به نام خدا، دوست همه انسانها
زن در آيين مسيح (جلسه دوم)[1]
«واي به حال شما اي فريسيان و اي علماي دين! چقدر رياكاريد. نه ميگذاريد ديگران به ملكوت خداوند وارد شوند و نه خود وارد ميشويد. نماز خود را عمداً طولاني ميكنيد تا مردم شما را ديندار بدانند ولي دور از چشم ديگران اموال بيوهزنان بيچاره را مي خوريد.
اي دوروها، واي به حال شما. همه جا را زير پا ميگذاريد تا كسي را پيدا كنيد كه مريد شما شود. وقتي موفق شديد او را دوبرابر بدتر از خودتان سزاوار جهنم ميسازيد...
واي به حال شما اي علماي دين، اي فريسيان رياكار! شما حتي دهيك محصول نعنا و شويد و زيره باغچهتان را زكات ميدهيد. اما از طرف ديگر مهمترين احكام خدا را كه نيكويي، گذشت و صداقت است فراموش ميكنيد. اي عصاكشهاي كور، كه پشه را از صافي ميگذرانيد ولي شتر را ميبريد.» (متي، 23، 13 تا 25)
جلسه گذشته بحث زن در آيين مسيحيت را شروع كرديم. در ابتدا سخنان و آموزههاي مسيح و آيين مسيحيت را تفكيك كرديم. بعد زندگي و آموزههاي مهم و محوري عيسي را گفتيم، به تأليف و تدوين تدريجي كتاب مقدس اشاره كرديم و نيز به ادبيات نقد كتاب مقدس پرداختيم. سپس قسمتهايي از بحث زن در آيين مسيحيت را بيان كرديم. طبق روال قبلي در بخشي از اين جلسه راجع به مسيحيت و در بخشي ديگر درباره زن در آيين مسيحيت بحث خواهيم كرد. در واقع دو فيلم با يك بليط را اجرا ميكنيم! جلسه گذشته بحث كتاب را مطرح كرديم. اينك به بحث كليسا ميپردازيم.
كليسا (كليساي مسيحي جايگزين قوم برگزيده يهودي)
بحث كليسا روايت تبديل نهضت به نظام است. (اين تئوري در ايران توسط شريعتي مطرح شد.) فرضيه و نظريه محوري ما در اين بحث اين است كه كليساي مسيحي جايگزين قوم برگزيده يهودي شده است. يعني ادبياتي كه در عهد عتيق راجع به قوم برگزيده وجود دارد در عهد جديد و در فرهنگ مسيحيت درباره كليسا مشاهده ميشود. در عين حال فكر ميكنيم سرنوشتي كه مسيحيت بر سر آموزههاي مسيح آورده با آموزههاي مسيح فاصله دارد. مثلاً مسيحي كه واسطهاي را نميپذيرفت و ميگفت در را بزنيد تا به روي شما باز شود و مستقيماً از خدا بخواهيد، توسط كليسا واسطة انسان و خدا شد و به تدريج هم كليسا و هم مسيح تجلي ملكوت و تجلي خداوند شدند. به اين ترتيب هم مسيح و هم كليسا واسطه و فاصله بين انسان و خدا شدند. هر چند كليسا رسميت خود را به مواردي چند از سخنان مسيح در اناجيل استناد داده است. موردي كه بيشتر به آن استناد ميشود جايي است كه عيسي در رابطه با شمعون (كه لقب او پطرس به معناي صخره است) ميگويد من كليساي خود را بر اين صخره بنا خواهم كرد. اين جمله مبنا و دستاويز تأسيس يك نهاد رسمي به اسم كليسا ميشود. سپس پولس رسول، كه بايد او را دومين پيامبر مسيحيت و يكي از بنيانگزاران اساسي مسيحيت بدانيم، تأكيد ويژهاي روي كليسا ميكند و كليسا را بدن و پيكر مسيح ميداند. عيسي سر و كليسا بدن اوست. او تقدس كاملي به كليسا ميدهد و ميگويد كسي كه مسيحي ميشود يعني به مسيح ايمان ميآورد حتماً بايد وارد كليسا بشود و بعد اين تأكيد در تاريخ كليسا، مؤكدتر ميشود: «خارج از كليسا راه نجاتي نيست» و بر اين انحصار تأكيد بيشتري ميشود.
واژه كليسا از كلمه «اِگلزيا»ي يوناني يا «اكلسيا»ي لاتيني به معناي مجمع و مجلس گرفته شده است. در ابتدا به هيأتها و مجامع مؤمنين در يك منطقه «اگلزيا» ميگفتند (ميلر ص 36، آشتياني ص 226). يعني در ابتدا اين كلمه اشاره به جماعت داشت نه به يك مكان يا نهاد خاص. ما وقتي ميگوييم مسجد يا حسينيه، منظورمان اشاره به يك مكان است، اما وقتي ميگوييم هيأت منظورمان جمعي از انسانهاست و اشارهمان به افراد است نه مكان. در مورد كليسا، در ابتدا معناي جماعتي از انسانها را داشته اما به تدريج در اذهان تغيير وضعيت ميدهد و الان وقتي ميگوييم كليسا ذهنمان روي يك نهاد و يك مكان ميرود نه مجموعهاي از افراد، در حالي كه در ابتدا منظور از كليسا جماعت بوده است. به تدريج اين معنا تثبيت شده و وارد تفسير كتاب مقدس ميشود.
در مورد تمثيل عاشق و معشوق كه در غزلغزلهاي سليمان آمده است، يهوديها ميگويند منظور از عاشق، يهوه يا خدا و منظور از معشوق، قوم بنياسرائيل است. تفسير مسيحيها متفاوت است. آنها ميگويند در اين تمثيل منظور از عاشق، خدا يا مسيح (اَب يا اِبن) است و معشوق هم كليساست. اين نشان ميدهد كه فرضيه ما در مورد جايگزيني كليسا به جاي قوم بنياسرائيل به واقعيت نزديك است.
همانطور كه ميدانيم حواريون مسيح، بعد از مصلوب شدن او، از صحنه فرار ميكنند ولي در فرايندي ديگر دور هم جمع ميشوند و يك تمركز اوليه به وجود ميآيد. سپس آنها در منطقه اطراف فلسطين پخش ميشوند. اين پخش شدن با تكثر محتوايي و تئوريك نيز همراه است كه به تدريج نمايان ميشود. قبلاً اشاره كرديم كه دو جناح يهودي – مسيحي و مسيحيهايي كه سابقه يهودي ندارند دو گرايش اوليه هستند كه به تدريج گرايش دوم در اكثريت قرار ميگيرد. در سالهاي اوليه محل تجمع آنها در كنيسهها بوده است. يعني آنها يهودياني بودند كه گرايشات خاصي هم داشتند مثلاً عيسي را موعود و مسيح ميدانستند. آنها، شايد يكي، دو سال در كنيسهها جمع ميشوند ولي به تدريج تعارضاتشان با يهوديها زياد ميشود و از آنها جدا ميشوند، به ويژه بعد از اعدام استيفان، آنها ديگر به كنيسه نميروند و جزو خوارج و مرتدين محسوب ميشوند و آنها را به كنيسه هم راه نميدهند. سپس آنها در خانهها، دشتها، گورستانها و... مخفيانه جمع ميشوند و جلسه تشكيل ميدهند. اين وضع به مدت دو يا سه قرن ادامه دارد.
در اين مدت جمعيت آنها بيشتر ميشود و به تدريج نوعي رقابت و يا حتي حسادت بين حواريون اصلي بويژه پولس و پطرس پيش ميآيد و همديگر را متهم به انحراف ميكنند. اختلافات اوليه به طور عمده بر سر مسئله شريعت و موضوع غيريهوديهاست. اولين شوراي رسولان در سال 48 شكل ميگيرد (دين مسيح، ص33) و در آن توافقات اوليهاي روي شريعت صورت ميگيرد. مثلاً در مورد منع زنا، خوردن خون و امثال آن. و يا مسئله ختنه تبديل به يك مشكل ميشود. وقتي اورشليميها ميشنوند كه در كليساي انطاكيه عدهاي مسيحي شده ولي ختنه نشدهاند فوري عكسالعمل نشان ميدهند و به آنها ميگويند «بدون ختنه نجات ممكن نيست» (تاريخ كليساي قديم، ص 56)، اما بحثهاي اين شوراي رسولان درباره ختنه به اينجا ميرسد كه ميگويند مسيحيهايي كه غيريهودياند لازم نيست كه ختنه شوند ولي آنهايي كه يهودي بودهاند در صورتي كه ختنه نشدهاند، بايد بشوند. اين توافقات اوليه صورت ميگيرد ولي همچنان شاهد تمركز ويژه و بستهاي در ميان مسيحيان نيستيم. اين ماجرا تا زماني كه آنها مورد سركوب قرار ميگيرند ادامه دارد. تا آنجا كه حتي در قفس شير نيز انداخته ميشوند به اين دليل كه حاضر به پذيرفتن قانون امپراطوري روم يعني سجده يا تعظيم در برابر مجسمه امپراطور نميشوند. وقتي امپراطوري روم ميبيند اينها يك اقليت قوي هستند و يا شايد، به استناد تاريخ، به اين دليل كه گزارشاتي به امپراطوري ميدهند مبني بر اين كه اينها خطرناك نيستند، ابتدا به عنوان يك دين موازي دين امپراطوري روم و سپس در زمان قسطنطين به عنوان تنها دين رسمي امپراطور به رسميت شناخته ميشوند. در سال 313 به مسيحيان آزادي مذهبي داده ميشود و در سال 384 به عنوان دين رسمي شناخته ميشوند و چند سال بعد يعني در سال 387 كانن يا كتاب معيار و رسمي آنها به تصويب ميرسد.
در ابتدا كليساهاي مهم، كليساهاي اورشليم، انطاكيه، اسكندريه، روم و بعدها قسطنطنيه بودند كه عمدتاً پايتخت يا مراكز اصلي اسقفنشين شناخته ميشدند. به هر حال، تا پايان قرن اول تركيبي از اقوام مختلف و كليساهاي مختلف توسط اين پنج كليسا به وجود ميآيد. به تدريج انشعابها شروع ميشود. شايد اولين انشعاب كه يك انشعاب كوچكتر است انشعاب چهار كليسا از كليساي روم باشد. در سال 68 در اثر حمله به اورشليم، كليساي اورشليم خراب شده و مركزيت آن براي ديگركليساها از بين ميرود و كليساي روم مركز اصلي ميگردد. اسقف روم نيز كمكم ادعاي رهبري ميكند ولي چهار كليساي ديگر، اين رهبري را نميپذيرند. (بعداً به برخي تفاوتهاي فكريشان اشاره ميكنيم). اين يك انشعاب است كه طي آن، اين كليساها به كليساهاي كوچكي در منطقه آسياي صغير تبديل ميشوند. مسيحيان در ايران هم پيرو همين كليساها بودند. شايد فرهنگي هم كه به عربستان ميرسد و پيامبر اسلام و مسلمانان اوليه از اين منظر، مسيحيت را ميشناسند اين نوع كليساها باشند نه كليساي اصلي روم. اما انشعاب بزرگتري نيز بعداً اتفاق ميافتد: روم شرقي و روم غربي، يا به عبارتي كليساي روم و كليساي قسطنطنيه. بويژه ادعاي پاپ روم مبني بر اين كه بر كرسي پطرس نشسته و رهبر همه رسولان است، موجب ميشود كليساي ارتدوكس يعني كليساي روم شرقي و كليساي كاتوليك يعني كليساي جامع (كلمه كاتوليك به معناي جامع است) كه ادعاي رهبري جوامع مسيحي و كليه مسيحيان جهان را دارد، در سال 1054 پس از 500 سال رقابت رسماً از هم جدا شده و همديگر را تكفير نمايند. پس از فروپاشي امپراطوري روم و حمله بربرها، كليساي غرب صاحب قدرت و ثروت زيادي ميشود ولي كليساي شرق همچنان تحت تسلط امپراطوريهاي منطقه قرار دارد. مركزيت كليساي ارتدوكس، بعدها به روسيه منتقل ميشود. اين كليساها زير دست حكومتهاي وقت بودهاند ولي كليساهاي غرب صاحب دين و دنياي مردم ميشوند. معروف است كه يك سوم از كل زمينهاي انگليس متعلق به كليسا بوده و آنها هم از پرداخت ماليات معاف بودهاند. در آنجا رقابت شديدي بين پاپها وجود داشت (تاريخ تفكر مسيحي، ص 227). همين موضوع راجع به فرانسه نيز گفته ميشود كه يك سوم خاك فرانسه از اموال كليسا محسوب ميشد. (جانناس، ص 651). حتي اگر عدد يكسوم خيلي دقيق نباشد اما نشان ميدهد كه ثروت كليسا خيلي زياد بوده است.
كليساهاي شرق و غرب با هم تفاوتهايي داشتهاند كه بعداً به مواردي از آنها اشاره ميكنيم اما آنچه در سطح مشاهده ميشد يكي ازدواج كشيشها در شرق بود كه در غرب وجود نداشت. در شرق صليب را از راست به چپ ميكشيدند و در غرب از چپ به راست (مثل تفاوت وضو بين شيعه و سني). زبان كليساي غربي، لاتيني و زبان كليساي شرقي يوناني بود. كشيشهاي كليساي غرب ريش خود را ميتراشيدند اما در شرق اين كار را نميكردند. اختلافات عملي در اين سطح بود.
كليساهاي ارتدوكس عمدتاً ملي هستند و سلسله مراتب كليساي روم كه شبيه نظام سياسي - اداري امپراطوري روم است را ندارند. الان هم ميبينيم كه وقتي رهبر كاتوليكهاي جهان فوت ميكند، پاپ اعظم توسط شوراي اسقفها يعني از طرف همه كليساها انتخاب ميشود. همان ماجراي دود سفيد و سياه كه چند سال پيش اتفاق افتاد. كليساي كاتوليك، كليساي جامع است. اما ارتدوكسها عمدتاً كليساي ملي دارند. يعني هر كشور براي خودش اسقف دارد، هر چند اسقفي كه در روسيه است از احترام بيشتري برخوردار است.
انشعاب مهم بعدي در سال 1517 اتفاق افتاد. خود مسيحيها ميگويند ظاهراً در تقدير ماست كه هر 500 سال شاهد يك انشعاب بزرگ باشيم. در سال 1517 پروتستانها و كاتوليكها از هم جدا ميشوند. پروتستانها سه منشأ و سه شاخة اصلي دارند. هر سه شاخه در قرن شانزدهم متولد شدهاند. در آلمان؛ لوتر، كليساي لوتري را كه محافظهكارتر و سنتيتر از كليساي كالوِني است بنا ميكند. بخشهايي از اين كليسا كه سنتيتر است داراي سيستم اسقفي مشابه سلسلهمراتب كليساي كاتوليك است. مركز سنتي اين كليسا در آلمان است. شاخه ديگر در سوئيس است كه زوينگي آغازكننده آن و كالوين ادامهدهنده آن است. اينها در جهان به كليساهاي اصلاح شده معروف هستند كه مركزيتشان در سوئيس است ولي زيرشاخههاي زيادي دارند. كليساهاي اصلاحشده مقام بالاتر از اسقف ندارند.
شاخه سوم كليساي پروتستان در انگليس است. تحولات در فضاي ديني انگليس مثل تحولات فضاي سياسي آن از بالا اتفاق ميافتد نه از پايين. در زمان هنري هشتم شكل معتدلي از پروتستانتيسم كالوني پذيرفته ميشود (در حالي كه قبلاً هنري هشتم با تفكر لوتري برخوردهاي تندي داشت). علت پيدايش اين كليسا هم داستان طلاق چندمين همسر هنري هشتم بوده كه ظاهراً به خاطر پسردار شدن و براي اينكه پادشاهي انگليس وليعهد مذكر داشته باشد، بوده است. كليسا با اين كار مخالفت ميكند ولي او از كليسا انشعاب ميكند و ميگويد من خودم رهبر كليسا هستم و كليسايي به نام انگليكن تأسيس ميشود كه گرايش آن از همه شاخههاي پروتستان محافظهكارانهتر است.
ساختار اين كليسا شبيه كليساي روم و داراي همان سلسله مراتب است. اين نكته جالب است كه دوست كشيشي ميگفت آنها عار ميدانند خودشان را پروتستان بنامند بلكه خود را حدفاصلي بين كليساي كاتوليك و كليساي پروتستان ميدانند. اسقف كانتربري داراي احترام بالاتري است اما در عين حال كليساهاي اين كشورها مستقل هستند و هر يك اسقف خاص خود را دارند. اين موضوع بويژه بعد از مبارزات ضدانگليسي بيشتر تشديد شد.
به هر حال اين سه شاخه با هم همگام و متحد نبودند و از سه جاي مختلف شروع شدهاند.[2] و نهضت اصلاح در كليسا نهضتي است كه از بدنة خود كليسا و از پايين اتفاق ميافتد. اين تحول مانند آن است كه در ايران انشعابات و تحولات فكري مهم و اثرگذاري داخل حوزههاي علميه اتفاق بيفتد، نه از بيرون و توسط روشنفكران مذهبي، بلكه از درون خود حوزههاي علميه. البته مشابه رخداد پروتستانتيسم را در فرهنگ اسلامي به ندرت ميبينيم، چون در جامعه ما روشنفكران مذهبي عمدتاً در خارج از حوزههاي علميه قرار دارند و اگر معدود افرادي در داخل حوزهها باشند، بعد از طرح دستگاه فكري و نظريشان، از درون حوزهها، عملاً اخراج ميشوند. در كشورهاي عربي هم معمولاً روشنفكران ارتباطشان را با بدنة اجتماعي از دست ميدهند و عمدتاً به خارج از كشور ميروند.
كليساهاي كاتوليك عمدتاً در جنوب اروپا هستند، ايتاليا، اسپانيا و... در خارج از اين مناطق، فيليپين يكي از كليساهاي قوي كاتوليك را داراست. مردمان امريكاي مركزي و جنوبي هم عمدتاً پيرو كليساي كاتوليك هستند. در امريكاي شمالي، در كبك كانادا و شرق آمريكا نيز رگههايي از اين شاخه وجود دارد.
كليساهاي ارتدوكس هم اكثراٌ در روسيه و در منطقه آسياي ميانهاند.
كليساهاي پروتستان هم در شمال اروپا، غرب اروپا و در امريكاي شمالي هستند.
گاه كليساي كاتوليك كليساي پطرس ، كليساي ارتدوكس كليساي يوحنا و كليساي پروتستان كليساي پولس ناميده شده است (مولند، ص 48).
سير اجمالي انديشه و رفتار كليساها
پس از فشردهاي كه راجع به پيدايش انواع كليساها مطرح كرديم بايد به سير اجمالي انديشه و رفتار كليسا بپردازيم. اما در ابتدا ضروري است مقدمهاي راجع به ريشههاي مسيحيت مطرح كنيم.
برخي ريشههاي مسيحيت
همانطور كه گفتيم مدت برانگيختگي عيسي خيلي كوتاه بود. از شش ماه تا سه سال. چند فرقة بزرگ در زمان عيسي بين يهوديها وجود داشت. فرقة فريسيان و صدوقيها و در كنار آنها يك گرايش ديگر به نام اِسِنيها. اگر بخواهيم با تاريخ اسلام مشابهت بدهيم و از اسلام مثال بزنيم تا بتوانيم ارتباط بهتري با بحث برقرار كنيم، ميتوانيم از حنفاء زمان پيامبر نام ببريم. پيامبر جزء حنفا نبود، ولي گرايش حنفايي داشت و فرهنگش به تفكر آنان نزديك بود. وجود حنفا بيانگر آن بود كه بستر جامعه استعداد رشد و پذيرش اين نوع تفكر را داراست. (راجع به اسنيها كتابي به نام ريشههاي مسيحيت و اسناد بحرالميت، با ترجمه فارسي وجود دارد) در انجيل از فريسيان و صدوقيان اسم برده شده است. ولي اسم اسنيها نيامده است. كنار اينها جريان ديگري به نام زلوتها (فداييها و باغيرتها) وجود دارد كه يك جريان سياسي راديكال و بنيادگراست. آنها موعودگرا (مسيحاگرا) و عملگرايند كه عليه دولت روم مبارزه ميكردند. عيسي به اينها نزديك نيست. تنها يكي از ياران عيسي به نام شمعون متمايل به آنهاست كه به شمعون غيور معروف است.
اسناد بسيار و كتب پژوهشي فراواني از جمله برخي كتب آكادميك مثل لاروس ميگويند كه اسنيها زهاد يهودي هستند كه بسترساز عهد جديد و مسيحيت شدند. به زبان اسلامي آنها حنفايي هستند كه در حد خود، بسترساز پذيرش اسلام شدند. اسني در زبان يوناني به معناي پاكي و تقدس است و به سوري به معناي برگزيدگان و مقدسين (آشتياني، ص 116). در مورد اسنيها اسناد تاريخي وجود دارد اما در مورد عيسي اسناد تاريخي وجود ندارد. هر چند هيچكدام از اولين ياران عيسي از بين اسنيها نيستند، اما سه منطقة اصلي كه مسيحيت در آن رشد كرده و گسترش يافته، يعني سوريه و مصر و آسياي صغير، جاهايي است كه اسنيها فعال هستند (ريشهها، ص 106). گويي آنها جاده را هموار كردند و رودخانه مسيحيت در آن بستر جاري شد. كتاب ريشههاي مسيحيت ميگويد: ارتباط مسلم اما پيچيده بين اسنيها و مباني اوليه مسيحيت وجود دارد (ص146). اسنيها از دو قرن قبل از ميلاد تا نيمه دوم قرن اول خيلي فعال بودند. يحيي هم به آنها نزديك است. برخي يحيي را اسني ميدانند، هر چند يحيي گرايش خاصي از اسنيهاست و همة آنها را در برنميگيرد.
كانون و مركز اسنيها دقيقاً منطقهاي است كه عيسي رفت و آمد دارد. (ريشهها، ص24).
يحيي هم با عيسي اشتراكات و افتراقاتي دارد. يحيي زاهد بوده اما عيسي مينوشد و ميخورد و ميهماني و عروسي ميرود ولي مشابهتهايي هم دارند. مثلاً تأكيدي كه يحيي روي تجرد، تعميد و... دارد (در قرآن هم داستان يحيي آمده و به عنوان يك نبي مقدس روي او تأكيد شده است. در عهد جديد هم اشاره ميشود كه طي داستاني امپراطور دستور بريدن سر او را ميدهد). اسنيها روي غسل تعميد تأكيد ميكنند و تعميد را نه صرفاً يك امر مادي بلكه پالايش روح، براي ورود روحالقدس ميدانند. آنها همچنان تأكيد ميكنند كه قيامت و آخرالزمان نزديك است. يعني همان محور اصلي پيام عيسي و بشارت انجيل و اين تشابهات نشان ميدهد كه فضاي اجتماعي و فضاي فكري و فرهنگي و ديني در حال آمادهسازي بستر مسيحيت است. البته طرفداران يحيي، مخالف مسيح بودن عيسي هستند، ولي مشابهتهايي هم دارند مثل توجه به وسوسة ابلبيس كه در هر دو فرهنگ وجود دارد و يا در اناجيل ميبينيم كه حواريون عيسي عمدتاًٌ كنار رود اردن هستند كه محل فعاليت اسنيها هم هست. اسنيها ضيافتهاي جمعي دارند كه مثل عشاء رباني مسيحيان است. در مورد مسئله طلاق فرهنگ آنها به مسيحيت نزديك است و حتي واژگان هم مشابه است (ريشهها، ص 47). آنها قبلههايي به سمت مشرق دارند كه در كليساها هم همينطور است (همان، ص 58). آنها نمازهاي جماعتي داشتند و يكشنبه روز مذهبيشان بود. چهارشنبهها و جمعهها هم روزهداري داشتند (ص 60). شهادتنامهها يعني اعتقادنامهها و گواهيهايي دارندكه بعداً در مسيحيت هم به عنوان اعتقادنامه ميبينيم (همان، ص 62).
به هر حال فضاي اجتماعي احساس آخرالزماني دارد و شاهد تشديد انتظار براي ظهور موعود هستيم. در آن هنگام مسيحهاي متعددي هم ظهور ميكنند كه دو نفر از آنها به نامهاي هارون و اسرائيل معروف هستند (همان، ص81). يك شخصيت تاريخي هم به نام معلم عدالت در اسناد بسيار مورد توجه است كه اسم واقعي او معلوم نيست. بعدها، البته به نادرست، ميگويند اين شخصيت همان مسيح است. چون برخي ميگويند وي اعدام شده و يارانش فراركردهاند (داستاني شبيه به عيسي). اما اسناد بعدي نشان ميدهد كه اين فرد مجازات شده ولي اعدام نشده است. البته او آموزههايي نزديك به عيسي هم داشته است.
اسنيها اختلافهايي هم با مسيحيها دارند. مثلاً آنها متشرعترند و روي آيينهاي عبادي بويژه سبت حساسيت دارند. مثلاً طبق عقايد آنها اگر فرد يا حيواني در روز سبت در داخل آب بيفتد نبايد نجات داده شود. در حالي كه، عيسي آموزهاي كاملاً مغاير دارد.
يكي از تفاوتهاي ديگر، تأكيد اسنيها روي پاكي و طهارت انسان و غذا است كه در فرهنگ يهوديها بيشتر ديده ميشود، اما درجه اهميت اين امور براي عيسي به اندازه يهوديها نبوده است و حتي ميتوان گفت به اين امور بياعتناست. موضوع طهارت دست و غذا يكي از مواردي است كه فريسيان به عيسي حمله ميكنند. همچنين اسنيها تقدس ظاهرگرايانهاي داشتند و ازگناهكاران فاصله ميگرفتند در حالي كه عيسي با آنها خيلي نشست و برخاست ميكرد. اين مثالها نشان از تفاوت رفتاري آنها دارد. اما اشتراكات زيادي هم دارند. آقاي آشتياني 27 مورد اشتراك را برميشمارد. بارت هم كه از متألهين مسيحي است ميگويد اسنيها كودكي را كه بعداً نام مسيح به خود گرفت را تربيت كردند (آشتياني، ص 133). ولي كساني كه عميقتر پژوهش كردهاند اين نظر را قبول ندارند و ميگويند مسيح با اسنيها رابطهاي نداشته است.
كتاب ريشهها به شباهت شگفت گفتار پلوس رسول به اسنيها اشاره ميكند (ص 120و ص 114). البته جوهرة تفكر پلوس مسيحي است ولي با اسنيها گفتگو داشته و از آنها تأثير پذيرفته و اين تأثير به قول كتاب ريشهها «در همه رسالهها و در مسائل اساسي قابل مشاهده است» (ص 114). يك مثال مهم دريافت و فهم از طريق كشف و شهود است كه ما در پلوس هم ميبينيم (ص 116). و يا مفهوم گناه يا مفهوم مبارزة نور و ظلمت، كه بيشتر متأثر از فرهنگ ايراني و زرتشتي است (ص 118). «گاه عين عبارت اسنيها در كتاب اعمال رسولان» آمده است (ص 119). كتاب ريشهها، سپس به مشابهت اين اسناد با مكاشفة يوحنا اشاره كرده و ميگويد چهار مورخ ديني متفقالقول هستند كه اين شباهتها وجود دارد (ص 120) و حتي در برخي جزئيات هم اين مشابهت ديده ميشود (ص 121). نويسنده در جاي ديگر از تعبير «تشابه عجيب در مسائل كلي» استفاده ميكند و ميگويد انجيل يوحنا از جدال نور و ظلمت مثال ميزند كه در اسناد اسنيها هم وجود دارد (ص 126). سپس نويسنده به «شباهت حتي در جزئيات و تكتك تعابير» تأكيد ميكند (ص 127) و يا به مفهوم دجال اشاره دارد (ص 128) و يا رسم صليب اسنيها كه يك T است ]كه من نميدانم معنايش چيست[، بحث غسل تعميد و يا مراسم طرد شيطان (ص 124). حتي بحث يك فصل كتاب اين است: «آيا طرف خطاب رسالة عبرانيان، اسنياناند؟». كتاب يادشده همچنين به تأكيد ويژة اسنيها به فرشتگان و مفهوم بليعال يا ابليس كه در انجيل آمده و باز يك مفهوم اسني است، ديدار خداوند و وجود دو روح و... اشاره دارد.
همه مثالهاي بالا، حداكثر ميتواند بيانگر برخي «شباهتها» باشد. اما درمجموع با اين استنادات، حداقل ميتوان گفت فرهنگ عيسي و مسيحيت، فرهنگي نيست كه ناگهان جوشيده باشد و زمينه و بستر آماده قبلي آن در فرهنگ زمانه وجود داشته است. ولي نوع تركيب و سامانه و مجموعة فرهنگ عيسي و مسيحيت پديده كاملاً جديد است و همين است كه زمانة خودش را فتح ميكند. (همين قضاوت را ميتوان در مورد محمد و حنفيها هم داشت).
به هر حال مسيحيتِ پس از مسيح، جدا از اين كه از ريشههاي اسني هم بهرههايي گرفته يا نگرفته باشد، سيري طولاني را طي ميكند. فرهنگ مسيحي بر فرهنگها و زندگي جوامع و انسانها تأثيراتي ميگذارد و تأثيراتي را نيز ميپذيرد. انسانها را تربيت اخلاقي ميكند. محبت فراديني را ترويج ميكند و اين بسيار فراتر از قومگرايي دين يهود است. اما در اين مسير طولاني تأثيرات فراواني را نيز ميپذيرد. چون بحث اصلي ما اين موضوع نيست، خيلي كلي بدان اشاره ميكنم ولي منابع و فرهنگهايي كه مسيحيت از آنها تأثير پذيرفته، و در زير مطرح ميشود، جمعبندي نظرات پژوهشگران است. منابع مختلفي در شكلگيري فرهنگ مسيحيت يعني فرهنگي كه در كليساها تدوين شده، مؤثر بوده است. مهمترين آنها به اين ترتيب هستند: يهوديت، فرهنگ رومي بويژه ميترائيسم و مذاهب اسراري و غنوسي (حتي روز تولد عيسي و تعطيلي يكشنبهها، عمدتاً برگرفته از سنن رومي است)، انديشههاي مصري، فرهنگ زرتشتي و ايراني (بحث نور و ظلمت و بحث فرشتگان و جهنم و ... از اين فرهنگ آمده است)، قوانين رومي (خشونت رومي است كه وارد كليسا ميشود)، افكار فلسفي يوناني (كه عمدتاً در قرن دوم اتفاق ميافتد؛ افكار رواقي، ارسطويي و افلاطوني. افكار رواقي در مسيحيان اوليه است، ولي افكار ارسطويي و افلاطوني به تدريج به وجود ميآيد. شايد سمبل اصليشان را اكويناس ارسطويي و آگوستينوس يا آگوستين افلاطوني بدانيم. حتي الان كليساي پروتستان به نوعي خودش را افلاطوني ميداند. يكي از آنها به شوخي ميگفت ما در رقابت با كاتوليكها افلاطوني شديم. يعني آنها ارسطويياند و ما افلاطوني). بعد از قرن هفتم ميلادي، افكار اسلامي هم وارد ميشود و چالشهايي را نيز به وجود ميآورد كه در ادامه اشاره ميكنيم.
در دنياي جديد هم، علم و عقلانيت جديد، ليبراليسم، ماركسيسم، سوسياليسم، اگزيستانسياليسم و... هر كدام تأثيراتي بر فرهنگ مسيحيت ميگذارند. مثلاً الهيات رهاييبخش متأثر از سوسياليسم و ماركسيسم است، الهيات وجودي و ايماني متأثر از اگزيستانسياليسم است و...
تاريخ كليسا؛ تبديل تشرع احكام يهودي به تشرع عقيدتي مسيحي و خشونت رومي به خشونت كليسايي
در بحث از كليسا مطرح كرديم كليسا جايگزين قوم برگزيدة بنياسرائيل يهوديت شده است. يعني آنچنان خودمركزبيني و خودبرتربيني در كليسا وجود دارد كه شما در ادبيات آنها اگر كلمه كليسا را برداريد و به جايش قوم بنياسرائيل بگذاريد تصور ميكنيد با ادبيات يهودي سروكار داريد. در تحليل انديشه و رفتار كليسا، نظريه محوري ما تبديل تشرع احكامي يهودي به تشرع عقيدتي مسيحي است يعني در تاريخ يهوديت با يك نوع شريعتگرايي افراطي در احكام مواجهيم كه در تاريخ مسيحيت هم، همان جزميت و شريعتگرايي را در حوزه عقايد ميبينيم. درباره اَب يا اِبن يا روحالقدس حساسيتهاي بسيار پيچيده و شگفتانگيز و ريزبينيها و سپس جزميتها و سختگيريهايي ديده ميشود، آنچنان كه در آيين يهودي روي احكام ميبينيم.
نيمة دوم اين نظريه، تبديل خشونت رومي به خشونت كليسايي است. يعني گويي كليسا خشونتي كه در جامعة رومي و در امپراطوري روم ديده ميشود را گرتهبرداري ميكند و همان روش را در حوزه نفوذ خود وارد ميكند. ما در بحث از تاريخ كليسا اين دو فرضيه را در انديشه و رفتار كليسا پيگيري ميكنيم. تاريخ كليسا را نيز ميتوان به كليساي قبل از تمركز، قدرتگيري و رسميت يعني قبل از مسيحي شدن قسطنطين (قبل از قرن چهارم) و كليساي بعد از رسمي شدن تقسيم كرد. در فرهنگ رسمي مسيحيت ميگويند كليساي روم در دوران اول با دو بدعت بزرگ درگير بود. بدعت اول يهودگرايي بود كه قبلاً در اين مورد به ابيونيها (به معني فقرا، درويشان و زاهدان) اشاره كرديم. ابيونيها بعد از مسيح تا حداكثر اواخر قرن اول، زماني كه اورشليم تخريب ميشود، تداوم داشتهاند. آنها از عيسي پيروي ميكنند ولي به قوانين يهودي هم پايبند هستند. الوهيت عيسي را قبول ندارند و غالباً هم در آسياي صغير زندگي ميكنند (آشتياني، ص 90). مسيح را نه پسر خداوند، بلكه پسر يوسف و مريم ميدانند (آشتياني، ص 207). آنها به برتري تجرد معتقدند و از اين نظر شبيه اسنيها هستند. حتي كتاب تاريخ تفكر مسيحي ميگويد كه برخي شباهتها بين آنها و اسلام هم وجود دارد. البته اين نظر خيلي دقيق نيست ولي به هر حال عبارت اين است: شايد بشود گفت ريشههاي دور اسلام به اين آيين برميگردد (تاريخ تفكر مسيحي، ص 142). همين كتاب در نسبت بين ابيونيها و اسنيها ميگويد حداقل ميتوان گفت كه فرقة ابيوني، شاخهاي از اسنيها بوده است (ص 142). ابيونيها به شدت ضدپلوس هستند. آنها ميگويند: ابليس براي هر نسلي، يك نبي دروغين ميفرستد. پلوس بر خلاف پطرس يك پيامبر دروغين است (همان، ص143). پلوس هر چه از يهوديت فاصله ميگيرد او را پيامبر دروغين ميدانند. ابيونيها روي شريعت يهود حساسيت دارند، روي سبت، ختنه، حرمت شراب؛ آنها هم شراب را ممنوع ميدانند. شايد حرمت شراب براي نويسنده اين احساس را به وجود آورده كه اسلام هم ريشههايي در اينجا دارد.
به هرحال تفكر رسمي كليسايي ميگويد بدعت اول يهودگرايي و بازگشت به شريعت قديم است. بدعت دوم، عرفانگرايي و رازگرايي است. قبلاً به مارسيون (اصطلاح لاتين مرقيون يا ماركيون) اشاره كرديم.[3] عرفانگراها و غنوسيها تا سال 200 كه هنوز حتي كليسا رسمي نشده است، فعاليت دارند. وقتي كه كليسا با دربار وصلت ميكند و همه فرقههاي دروني را سركوب ميكند يكي از اين فرقهها طرفداران مارسيون است. يكي ديگر از رازگراها و عرفانگراها كسي است كه به او شمعون جادوگر ميگويند. من از اينجا ميخواهم روي ادبياتي كه در چالشهاي فكري دروني كليسا و مسيحيت وجود دارد، بيشتر مكث كنم. ماركسيستها اصطلاحي داشتند به نام مبارزة ايدئولوژيك، كه اساساً تعبير گزنده و تندي است. آنها براي چالش فكري، واژه مبارزه را به كار ميبردند. بكارگيري مبارزه ايدئولوژيك مصرف يك نوع ادبيات حذفي در مبارزات دروني است و يك بار احساسي خشونتبار در آن نهفته است. اين خشونت ميتواند بعداً از لفظ به عمل تبديل شود. علل و ريشههاي بكارگيري اين ادبيات تند (تندتر از ديگر ادبيات مذهبي مشابه) مشخص نيست از كجاست. آيا در فرهنگ رومي است يا در جزميت و خودبرتربيني يهودي كه حالا پوست انداخته و وارد كليسا شده است. من روي اين موضوع نظر خاصي ندارم. دو بدعت اوليه يادشده مربوط به قبل از قدرتگيري و رسميت كليساست. اما بعد از اين كه مسيحيت رسمي ميشود كمكم آن جماعتها، هيأتها يا به عبارتي كليساهاي آزاد از بين ميرود. يك كليساي مقتدر مركزي به تبعيت از نظام سياسي – اداري رومي وجود ميآيد (ميلر، ص251و310) و به تدريج همه زير آن شبكه قرار ميگيرند.
از اينجا به بعد با شوراهاي متعددي سر و كار داريم. در اين شوراها نيز با اعتقادنامههاي رسمي، و به همراه آن لعنتنامهها يعني ملعون باد و لعنتبادهايي مواجه هستيم كه بعد به آن اشاره ميكنيم. هفت مورد از اين شوراها اصلي و عام هستند و تمامي كليساهاي كاتوليك و ارتدوكس اين اعتقادنامهها را قبول دارند ولي كليساهاي پروتستان به طور گزينشي با آنها برخورد ميكنند و برخي از اين اعتقادنامهها را قبول دارند و برخي را نميپذيرند. بعد از اين هفت شوراي اصلي، شوراهاي خاص هر كليسا و يا هر فرقه را هم داريم، مثل شوراي خاص كليساي پروتستان و يا حتي شوراهاي مربوط به برخي زيرشاخهها (مثل كنگرههاي حزبي كه هر حزب، كنگره خاص خود را دارد) ولي قبل از انشعابات بزرگ، يعني انشعاب بزرگ اول و انشعاب بزرگ دوم، (انشعاب كليساي روم شرقي و غربي و كليساي كاتوليك و پروتستان) اين هفت شوراي بزرگ تشكيل ميشود. در معرفي اجمالي و فشرده اين شوراها ميبايست سنت نظريه و محور اصلي كه قبلاً مطرح شد را در ذهن داشته باشيم، يعني مسئله تبديل شريعتگرايي احكامي يهودي به شريعتگرايي عقيدتي مسيحي و خشونت رومي به خشونت كليسايي. قبل از رسميت كليساها و ايجاد تمركز و تصلب در كليساها، عمدتاً دفاعيه نوشته ميشود. آقاي آشتياني در كتابش (در ص 413) برخي از دفاعيههاي معروف را آورده است. اين كار تبديل به يك علم از زيرشاخههاي كليسايي به نام بدعتشناسي يا هرزيولوژي ميشود كه ميتوان از طريق آن بدعتها را شناخت. بعد از دو بدعت اوليه، يهودگرايي و عرفانگرايي مهمترين بحثها و سرفصلها و چالشهاي كليساهاي اوليه به شرح زير است:
جنبه بشري و الوهي عيسي: ابيونيها الوهيت عيسي را قبول نداشتند. بعدها كشيش بزرگي به نام آريوس و بعد از او نيز نستوريوس كه كليساهاي نستوري در سوريه بازمانده كليساي اوست، نيز الوهيت عيسي را به شكل و تفسير رسمي كلسيا قبول نداشتند. اين بحث خيلي پيچيده است و واقعاً فهم آن سخت است. شايد مثال خوبي نباشد ولي با اين مثال بهتر ميتوان پيچيدگي اين بحث را نشان داد. شما شيرهاي آبي كه آب گرم و سرد را مخلوط ميكند، ديدهايد. در جنبة بشري و الوهي عيسي يك نظر اين است كه آيا يك شير يا دو شير آب وجود دارد؟ يعني فقط آب گرم است يا فقط آب سرد و يا هر دو وجود دارد؟ يك انشعاب اينجاست. بعضي ميگويند فقط آب سرد است، برخي ميگويند فقط آب گرم است. يعني برخي ميگويند جنبة الوهي عيسي اصل است و برخي معتقدند جنبه بشري او اصل است. يعني او داراي يك سرشت است يا دو سرشت؟ دو قرن اين بحث وجود داشت. بحث بعدي اين است كه اگر بپذيريم او دو سرشتي است و آب دو شير گرم و سرد در يك شير مخلوط، تركيب شده است؛ كدام غالب است؟ بحث اول اين بود كه اصلاً دو لوله آب و دو شير وجود ندارد و يك شير است. عيسي فقط بشر است مثلاً ابيونيها و يا آريوس اين نظر را داشتند. بعضي ميگفتند دو لوله و دو شير آب وجود دارد و اينها در يك جا با هم مخلوط شدهاند ولي يك وجه آن غالبتر است. مثلاً نستوريوس ميگويد وجه بشري غالب است. عيسي وسوسه شد و به صليب كشيده شد. خدا را كه نميتوان به صليب كشيد. كليسا اين نظر و نظر عكسش كه ميگويد در عيسي سرشت الهي غالب است را نميپذيرد.
مسئله بعدي اين است كه اين دو لوله، دو شير آب گرم و سرد كه آب ولرمي را تشكيل داده و روي دست ما ميريزد، آيا مولكولهاي اين آب با هم مخلوط شدهاند يا هر يك جداجدا وجود دارند؟ يك دعواي ديگر اينجاست. يعني آب نهايي كه ما ميبينيم و روي دستمان ريخته ميشود دو گوهر مجزا دارد يا يك گوهر. اين دو گوهر مخلوط شدهاند يا جدا از هم هستند. در اينجا يك معادلة دو مجهولي داريم. البته اگر روحالقدس را هم وارد كنيم موضوع پيچيدهتر ميشود و معادلهمان سه مجهولي ميشود. يعني يك شير آب مثلاً خيلي سرد يا خيلي گرم هم اين وسط اضافه ميشود. در واقع دو به توان سه يعني هشت تا مسئله و در واقع هشت نوع بدعت مطرح ميشود. انسان در ابتدا اصلاً با اين بحثها ارتباط برقرار نميكند ولي يك مقدار دقت كند ميفهمد چه مسئلهاي دارد مطرح ميشود. و واقعاً نسبت اين حرفها با آموزههاي عيسي كه ميگويد من باري كه بر دوش شما ميگذارم سبك است، عجيب ميباشد. كليسا به تدريج اين بار را از حوزة احكام برميدارد و روي حوزة عقايد قرار ميدهد. بر همين اساس حذف و خشونتهايي كه در حوزة عقايد ميبينيم واقعاً شگفتانگيز است.
به هر حال، اولين شورايي كه تشكيل ميشود شوراي اول نيقيه در سال 325 است. (نيقيه همان ازمير تركيه است). مصوبات اين شورا در پاسخ به كساني كه ميگويند عيسي بشر است، ميخواهد بگويد عيسي دوبعدي است. هم جنبة بشري دارد و هم جنبة الوهي. اين اعتقادنامه، دوازده ملعونباد دارد. در ابتدا ميگويد ما اين گونه ميانديشيم و آخرش ميگويد ملعون باد كسي كه آن گونه ميانديشد.
شوراي دوم، شوراي قسطنطنيه، مربوط به سال 382 است. بين دو شورا حدود 60 سال فاصله وجود دارد. اما هنوز اين بحث تمام نشده است كه عيسي خداست يا بشر. آيا عيسي خدايي است كه متجسد شده است يا خير انساني است كه خداوند در او حلول كرده است. حلاج است كه خدا در او حلول كرده است يا ويشنو در فرهنگ هند است كه ميتواند به اشكال مختلف اوتاره (يا تجسد) داشته باشد. حلاج نميگويد من از آسمان آمدهام. ميگويد من بشر هستم و خدا در من حلول كرده است. شوراي قسطنطنيه كه اعتقادنامه معروف نيقيه مربوط به اين شوراست، نقد آريانيسم يا نظريات آريوس است كه معتقد است جنبه بشري عيسي وجه غالب اوست. او ميگويد كه آب سرد و گرم هر دو وجود دارد، اما وجه غالب با آب سرد است. در اين شورا بشر بودن عيسي و حتي اين نظر كه عيسي خداست اما روحالقدس مخلوق است نقد ميشود. اين شورا معتقد است كه روحالقدس هم ذات خدايي دارد. كتاب تاريخ تفكر مسيحي شرح خلاصهاي از اين مباحث آورده است. از اين كتاب دو ترجمه وجود دارد. يكي ترجمهاي است كه در قم صورت گرفته و ديگري ترجمهاي است كه آقاي روبرت آسريان انجام داده است كه چون مسيحي است و با اين فرهنگ آشنايي دارد، بسيار دقيقتر است. اين اولين اعتقادنامه و يكي از اعتقادنامههاي اصلي است كه همه كليساها قبول دارند يعني هر سه شاخه اصلي مسيحيت كه 95 درصد مسيحيان جهان را در برميگيرد. اين اعتقادنامه ميگويد: «ما ايمان داريم[4] به يك خدا، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمين و همه چيزهاي ديدني و ناديدني، و نيز ايمان داريم به يك خداوند، عيسي مسيح، پسر يگانه خدا، به وجود آمده از پدر، پيش از خلقت جهان، نور از نور، خداي حقيقي از خداي حقيقي، بوجود آمده و نه خلق شده، همذات با پدر، توسط او همه موجودات خلق شدند، به خاطر ما انسانها و براي نجات ما وي از آسمان نزول كرد و از روحالقدس و مريم باكره جسم گرديد و انسان شد. در دوران حكمراني پنطيوس پيلاطس به خاطر ما مصلوب شد، رنج كشيد و دفن شد. در روز سوم بر حسب كتاب مقدس از مردگان قيام كرد و به آسمانها صعود نمود. ]در فرهنگ كليسا گفته ميشود كه به جهنم و به عالم مردگان رفت، براي اينكه روح قديسين درگذشته را نجات دهد و برگردد.[ وي بر دست راست پدر نشسته است و مجدداً با جلال ظهور خواهد كرد تا زندگان و مردگان را داوري كند. ملكوت او را انتهايي نيست. و ايمان داريم به روحالقدس، خداوند و حياتبخش صادرشده از پدر، در كنار پدر و پسر. او بايد پرستيده و تجليل شود. او توسط انبياء سخن گفته است و ايمان داريم به يك كليساي كاتوليك كه كليساي رسولان است. براي آمرزش گناهان به يك تعميد معترفيم. ما منتظر قيام مردگان و حياتي كه در جهان آينده خواهد آمد، هستيم. آمين» (تاريخ تفكر مسيحي، ص 67) اين بخش از اعتقادنامه نيقيه است كه مورد توافق همه كليساهاست. اين اعتقادنامه در قسطنطنيه تدوين شد.
يك نكته قابل اشاره در رابطه با اعتقادنامه نيقيه اين است كه كليساهاي غيركاتوليك و كليساهاي آسياي صغير اين اعتقادنامه را نميپذيرند و درگيريها و خشونتهاي كلامي يعني همان ملعونبادها به خشونتهاي فيزيكي تبديل ميشود. ويل دورانت به اين نكته اشاره كرده است كه يك اسقف اصيلآيين ]يعني ارتدوكس[ وقتي به رياست اسقفيه اسكندريه منصوب شد، در كليساي خودش مثله شد (تاريخ تمدن، جلد 4، صفحه 64). چون او مروج اعتقادنامه نيقيه بود اما كليسا و مسيحيان آنجا اعتقادنامه نيقيه را نميپذيرفتند.
شوراي سوم در سال 431، شوراي اَفِسُس است كه به رد نظرات نستوريوس پرداخته است. در اين شورا هم هنوز جنبه الوهي يا بشري بودن عيسي مورد بحث است. از سال 325 تا سال 431 هنوز روي اين مسئله بحث وجود دارد. در اين شورا نظريات نستوريوس نفي و گفته ميشود كه عيسي جنبه الوهي دارد و جنبه بشري او نبايد جنبه الوهي او را عقب براند يا به فراموشي بسپرد. عيسي خدايي است كه از آسمان به زمين آمده است. اين شورا، نستوريوس را تكفير ميكند، شاگردان او به ايران ميآيند و رابطه كليساي ايران با روم قطع ميشود. بعداً كليساي ايران هم از اين نظر برميگردد.
در شوراي افسس به مريم لقب «مادر خدا» داده ميشود (و از دومين شوراي قسطنطنيه – 553 – عنوان «هميشه باكره» از جمله اوصاف او به شمار ميآيد. بر همين مبناست كه داشتن خواهر و برادر براي عيسي نفي ميشود و هر جا ذكري از آنها به ميان ميآيد به پسرعمو و دختر خاله و... تأويل ميشود. مانند تأويل پدر بتبرست ابراهيم، به عمو، در برخي ترجمهها و تفاسير قرآن).
شوراي بعدي در سال 451 به نام شوراي كالسدون است. فرهنگ جامعه هميشه مثل يك پاندول است وقتي مدتي اصرار بر منتهياليه يك سوي پاندول باشد، به مرور زمان نظر مقابل آن يعني سوي ديگر پاندول رواج مييابد. از آنجايي كه مدتها جنبه بشري عيسي، به شدت سركوب شده بود، اين نظر رايج ميشود كه عيسي اصلاً جنبه بشري ندارد و سرشت او يگانه و تنها خدايي است. اين آموزه در مقابل آموزهاي است كه ميگويد عيسي جنبه بشري ندارد و فقط ظاهر بشري دارد. اين فرهنگ در مقابل فرهنگي است كه ميگويد عيسي جنبه بشري دارد چون از مريم زاده شده است و در اناجيل هم جملات زيادي است كه ميگويد او چون انسان وسوسه شد و رنج برد. اين شورا در رد منوفيزيتها يا تكجوهريها و كساني به وجود آمد كه معتقدند عيسي يك جنبه، فقط جنبه الهي، دارد.
در اين مرحله كليساهاي گريگوري و ارامنه و انطاكيه و بعضي كليساهاي كوچك اين نظريه را نميپذيرند، اما دو كليساي اصلي روم شرقي و غربي اعتقادنامه كالسدون را قبول دارند. در اينجا هم يك فرضيه زاده ميشود كه خلاصهاش «يك شخصيت با دو طبيعت» يا يك شير آب با مخلوطي از دو نوع آب گرم و سرد است. شوراي كالسدون ميخواهد با چهار نوع بدعت مقابله كند. اين شورا بر الوهيت حقيقي عيسي تأكيد ميكند تا آريوس را نقد كند. آريوس جنبه بشري عيسي را ترويج ميكرد. بر انسانيت كامل او تأكيد ميكند تا اپوليناريس را نقد كند كه فقط جنبه خدايي براي عيسي قائل بود و تأكيد ميكند اين دو سرشت بدون مخلوط شدن ممزوج ميشوند تا ائوتوخيس را نقد كند و تأكيد ميكند اين دو سرشت به شكل انفكاكناپذير در يك شخصيت جمع شدهاند.
جالب است كه نويسنده كتاب تاريخ تفكر مسيحي كه خود نيز متأله ميباشد ميگويد اينها بحثهايي است كه صرفاً در مورد الفاظ و واژههاست (ص 107).
شوراي پنجم در سال 553 باز هم در قسطنطنيه است. اعتقادنامهاي كه در اين شورا تصويب ميشود 15 ملعونباد دارد. اعتقاد به دو جوهري بودن و در عين حال وحدت عيسي دارد. در واقع موضوع الوهيت عيسي يا بشر بودن او كه در شوراهاي قبلي مورد توجه بود، در اينجا حل شده است و ميگويند عيسي داراي هر دو جنبه است. ولي اين كه اين دو جنبه از هم جدا و يا يكي هستند مورد توجه قرار گرفته است. يعني موضوع قدري پيچيدهتر از قبل شده است. موضوع بر سر نفي دو شخصيت مستقل و منفك از يكديگر است. ما نبايد بگوييم وقتي آب شير مخلوط روي دست ما ميريزد آب سرد و آب گرم جداگانه حس ميشوند، بلكه بايد بگوييم اينها بدون مخلوط شدن با هم ممزوج هستند. يعني دو شخصيت منفك و مجزاي بشري و الهي در عيسي نفي ميشود. با اينكه خداوند و بشر هر دو با هم در عيسي حضور دارند اما اين اعتقادنامه ميگويد منفك بودن اين دو شخصيت در عيسي بدعت است و بايد نفي شود.
ملعونباد هفتم در اين اعتقادنامه چنين ميگويد: «اگر كسي اصطلاح «در دو طبيعت» را بدين منظور به كار گيرد كه واژة «دو»، طبيعتهاي مسيح را جدا سازد و او را دو شخصيت مجزا معرفي نمايد، ملعون باد.» (تاريخ تفكر مسيح، ص 117). و در ادامه ميگويد «اگر سعي نمايد آنها را با هم مخلوط نمايد او هم ملعون باد».
نويسنده ميگويد «اين شقاق در كليسا به سبب جوهر ايمان نبود و صرفاً در رابطه با چند واژه بود» (تاريخ تفكر مسيح، ص 118).
مسيح داراي يك اراده است يا دو اراده: شوراي ششم در سال 680 در قسطنطنيه است. اينجا موضوع جديدي پيش ميآيد و آن اين است كه مسيح داراي يك اراده است يا دو اراده. يعني بعد از 5 شورا، بحث خدا و بشر بودن به سرانجام رسيده است و حالا بحث اراده مطرح ميشود و دوباره جنگ از اول آغاز ميشود. اعتقادنامه اين شورا ميگويد كه مسيح دو اراده دارد. اعتقادنامه اين شورا ميگويد: «دو اراده ذاتي و دو عملكرد ذاتي، بدون انشقاق، تغيير، جدايي و بدون درهمآميزي» اينجا مجدداً دعواي روي دو ذات به دعواي روي دو اراده تبديل شده است. «اين دو اراده ذاتي، آن گونه كه بدعتكاران ناپاك ]روي اين تعبير هم بايد تأمل داشت[ ادعا ميكنند با يكديگر متضاد نيستند، دو اراده و عملكرد با هم تركيب و اتحاد يافتهاند.» (ص 122)
پذيرش يا نفي تمثالها و شمايلها: شوراي هفتم در سال 787 ميلادي، مجدداً در نيقيه است. قبل از اين شورا، شوراي ديگري است كه در تدوين تاريخ مسيحيت، آن را پاك كردهاند و كنار زدهاند؛ شوراي هيريا كه در سال 754 تشكيل شده است. شوراي هيريا پس از گسترش فرهنگ اسلامي و تحت تأثير مسائلي است كه اسلام، به ويژه در رابطه با شرك و بتپرستي، مطرح كرده است. بحث شوراي هيريا بر سر تمثالهاي مسيح و مريم است كه در كليساها وجود داشت. امپراطور تحت تأثير فرهنگ اسلامي ميگويد اينها بتپرستي است و دستور ميدهد كه تمثالها و شمايلها را از كليسا بيرون ببرند. جنجال شديدي بر سر اين موضوع اتفاق ميافتد و كار به جدل و خونريزي كشيده ميشود. اقليتي از پاپها كه بيطرفتر بوده و تحت تأثير فرهنگ ضدبتپرستي اسلام هم قرار گرفته بودند با دولت همكاري ميكنند اما اكثريت كشيشها و بدنه كليسا و تودههاي مسيحي با اين كار مخالفت ميكنند. در نهايت دولت مجبور به عقبنشيني ميشود. البته اين عقبنشيني يكي دو نسل بعد اتفاق ميافتد و يك امپراتوريس دستور ميدهد كه بيسروصدا تمثالها را به كليساها برگردانند. اين حوادث موضوع درگيري جديدي ميشود كه آيا تمثالها و شمايلها بايد در كليساها باشد يا خير؟ موضوع شوراي هفتم بحث بر سر تمثالها و يا جنگ تمثالهاست كه دو جناح تمثالشكنان و تمثالپرستان (يا تمثالگرايان) با يكديگر جدل ميكنند. شوراي هيريا تحت تأثير فرهنگ اسلامي به نفع تمثالشكنان موضع ميگيرد اما فشار مسيحيان و علماي كليسا باعث تشكيل شوراي ديگري در سال 787 ميشود كه بعدها همين شورا را هفتمين شوراي رسمي تلقي ميكنند كه در نيقيه برگزار ميشود. در اينجا تمثالگرايان برنده ميشوند. اما آنها تبصرهاي ميزنند مبني بر اين كه تمثال بايد دوبعدي باشد و سه بعدي نباشد چون اگر مجسمه باشد، بت محسوب ميشود كه ده فرمان عهد عتيق شديداً با آن برخورد كرده است (البته در عمل مجسمهها نيز به تدريج ميگردند). با وجود آنكه اين بحثها تحتالشعاع فرهنگ اسلامي مطرح شده بود، اما بحثهاي دروني كليسا با استناد به ده فرمان موسي در تورات پيش ميرود. يعني عهد عتيق عليه عهد جديد در كليسا به مقابله با هم برميخيزند. غلبه نهايي تمثالگرايان در سال 843 به وجود ميآيد. امروزه هم كليساهاي ارتدوكس، سالگرد اين واقعه را به عنوان سالروز پيروزي راستديني و ارتدوكسي (يعني پاكديني) جشن ميگيرند. اما اين بحث نيز 200 سال موضوع مباحثه و مناقشه واقع ميشود (ص 129). در تاريخ تمدن ويل دورانت ميگويد مصوبات شوراي هيريا كه گفت مجسمهها را بيرون ببريد توسط حاكم وقت با خشونت همراه ميشود. اين خشونت تا بدانجا بود كه زندان و چشمدرآوردن هم اتفاق ميافتد. تمثالگرايان متهم به بتپرستي ميشوند. آنها را به زندان مياندازند و چشم بعضيها را هم درميآورند (جلد 4، ص 548). اين شورا تصويب ميكند: «به اسم تثليث اقدس اعلام ميداريم هر تصويري كه توسط رنگ يا عناصر ديگر به قلم شرارتآلود ]در تعابير دقت شود[ تصويرپردازان در مورد موضوعهاي مقدس و روحاني ترسيم شود از كليساي مسيح بيرون افكنده شده و ملعون است» (تاريخ تفكر مسيحي، ص130). اما مصوبات شوراي بعدي، يعني شوراي هفتم مشترك كليساها، ميگويد: «با پيروي از مرجعيت الهي پدران مقدسمان و سنن كليساي جامع جهاني با اطمينان و صراحت تام اعلام ميداريم نماد صليب گرانبها و حياتبخش تصاوير مقدس و مكرم و غيره ترسيم شوند.» (همان، ص130). اين مصوبه سپس توضيح ميدهد كه اين تمثالها، نخستين پلهها و نردبانهاي روحاني هستند كه نبايد پرستيده شوند، بلكه بايد مورد احترام قرار گيرند و احترامشان به كسي كه عكسش كشيده شده است منتقل ميشود (مثل شيعهها كه ميگويند ما وقتي حرم امام رضا و... را ميبوسيم، بتپرستي نميكنيم، آنها هم تقريباً همين استدلال را ميآورند). در شوراي هفتم اين استدلال كه چون مردم بيسواد و عوام هستند، براي آموزش ديني بايد چيزهاي عيني ببينند، رأي ميآورد (مثل شبيهخواني و پردهخواني كه ما در مورد مسائل عاشورا و شاهنامه در ايران داريم). اينها نوعي پردهخواني و آموزش دين براي عوام است و با حمايت شديد كليسا و مقداري هم در مقابله با فرهنگ اسلامي اين موضوع تصويب ميشود. نويسنده كتاب تاريخ تفكر مسيحي ميگويد: «اين رسم و آيين در قرون 4 و 5 همزمان با ورود خيل عظيم بتپرستان به كليسا و مسيحي شدن آنان به تدريج در كليسا باب شد.» (ص 130). يعني بعد از مسيحي شدن امپراطور روم و به تبع آن مسيحي شدن بقيه مردم و بعد از ورود خيلآساي بتپرستان، آنها فرهنگ خود را وارد كليسا ميكنند. در واقع تمثالهايي كه در فرهنگ گذشته وجود داشتند، تغيير لباس ميدهند و وارد فرهنگ مسيحيت ميشوند. اين نوع تمثالگرايي هم اينك نيز در آيين هندو وجود دارد. در خانههاي هندوان معابد خانگي وجود دارد كه هر كس ميتواند ايزد خود را انتخاب كند و مجسمهاش را نيز براي خودش در معبد خانگياش هم قرار دهد.
به هر حال اين هفت شورا، شوراهاي عام است و بعد از آن، انشقاق كليساهاي ارتدوكس و كاتوليك پيش ميآيد، گر چه امروزه ارتدوكسها و كاتوليكها خيلي به هم نزديك شدهاند، اما نويسنده كتاب «دين مسيح» آورده است كه در سال 1964 بود كه پاپ پس از هزار سال با هواپيما به بيتالمقدس پرواز كرد (ص 122). (مثل شيخ شلتوت كه پس از قرنها نظريه وحدت شيعه و سني را به وجود آورد).
پس تا اين جا محورهاي مهم بحثهاي مطرحشده در شوراها چنين بودند: جنبه بشري و الوهي عيسي، عيسي داراي يك اراده است يا دو اراده؟، آيا تمثال و شمايل بايد در كليسا باشد يا خير؟ اما اين نوع بحثها باز ادامه مييابد:
فيض الهي يا اراده انساني: يك بحث مهم، بحث فيض يا اراده است. آيا ما به اراده خودمان ايمان ميآوريم، نيكي ميكنيم و...، و يا همه اينها بر اثر فيض خداوند است. اينها بحثهاي احكامي نيست. در فرهنگ اسلامي، به جز اقليت شيعه، در ميان اكثريت يعني حنفيها، شافعيها، حنبليها و مالكيها اكثر بحث و جدلها، احكامي است و خشونت دعواها هم در سطح پايينتري است. در اينجا فقط بين شيعهها و سنيها بحثهاي كلامي، بحثهاي فقهي را تحتالشعاع قرار ميدهد. ولي بين گرايشات مختلف مسيحي، بحث و دعواها عمدتاً عقيدتي است. در مسيحيت، برخلاف يهوديت و اسلام، تشرع احكامي تبديل به تشرع عقيدتي شده است. يك بحث هم، بحث فيض و اراده است. ابتدا پلوس و سپس به طور روشنتر و مفصلتر، اگوستين اعتقاد دارد كه فيض خداوندي است كه باعث ايمان و نجات ميشود. يك قرن روي اين موضوع بحث صورت ميگيرد. در سال 529 در شوراي اورانژ، روي اين محور بحث شده و 25 حكم كليسايي هم در رد اين نظر صادر ميشود كه انسان قدم اول را برميدارد. در اين مصوبات گفته ميشود تا خداوند نخواهد ما نميتوانيم ايمان بياوريم. مسئله ايمان، مسئله برگزيدگي از سوي خداوند است. قدم اول را بايد خدا بردارد. يك نوع جبرگرايي پلوسي در اين جا ديده ميشود. حتي كليساي انگليكان كه 39 اصل دارد، يك اصلاش اين است كه بدون فيض خدا نميتوان نجات يافت يا ايمان آورد. حتي تا قرن هفدهم هم اين مبحث به شدت مطرح است. مثلاً در هلند در شوراي مذهبي «دورت» بر مسئله فيض خدا و نه صلاحيت فكري و ايماني و عملي فردي، تأكيد ميشود اما براي اين كه تا حدي اراده انسان نيز پذيرفته شود گفته ميشود كه «فيض خدا غيرقابل مقاومت نيست» يعني ممكن است انسان نپذيرد و از بين برود. پس از پايان شورا حدود 200 نفر كشيش و الهيدان مخالف طرد ميشوند و چند نفر به زندان ميافتند (مولند، ص343).
اما كليسا هم هيچ گاه از نغمههاي مخالف خالي نبوده است. اينطور نبوده كه فقط يك نغمة رسمي و مطلق وجود داشته باشد. مثلاً كتاب تاريخ تفكر مسيحي درباره صاحبنظري به نام آبلار ميگويد او بزرگترين متفكر قرن 12 است (ص 179). اين آدم خيلي جنجالي است در پاريس در منزل يك كشيش زندگي ميكند. با دختر او رابطه برقرار ميكند و دختر باردار ميشود و بعد مسائلي پيش ميآيد كه او را به صومعهاي ميفرستد. يك شب چند نفر حمله ميكنند و آبلار را مقطوعالنسل ميكنند. او با هلوئيز (همان دختر) نامهنگاريهايي دارد و طي آن ميگويد توبه كن و عروس مسيح شو. به هر حال در سال 1122 آبلار بخشهاي متضاد كتاب مقدس را مطرح ميكند و ميگويد بخشهايي از كتاب مقدس با هم تضاد دارد. اين مسأله جنجال به پا ميكند. البته او نميخواسته كتاب را بياعتبار كند. ميخواسته بگويد اينها با هم قابل جمع نيست. و عقل بايد حكم كند كه اين مسائل چگونه ميتوانند با هم جمع شوند. يك نظر مهم او در اين كتاب، كه البته من نميدانم با چه انگيزهاي نقل شده، اين است: «حقيقتاً ضرورت ريخته شدن خون فردي بيگناه براي رضايت خاطر خداوند چقدر بيرحمانه و شريرانه است تا خدا با مرگ فرزند خود با جهان مصالحه كند» (ص 183). اين جملات نشان ميدهد كه نظرات تندي در اين حد هم در كليسا وجود دارد و ابراز هم ميشود.
ايمان يا عمل: يكي از موضوعات بحثبرانگيز كه ذيل بحث فيض يا اراده قابل تأمل است بحث ايمان يا عمل است. اين اختلاف از صدر مسيحيت وجود داشته است. پولوس بر ايمان و پطرس و يعقوب و ... بر ايمان و عمل، هر دو، تأكيد داشته اند. اين مسئله تاكنون نيز منشأ بحث بوده و يكي از نقدهاي عليه كليساي لوتري به تأكيد بر ايمان و عمل است و اين كه انسان تنها به وسيله ايمان تبرئه نميشود (مولند، ص 53). اما لوتريها معتقدند «انسان نميتواند در پيشگاه خدا از طريق نيروي خود و يا شايستگيها و اعمالش نجات يابد، بلكه بدون هيچ گونه سهمي در تلافي و جبران، تنها به خاطر مسيح، از طريق ايمان، تبرئه حاصل ميشود» (همان، ص272).
حضور واقعي يا معنوي مسيح در عشاي رباني: يك بحث ديگر كه منشأ جنگ و جدال ميشود بحث عشاء رباني است و اينكه آيا در عشاء رباني، نان و شراب، گوشت و خون واقعي عيسي است كه خورده ميشود يا خير. حضور معجزهوار عيسي در نان و شراب تقديس ميشود و احتمالاً استحاله گرديده؛ واقعي است يا نمادين و معنوي. همچنين آيا اين حضور و به ويژه حضور مسيح در محراب (طبق عقايد مسيحيان مسيح در اين مراسم در محراب حاضر ميشود.) فقط براي مؤمنان است (بر آنها مؤثر است) و يا براي همه. (تا قرن بيستم هم كليساي ارتدوكس از شركت اعضاي كليساهاي ديگر در مراسم عشاي رباني خود جلوگيري ميكند. ميلر، ص 47). چند دهه هم يك دعواي عقيدتي روي اين موضوع اتفاق ميافتد. شوراي چهارم لاتران در سال 1215 هفتاد حكم كليسايي ميدهد. اين احكام بيشتر عليه فرقهاي به نام آلبيگاييان است كه در جنوب فرانسه به اسم كاتارها يا كافرها مشهور بودند و گرايش مانوي داشتند. آنها معتقد بودند خداي عهد جديد خداي نور و خداي عهد عتيق خداي ظلمت است. ماني سعي كرده بين آيين زرتشتي و مسيحيت را جمع كند اما معمولاً آدمهايي كه بين دو دين مينشينند از هر دو طرف مورد حمله قرار ميگيرند، در ايران از طرف زرتشتيها و در اروپا هم از طرف مسيحيان. كشتار كاتارها يا كافرهاي جنوب فرانسه معروف است. اين كتاب ميگويد اين جنگ منجر به وحشيگريها و سبعيتهاي ناگفتني شد (ص 193). آقاي آشتياني هم در كتابش ميگويد براي اين كشتار فرمان مذهبي داده شد و حتي كودكان شيرخوار و پيرمردان و پيرزنان را هم كشتند (ص 432). شوراي لاتران اكثراً عليه اين فرقه است. اما يكي از احكام مهمش، كه حكم اول نيز ميباشد، ميگويد: «تنها يك كليساي جهاني ايمانداران وجود دارد كه خارج از آن به هيچ وجه رستگاري ممكن نيست». اين ادعاي انحصار بسيار قابل تأمل است و از موضوعاتي است كه بعد روي آن بحث خواهيم كرد. ادعاي انحصار و نيز ادبيات حذف و خشونت از جمله عواملي است كه موجب ميشود شبان به قصاب تبديل شود. اين ادعا به صراحت در عهد جديد آمده است. اين ادعا فقط يك حلقه فكري بعدي ميخواهد تا به حذف ديگران برسد. اينكه بگوييم ما جنس برتر هستيم و ديگران پستتر هستند. ما بايد الزاماً آنها را هدايت كنيم. البته به طور مستقيم به حذف منجر نميشود ولي استعداد زيادي در آن نهفته است كه به حذف برسد، همانطور كه در واقعيت رسيد.
مصوبات شورا، در ادامه حكم اول، ميگويد: «بدن و خون عيسي به شكل حقيقي وجود دارد» (ص 194).[5] يك راهب كه اين حكم را قبول نداشته، مجبور ميشود از ترس جان دوبار تكذيبنامهاي امضاء كند و نمادين بودن حضور عيسي در عشاي رباني را رد كند. در يكي از تكذيبنامهها، مثل مصاحبة توابهاي سياسي كه خيلي غيرواقعي و غيرقابل باور است، ميگويد: «او زير دندانهاي ايمانداران له ميشود» (ص 196). اين نان و شراب كه ميخوريم گوشت و خون عيسي است كه زير دندانهاي ماست. او اغراقآميزترين اعترافنامه را مينويسد. اما بوي نان و بوي شراب يك چيز حسي و تجربي است كه همگان ميفهمند پس تنها با تمهيداتي ميتوان حضور عيسي در آنها را به طور سمبليك تحليل كرد. از ابتداي تاريخ مسيحيت هم كساني بودهاندكه اين حضور را سمبليك و نمادين و يا به طور معنوي تحليل كردهاند. ولي روايت رسمي در كليساهاي جهان، اين گونه نبوده است، چون تودههاي مذهبي خيلي به اين مسائل كار ندارند. تودهها به نيازهاي عيني و وجوديشان كار دارند. تودهها نه به جزئيات احكامي كار دارند و نه به جزميتهاي عقيدتي. اگر مسيحيت رشد ميكند به خاطر اين گونه عقايد نيست، به خاطر پاسخ به نيازهاي وجودي و حسي فردي و جمعي آدميان است كه در خود دارد.
اين شورا ميگويد: «بر حواس ما كاملاً آشكار است كه پس از عمل تقديس تمام نام و شراب بدون تغيير باقي ميماند». بعد سعي ميكند اين حضور را به نحوي توضيح دهد: «بدن و خون مسيح در زير هيأت ظاهري نان و شراب وجود دارد.» (ص 211) درست است كه ما بوي نان را احساس ميكنيم اما حضور عيسي در پشت اينهاست و در واقع يك حيات معنوي وجود دارد.
شايان ذكر است كه مراسم عشاي رباني بايد هر روز، وگاه در يك روز چند بار (اگر حضور مسيحيان زياد باشد) در كليسايي اجرا شود. هر چند عملاً اين گونه نيست.
اعترافنامه ديگري با گرايش لوتري وجود دارد به نام اعترافنامه آوگسبورگ كه در سال 1530 مصوب شده و به اصلاح سنن كليساي كاتوليك پرداخته است، از جمله به رد ممانعت از به دست گرفتن جام عشاي رباني توسط غيرروحانيون (ص 268). همچنين ازدواج كشيشها را هم اجازه ميدهد. اين اعترافنامه يا اعتقادنامه معتقد است «دو نوع عدم حضورانگاران» وجود دارند. (عدمحضورانگاري يعني عدم حضور مسيح در عشاء رباني يا شام خداوندي در نان و شراب) بدعتگذاران و كافران دو نوع هستند. يك نوع عدمحضور انگاران تمامعيار مثل زوينگلي كه قبل از كالون جزء پايهگذاران كليساي پروتستان در سوئيس است. او واضح حرف ميزند و صريحاً ميگويد عيسي در اينجا وجود ندارد. گروه ديگر عدمحضورانگاران «موذي و زيرك» (باز در الفاظ بايد دقت كرد) مثل كالون هستند كه «خطرناكترين نوع عدمحضورانگاران»اند (ص271). اين اعتقادنامه ميگويد: «ما ايمان داريم، تعليم ميدهيم و اعتراف ميكنيم كه همراه با نان و شراب، بدن و خون مسيح نه تنها توسط ايمان و به شكلي روحاني ]يعني فقط نمادين نيست[ بلكه توسط دهان انسان نيز دريافت ميشود.» ]اين آموزه را كليساي اصلاح شدة لوتري ميگويد[. اما اين امر نه از طريق آدمخوارانه ]
