر جم و جمك است. جمك خواهر_همسر جم است. جم (یا یم در ادبیات سانسكریت) از قهرمانان مشترك ایران و هند است كه هم در اوستا و هم در ودا آمده كه داستانش مفصلتر است. (بعدا در هر دو جا یعنی هم فرهنگ ایرانی و هم فرهنگ هندی نقش های جم به شخصیتهای دیگری منتقل میشود). در اوستا فقط نام خودش آمده و نام همسرش نیامده است. جم به معنای زوج است. این معنا نشان میدهد كه وقتی میگوید زوج باید زوج دیگرش را هم بگوید. ولی اوستا نگفته است و این نشان میدهد كه داستان ناقص است. چون در اوستا اسم همسر جم نیست.
اگر این اسطوره را به اسطورههای قبلی وصل كنیم، نسل هفتم از مشی و مشیانه به جم و خواهرش میرسد.
در فرهنگ ایرانی اهورامزدا به جم پیشنهاد نبوت میكند و او نمیپذیرد و فقط پیشنهاد پادشاهی را میپذیرد. این داستان بعدا سنگبنای تفكیك نهاد دین و دولت در فرهنگ اوستایی میشود كه قبلا در نسبت مذهب و سلطنت توضیح دادیم. (سوشیانتها هم در پایان تاریخ موبد پادشاهان میشوند). به هر حال داستان جم مفصل است و ما فقط به برخی از عناصر آن كه به بحث ما ارتباط دارد، اشاره میكنیم. در این اسطوره دیوان میآیند و جم را فریب میدهند و قرار میشود كه او، خواهرش را به دیوان بدهد و خود از دیوان زن بگیرد. دو خواهرش به همسری دیوان درمیآیند. این اسطوره معتقد است میمونها و خرسها حاصل ازدواج خواهران جمشیدند با دیوها. البته در ادامه همین اسطوره در بندهش آمده كه سیاهپوستان هم محصول ازدواج دیوان و انسانها هستند.
فرمانروایی جم، فرمانروایی بسیار پرآرامشی برای انسانهاست. مرگی وجود ندارد و او دیوان را هم بعدا به بند میكشد مثل سلیمان كه بر جن و شیاطین غلبه دارد. در اینجا هم همین حكایت وجود دارد. جم (یا جمشید) هزار سال حكومت میكند. چون انسانها نمیمردند و بیمرگی بود جمعیت زمین هر روز زیادتر میشود. آنقدر زیاد كه او سه بار زمین را گسترش میدهد (زمین در متون مقدس مسطح است). جمشید این كار را به كمك همان عصا و شیپوری كه از اهورا گرفته است انجام میدهد. به هر حال جم داستانی طولانی دارد.
همچنین در اسطوره جمشید اتفاقی میافتد كه مثل اسطوره طوفان نوح است. ایزدان به جمشید اطلاع میدهند كه زمستان سختی خواهد آمد، برف زیاد میشود. بعد اینها آب میشوند و سیلابی راه میافتد و تو میبایست از هر موجودی یك جفت را برداری و نجات بدهی برای این كه نسل آنها باقی بماند. جمشید یك دژ زیرزمینی درست میكند كه به ور جمشید معروف است. از هر نوعی سالمتر را انتخاب میكند. نارساتنان را راه نمیدهد. آنها داغخوردگان اهریمناند. اینها را وارد دژ خودش میكند. بعد حكومتش ادامه پیدا میكند. او سپس دچار گناه میشود. و با گناهش فرهش میرود و از دیوان شكست میخورد. این گناه را در متون محافظهكارانهتر گناه دینی؛ دروغ گفتن، خوردن گوشت قربانی (كه زرتشت به شدت با آن مخالف است) یا ادعای خدایی كردن میدانند. در متون اجتماعیتر این گناه را ستم و ظلم به جامعه میدانند. متونی كه رادیكالتر و زبان مردم هستند، این گونه میگویند. به هر حال فره او میرود. و اتفاقی میافتد كه ما در اسطورههای سامی اسمش را هبوط میگذاریم. وقتی او مرتكب گناه میشود توسط دیوی كه گفته میشود برادر خودش است كشته میشود (اینجا حكایت هابیل و قابیل وارد میشود) و به دو نیم تقسیم میشود. اما بعد دوباره نجات پیدا میكند و از نامیرایان و جاودانان تاریخ میگردد كه دیگر به بحث ما ارتباط ندارد. این اسطوره هم بخشی از داستان پلكانی خلقت است.
اما نكتهای كه در آن قابل توجه است كاری است كه خواهر/همسر جمشید میكند. پس از این كه جمشید فریب دیوان را میخورد، یك بار كه جمشید مست بوده خواهر/همسرش، لباس همسر او را كه دیو بوده میپوشد و وارد اتاق او شده و با او همبستر میشود و به این ترتیب با این حیلهای كه خواهر/همسر جمشید به كار میبرد، نسل جمشید (مانند هابیل و قابیل كه خواهر و برادر با هم ازدواج میكنند) ادامه پیدا میكند. در این اسطوره جمشید خود فریب دیوان را میخورد و جمشید را در اینجا فریبخورده دیو میبینیم و آنچه كه از خواهر/همسرش یعنی از حوا میبینیم مكر و حیلهای است كه او برای به دام انداختن جمشید به كار میبرد. مكر و حیله زنانه نكتهای است كه در بخش های دیگر این فرهنگ تكرار میشود و ما در آینده بیشتر به آن خواهیم پرداخت.
اما پله دیگر این بحث پلكانی، اسطورههای منوچهر و هوشنگ و دیگران است. شاید ریشه منوچهر به منو و من هندی برگردد كه به معنی انسان اندیشنده و همان آدم نخستین است و چهر هم یعنی نژاد پس منوچهر یعنی نژاد «من». برخی منوچهر را اولین انسان میدانند و برخی تهمورث را. تهمورث در اساطیر به تهمورث دیوبند معروف است. چون شبیه سلیمان، او نیز دیوان را به تسخیر خودش درمیآورد. سی سال اهریمن را به صورت اسبی درمیآورد و سوارش میشود و بر مردمان نیز حكومت میكند. بعد از سی سال اهریمن، همسر تهمورث را فریب میدهد. در اساطیر آمده است كه او را با انگبین و ابریشم فریب میدهد و نقطه ضعف تهمورث را متوجه میشود و با استفاده از همین امر او را به زمین میزند و میبلعد. در این حكایت فریب به سمت همسر تهمورث میآید. هوشنگ هم نخستین انسان تلقی شده كه نسل آدمیان و پادشاهان از اوست.
اگر بخواهیم داستان آفرینش را به عنوان محور دوم بحثمان جمعبندی كنیم باید بگوییم در اوستا (و حداقل اوستای كنونی) داستان خلقت وجود ندارد. اما در كتب دیگر زرتشتی و ایرانی حكایتهای مختلفی را دیدیم. روایت غالب جهیكا به شدت ضد زن است. حكایت مشی و مشیانه كاملا به نفع زنان است. در جهیكا زن بدذات است. زاییده و زاینده شر است. در حكایت مشی و مشیانه نگاه خوشبینانه و تساویجویانهای به زن و مرد وجود دارد. فقط در حلقه نهایی كه از اسطوره وارد تاریخ میشود دیگر فقط مردها پادشاه میشوند.
بنابراین ما حالت دوصدایی را در مجموعه اسطورههای خلقت اوستایی و زرتشتی میبینیم اما به گمان من صدایی كه به نظر میرسد بسط اجتماعی و حقوقی یافته است، صدای دوم است. و این البته بازتاب و برخاسته از شرایط و موقعیت اجتماعی زنان در تاریخ و جامعه بوده است.
ایزدزنان
در بحث از آیین هندو هم بحث ایزدزنان و ایزدبانوان را مطرح كردیم. در آنجا گفتیم كه اساسا طرح بحث ایزدزنان یك نوع اصالت دادن و اعتبار بخشیدن به زنان است. و كاملا قابلیت استمرار و بازخوانی فمینیستی دارد. همچنین اگر این ایزدزنان را سمبل طبقات حاكمه نگیریم،زبیانگر تقسیم كار بازتر، عادلانهتر و انسانیتری در آسمان نسبت به زمین است. (كه شاید خود برخاسته از دوره عادلانهتری در تاریخ، البته از منظر مسئله زنان، باشد.) اما تفوق مرد بر زن در آسمان هم وجود دارد و این جایی است كه تقسیمكنندگان فمنیست این اساطیر از آن عبور میكنند و با بیاعتنایی از كنار آن میگذرند. به گمان من آنها با اساطیر گزینشی برخورد میكنند. با این مقدمه وارد ایزدزنان در فرهنگ اوستایی و زرتشتی میشویم.
در اینجا اهورا را داریم بعد یك مجموعه شش گانه یا هفتگانه از امشاسپندان وجوددارد. امشاسپندان یعنی جاودانان مقدس كه به تعبیر سامیاش همان ملائك مقرب مثل جبرئیل، اسرافیل، میكائیل و... هستند. به زبان سیاسی امروز آنها كابینه و هیأت دولت اهورا را تشكیل میدهند! پایینتر از اینان ایزدان هستند. ایزدان كارگزاران نظاماند. پس در فرهنگ اوستایی و زرتشتی اهورا، امشاسپندان و ایزدان را به صورت یك مجموعه میبینیم. البته نمیخواهیم روی كلمه امشاسپندان تمركز كنیم، اما خود اصطلاح جاودانان مقدس، باز هم رگههای اسطورهای را نشان میدهد. چون در اساطیر ماقبل ادیان بخشی از ایزدان ارواح بزرگان سیاسی و مذهبیاند كه مقدس و جاودانه (یعنی همان امشاسپند) شدهاند.
بحث ما، زن در متون مقدس است و در این مجموعه كلاسها نمیخواهیم وارد بحث اساطیر ماقبل ادیان شویم. البته اگر بخواهیم بحث زن را وسیعتر و عمیقتر كنیم، باید یك پله عقبتر برویم و از زن در اساطیر شروع كنیم. در اساطیر هم همین بحثها و دعواها وتفاوتنظرها روی زن و جایگاه او وجود دارد. به گمان من هم میتوان در آنجا مجموعهای برخورد كرد و هم گزینشی. و نیز میتوان استنباطهای مختلفی داشت. در واقع بحث ما از نیمه تاریخ شروع شده است. در حالی كه بعضی از فمینیستها باز به طور متأخرتری از فصل سوم یعنی بحث زن دراندیشه جدید شروع میكنند. ولی هیچ بحثی راجع به زنان عمیق نخواهد بود مگر این كه به دوران گذشته بشر برگردیم و بگوییم زن در متون مقدس و فلسفه و ادبیات قدیم چگونه است و یا حتی به طور وسیعتر و عمیقتر به دوران كهن برویم و زن در اساطیر را بررسی كنیم.
همان گونه كه در بحث از ایزدزنان در آیین هندو آوردیم در فرهنگ اوستایی و زرتشتی هم باز میبینیم كه كیومرث محصول آسمان و زمین، اهورا و سپندارمذ است. یا در فصل یشتها كه بیشتر بحث ایزدبانوان در آنجا آمده نیز همین تلقی آمده است. در ارتیشت (یا اشییشت) درباره اشی دختر اهورامزدا آمده است: اهورامزدا پدر توست. سپندارمذ مادر توست. سروش و مهر، برادران تو هستند. (بند 16 _ ص 471 ترجمه دوستخواه) به این ترتیب باز هم پدر آسمانی و مادر زمینی مطرح میشود و معمولا هم برتری با پدر آسمانی است. به قول میرچاالیاده، كه در بحث آیین هندو هم آوردیم، برترین خدایان آسمان معمولا مذكرند و به ندرت مؤنث. خانم مزداپور هم نقش ایزدبانوان را فرعی میداند. آنها نقش اصلی و اساسی به عهده ندارند. این برخلاف بازخوانی زنمحور و فمینیستی از ایزدبانوان است. ولی قرائت خانم لاهیجی از این اساطیر كاملا متفاوت است. ایشان دنبال دوران گمشدهای در تاریخ میگردد كه زنان حاكم بودهاند (و یا در وضعیتی كاملاً مساوی با مردان بودهاند) و در آسمان هم ایزدبانوان حاكمیت داشتهاند. جالب است كه ایشان در كتاب شناخت هویت زن ایرانی به جهت وفور مجسمههای زنان، در كاوشهای باستانشناسی در رابطه با دوره كشاورزی، آن دوره را دوره زنمحوری لقب میدهد در حالی كه اكثر پژوهشگران دوره كشاورزی را دوران افول زنان میدانند. و به گمان من برخورد ایشان با تاریخ و اساطیر گزینشی است.
پس در نسبت ایزد آسمان و زمین، خدای آسمان برتر است. در بحث از ایزدبانوان، باید هم بحث ایزدان (ایزدان مذكر) را هم در نظر گرفت.
اگر اهورا یكی باشد و امشاسپندان 6، 7 تا باشند، اما ایزدان زیادی داریم، دهها و بلكه صدها. اما در مجموعه این ایزدان به وضوح شاهد كثرت ایزدان مذكر هستیم. خانم آموزگار در گفتگوی شفاهی كه با ایشان داشتم اكثر ایزدان را ایزدمذكر میدانستند.
نكته دیگر این است كه ایزدزنان معمولا قدرتمند و ثروتمندند. در فرهنگ هندوئیسم هم اشاره كردیم كه این امر میتواند بازتاب طبقات حاكمه باشد. یعنی ایزدبانو، زن طبقه حاكمه است كه چهره آسمانی پیدا كرده است.
در اساطیر ایرانی ایزدبانوان زیبا هم هستند كه نماد برجسته آن را در آناهیتا میبینیم. اگر به آبانیشت كه مربوط به آناهیتاست مراجعه كنیم، به وضوح شاهد این امر خواهیم بود. در رابطه با ایزدبانو اشی هم در ارتیشت میبینیم كه به صراحت میگوید: «ای اشی زیبا» (صفحه 469، دوستخواه) یعنی باز هم جلوه خاصی از زنان را به آسمان منعكس میكند. برخلاف فرهنگ هندوئیسم، من در اساطیر ایرانی با نسبت زن و شوهری ایزدان مواجه نشدم. شاید اطلاعات من ناقص باشد، اما از این نظر نمیتوانیم مسئله تفوق ایزدمردان بر ایزدزنان را تحلیل كنیم. در فرهنگ یونانی، در خانواده خدایان، خدای مذكر خدای مؤنث را تنبیه فیزیكی هم میكند.
اما نكته جالب این است كه در بانوان كیهانی هم ثنویت داریم. یعنی زنان و بانوانی كه درآسمان هستند هم اهورایی و اهریمنیاند. یعنی هم ایزدزنان را داریم و هم دیوزنان را. اگر كسی فقط روی ایزدزنان بایستد و زنمحوری تاریخ را استنتاج كند به گمان من نیمی از صورت مسأله و شاید نیمه بزرگترش را اصلاً ندیده و آن دیوزنان هستند. پس زنان در آسمان و در كل گیتی هم كاركردهای دوگانهای دارند. هم كاركرد اهورایی و هم كاركرد اهریمنی. اما كدام بیشتر مطرحاند و كدام مهمترند؟ شاید نتوان به سادگی قضاوت كرد كدام یك از آنها مهمترند؟دیوزنان مهمترند یا ایزدزنان؟ البته در اوستا ایزدان مورد ستایشند. و شاید از این جنبه بتوان یكتاپرستی اوستایی را طرح كرد. در دوران كهنتر اساطیری مردمان به اهریمنان هم پیشكش میدادند و آنها را ستایش و پرستش میكردند تا ایشان را راضی كنند كه به انسانها رنج و آزاری نرسانند، زلزلهای نفرستند، بیماری نپراكنند، قبیلهای را نابود نكنند. ولی در یك مرحله پیشرفتهتر كه در فرهنگ اوستایی شاهد آن هستیم فقط اهورا و ایزدان مورد ستایش و پرستش قرار میگیرند و دیگر كسی با دیوان رابطه ستایش و نیایش و پیشكش دادن ندارد و از این جنبه یك نوع یكتاپرستی، یا به طور دقیقتر همان دوآلیسم توحیدی، مشاهده میشود. بنابراین چون ایزدبانوان مثبت در اوستا آمدهاند، شاید نقش دیوزنان را در اوستا خیلی واضح نبینیم و نتوانیم قضاوت كنیم (البته در خارج از اوستا و در مجموعه فرهنگ زرتشتی میتوانیم قضاوت كنیم). بنابراین شاید این سؤال پاسخ روشنی نداشته باشد كه كدامشان مهمتراند؟ كدامشان بیشتر مطرحاند؟ اما این كه كاركرد كدامشان در زنان زمینی تجسم یافته را به وضوح میتوان پاسخ داد. در همه این متون عمدتا كاركرد دیوزنان در زنان زمینی و عینی تجسم و تبلور یافته است. و این صدای تاریخ است كه در متون مقدس هم منعكس شده و به خاطر تقدس این متون به خوبی نیز حفظ شده است. امروزه به دنبال كتیبهای یا چیزی زیر خاكی میگردیم كه رویش كار تحلیلی تاریخی كنیم در حالی كه متون مقدس كهن به خوبی حفظ شده و ماندهاند و انسانها به علت تقدس آنها، برای واژههایش هم حتی خون دادهاند كه به همان شكل حفظ بشود. در ابتدای بحثمان گفتیم كه متون مقدس آئینه تاریخاند. اگر با این حالت نگاه كنیم به نظر میرسد كه صدای بلندتر و آنچه در ذهن و عمل تجسمیافته «جهیكا» است. هر چند سپندارمذ هم وجود دارد یا ایزدبانوان هم وجود دارد. اما ما در روی زمین سپندارمذ نداریم در حالی كه جهیكا داریم و در اوستا هم بارها نقل شده است. البته در زمین زنان درستكار هم داریم كه در اوستا مورد ستایش قرار گرفتهاند ولی نه به عنوان جلوه یك ایزد آسمانی. اما نام زنان بد به عنوان تجسم دیوزنان آمده است.
در اینجا با این مقدمه مروری گذرا روی امشاسپندان میكنیم. قبلا گفتیم كه شش امشاسپند وجود دارد. به علاوه سپندمینو، پاكترین مینو (به عبارت مسیحی، روحالقدس) كه رئیس كابینه اهورا است و روی هم میشوند هفت امشاسپند. از شش امشاسپند، سه تا مذكر و سهتا مؤنثاند. اسامی برخی از امشاسپندان و ایزدان در عناوین ماههای دوازدهگانه سالهای ایرانی آمده است.
سه امشاسپند مذكرند: اردیبهشت؛ نماد راستی و نیكوكاری. بهمن؛ نماد اندیشه و منش نیك. شهریور؛ نماد كار و خلاقیت و چیرگی بر خود و جهان و خدمت و خویشكاری. سه امشاسپند مؤنثاند: سپندارمذ؛ سمبل و نماد پاكی و پارسایی، تحمل و فروتنی. خرداد؛ سمبل كار پیوسته و همیشگی و پارسایی. مرداد؛ سمبل زایش و جاودانگی و بیمرگی. (برخی میگویند هاروت و ماروت كه در فرهنگ سامی مطرح هستند همین خرداد و مرداد است كه تبدیل به هاروت و ماروت شده است).
آقای دوستخواه در صفحه سی و هشت از مقدمه ترجمه اوستا میگوید در اینها ما جنبههای پدری و مادری آفریدگار را میبینیم. اما دوستخواه نكته جالبی را ذكر میكند و میگوید: «سه فروزه اول ]یعنی امشاسپندان مذكر[ صفتهای اهورامزدا را به عنوان آفریدگار روان و سه فروزه دوم ]یعنی امشاسپندان مؤنث[ ویژگیهای او را به عنوان آفریدگار ماده نمایش میدهند.» یعنی سه امشاسپند مذكر به جنبه روان مرتبط است و سه امشاسپند مؤنث به جنبه ماده. این امر به بینش مانوی برمیگردد كه روان انسان را از نور و از خداوند میداند و جسمش را از دیوان و اهریمنان. در این نگاه جسم منفی و روان مثبت تلقی میشود.
اگر به درونمایه نمادهای یادشده نیز دقت كنیم میبینیم راستی و نیكوكاری، اندیشه و كار و خلاقیت عمدتا امری مذكر تلقی شده است. ولی مهمترین ایزدزن سپندارمذ است كه سمبل پارسایی، فروتنی، بردباری و تحمل است.
در مقابل این شش امشاسپند یا ملائك مقرب، شش دیو هم وجود دارد كه در واقع كابینه اصلی اهریمن هستند! از آنها نیز سه تا مؤنثاند: «ناهیه» (كه دشمن سپندارمذ است)؛ آفریدگان را از قانع بودن باز میدارد و آنها را ناراضی میكند یعنی سمبل نافرمانی و عصیان است. دیوزن دیگر «تَیریز» است (كه دشمن خرداد است)؛ او گیاهان و دامها را به زهر میآمیزد. سومین دیوزن هم «زَیریز» است (كه دشمن امرداد است)؛ او زهر میسازد. توصیف این دیوزنان را خانم آموزگار در كتاب تاریخ اساطیری ایران (صفحه 38) آورده است. در كتاب آئین زرتشت جلد یك هم در فصلی مستقل اینها را توضیح داده است. از این سه دیوزن، یكی سمبل نافرمانی و عصیان است و دو دیو بعدی سمبل نوعی فریبكاری هستند. روی فریب و اغوا بعدا بیشتر صحبت میكنیم. با زهر كشتن علامت یك نوع حیلهگرانه كشتن طرف مقابل است. در فرهنگ شیعه هم داریم كه مثلا خیلی از امامهای شیعه را زنانشان با زهر كشتهاند. با زهر كشتن یك نوع كشتن زنانه است و در آن نوعی فریب نهفته است. در اینجا او مستقیم حمله نمیكند، بلكه غیرمستقیم میكشد.
اما جدا از امشاسپندان مؤنث، ایزدزنان مهمی هم داریم. ایزدزنان میتواند موضوع یك تحقیق مستقل باشد. این ایزدان عمدتا در فصل یشتهای اوستا آمدهاند اما مهمترینشان یكی همین سپندارمذ است كه نماد پارسایی، تواضع و فروتنی و دختر/همسر اهورا است. خانم آموزگار در مقالهشان كه در كتاب شناخت هویت زن ایرانی میگوید او «نماد