تبليغاتX
زن در متون مقدس - متن کامل پانزدهمین جلسه از سلسله كلاس‌های زن در متون مقدس حسینیه ارشاد (رضا علیجانی 24/8/85)

زن در متون مقدس

Zan Dar Motoone Moghadas

این وبلاگ به ارائه مباحث کلاس "زن در متون مقدس" و نقد و نظر های پیرامون آن اختصاص دارد.

 

به نام خدا، دوست همه انسان‌ها

زن در آيين مسيح (جلسه سوم)[1]

 

تاريخ كليسا؛ تبديل خشونت رومي به خشونت كليسايي (ادامه)

«مسيح بزرگترين تغييردهنده تاريخ انسان در كره زمين است. همين فرد، خط هم نداشت، سواد هم نداشت، كتاب هم نخوانده بود، فيلسوف و اين حرف‌ها هم نبود. يك فرد بي‌كس و كار و گمنام در كنار بحر احمر؛ اما مي‌بينيم تاريخ بشر را عوض مي‌كند.

ايمان همواره قدرت‌ها را در هم مي‌شكند، هر چند كه دردل فرد ضعيفي باشد و قدرت در دست پايگاهي نيرومند. اين رابطه جبري است. به قول قرآن چه بسياري از گروه‌هاي كوچك كه بر گروه‌هاي بزرگ غلبه كرده‌اند.» (علي شريعتي، م.آ 23، ص 97)

«مسيحيت به شدت آخرت‌گرا و انسان‌گرا است و به فضيلت بيشتر توجه دارد تا قدرت، منظور مسيح ايجاد محبت است نه ايجاد تسلط. مسيحيت احساس عدم مسئوليت و سهل‌انگاري است به هر چه در زمين مي‌گذرد... تسليم كلي و صرف‌نظر كردن از جنگ، تحقير برخورداري‌ها و ترك لذت‌ها و نعمت‌ها، تحقير عقل و تقويت دل، سادگي در زندگي و در انديشيدن. ]اما[ روح مسيحيت وقتي به غرب مي‌رود همه اين خصوصيات را از دست مي‌دهد و خصوصيات غربي را مي‌گيرد. در طول تاريخ پيغمبري لطيف‌تر، مهربان‌تر و نرم‌تر از مسيح نداريم كه زلال مطلق است و بيش از هر مذهبي به گذشت و تسليم در برابر دشمن توصيه كرد، به طوري كه نيچه مي‌گويد مسيحيت يك اخلاق زنانه است؛ در صورتي كه هيچ مذهبي به اندازه مسيحيت خون نريخته و قساوت به خرج نداده است.» (علي شريعتي، م.آ 25، ص 48)

در جلسات گذشته بحث زن در آيين مسيحيت را شروع كرديم. در اين جلسه، در ابتداي بحث ويژگي‌هايي از تاريخ مسيحيت و كليسا را مطرح مي‌كنيم و سپس بحث زن در آيين مسيحيت را پي مي‌گيريم. در جلسات گذشته بحث كليسا را مطرح كرديم. در رابطه با كليسا يك نظريه محوري ما اين بود: تبديل تشرع احكامي يهودي به تشرع عقيدتي مسيحي. و نظريه دوم: تبديل خشونت رومي به خشونت كليسايي. امروز بخش دوم را به اتمام خواهيم رساند.

 

برخي ريشه‌هاي اوليه خشونت كليسايي

اگر بخواهيم ريشه‌هاي خشونت كليسايي را پيگيري و رديابي كنيم مي‌بينيم خشونت كليسايي از خشونت زباني شروع شده و بعد به خشونت عملي كشيده شده است. اما ريشه‌هاي خشونت زباني را مي‌توان در چند عامل جستجو كرد:

عوامل اوليه آن به اناجيل و حتي مي‌توان گفت گاه به سخنان عيسي برمي‌گردد. ريشه اين امر نيز تأكيد و اغراقي است كه ممكن است از يك حس ايماني و انحصاري ديدن ايمان و دين در خود و يا از ريشه‌هاي ديگري همچون از شخصيت و زبان رمانتيك خود عيسي نشأت گرفته مي‌شود. شخصيت‌هاي رمانتيك معمولاً اغراق‌گر هستند. يك نمونه اين زبان تند وقتي است كه عيسي مرگ خودش را در اورشليم پيش‌بيني مي‌كند. اما پطروس مي‌گويد كه خدا نكند اين گونه شود. عيسي  (عيساي اناجيل، نه عيساي تاريخي) به پطروس مي‌گويد دور شو از من اي شيطان. (انجيل متي،  آن آ» سينبمسنبسميتب

باب 16، آيه 23). تعبير شيطان، براي يك حواري، تعبير تند و گزنده‌اي است. البته بعد توضيح مي‌دهد كه تو دام خطرناكي براي من و باعث انحراف من هستي. تو بشري فكر مي‌كني نه الهي. البته مسئله تفكر بشري و تفكر الهي، خود قابل بحث است. به هر حال، عيساي اناجيل در اينجا نقدي بر رويكرد پطرس دارد كه نشان مي‌دهد كه عيساي اناجيل بايد روندي را طي كند و فدايي شود و فداكاري‌اي انجام دهد. او مي‌بايست به صليب كشيده شود و، به تعبير اسلامي و شيعي آن، به شهادت برسد. كسي كه اين تفكر را ندارد و به صورت هزينه‌-‌فايده‌اي و با ديد زندگي دنيوي و معمولي برخورد مي‌كند، از مرگ عيسي ناراحت مي‌شود. عيسي اين تفكر را يك تفكر مادي و زميني مي‌داند و با تعبير شيطاني از آن ياد مي‌كند. اما در عين حال، او به پطرس، لقب شيطان مي‌دهد. پطرس كسي است كه عيسي درباره‌اش گفت: من كليساي خود را بر اين صخره (پطرس يعني صخره) استوار خواهم كرد. شيطان تعبير بسيار تندي براي اين چنين فردي است. در ادبيات اكثر اديان نقدهاي دروني با ادبيات تندي همراه است: منافق، كافر، مرتد و...؛ اما اين خشونت كلامي در ادبيات مسيحي كه رد پاي آن را از اناجيل مي‌توان گرفت، نسبت به بقيه اديان بالاتر است. شايد در ايدئولوژي‌هاي جديد فقط در ادبيات ماركسيستي بتوان اين موضوع را مشاهده كرد. ماركسيست‌ها، براي رقابت‌ها و نقدهاي دروني ايدئولوژيك، اصطلاح «مبارزه ايدئولوژيك» را به كار مي‌بردند. تعابيري كه آنها براي هم به كار مي‌برند، از خود ماركس شروع مي‌شود (برخوردهايي كه ماركس با كائوتسكي و... مي‌كند بسيار تند است) و سپس بر ادبيات پيروان ماركس هم تأثير مي‌گذارد و خود را نشان مي‌دهد. اين خشونت كلامي، آن هم با اين شدت فقط در ادبيات ماركسيستي قابل مشاهده است. اما با مراتب و شدت پايين‌تر در همة اديان و همة ايدئولوژي‌ها وجود دارد. همين ادبيات بعد از عيسي در اختلاف‌نظرهايي كه بين خود حواريون و رسولان وجود دارد، مشاهده مي‌شود. برخوردهايي كه معمولاً يك طرف آن پلوس است و پطرس و يعقوب و ديگران در طرف ديگر ديده مي‌شوند. اين نكته را در اعمال رسولان و نامه‌هاي مختلف رسولان، به طور مستقيم و غيرمستقيم، مي‌توان ديد. كلمات هم خيلي تند است. اين كلمات كه ناشي از اختلاف عقيده و رقابت و گهگاه، حسادت، خودبرتربيني، خودمركزبيني، تنگ‌نظري و... است در بين پلوس و پطرس ديده مي‌شود. پلوس در نامه به غلاطيان، پطرس را به رياكاري متهم مي‌كند، در رساله پطرس و رساله يعقوب نيز تعريض‌ها و نقدهايي نسبت به پلوس و افكارش وجود دارد و يا پلوس تأكيد دارد كه من از اينها چيزي نياموختم. اينها عقايدي است كه من از قبل، قبل از رفتن به اورشليم، هم داشتم. پطرس و يعقوب هم، پلوس و طرفدارانش را منحرف مي‌دانند. پس يك مبناي خشونت به برخي خشونت‌هاي كلامي برمي‌گردد.

يك مبناي ديگر، به قدرت و ثروتي برمي‌گردد كه به تدريج كليسا به دست مي‌‌آورد. يعني پاي منافع هم وسط كشيده مي‌شود. به قول ويل‌دورانت در انگلستان، يك پنجم اراضي يا درآلمان يك سوم اراضي متعلق به كليسا بوده است (تاريخ تمدن، جلد4، ص 1030). يا در كلية كليساهاي لاتين عشريه گرفته مي‌شد. عشريه (ده‌درصد) يك ماليات سنگين و بالا است. كليساها براي محصولات اراضي و هر نوع درآمد، ده درصد ماليات مي‌گرفتند. ضمن آنكه، دولت از كليساها و درآمدشان هيچ مالياتي نمي‌گرفت و اين باعث انباشت خيلي شديد سرماية كليسا مي‌شد. ويل‌دورانت در كتاب خود فصلي به نام «درآمدهاي كليسا» دارد (تاريخ تمدن، جلد 4، ص 1028). فروش آمرزش‌نامه‌ها هم درآمد كلاني داشت. حتي گاهي‌اوقات فساد مالي هم وارد مي‌شد. برخي شاهان مي‌خواستند با محارم خودشان ازدواج كنند و كليسا و پاپ اين موضوع را با رشوه‌اي شرعي مي‌كردند (همان، ص 1331). پول‌هاي زائراني كه براي زيارت به روم مي‌رفتند نيز منبع درآمد بالايي بود.

به هر حال درآمد كليساها آن چنان بالا بود كه ويل‌دورانت مي‌گويد در سال 1252 عوايد حكومت پاپي (يعني حكومت روم) از انگلستان سه برابر عوايد خود خزانة انگليس بود (همان، ص 1031). اين امر مثل آن مي‌ماند كه فرضاً عوايدي كه شيعيان ايران به مرجع تقليدي در عراق بدهند سه برابر ماليات‌هايي شود كه دولت ايران دريافت كرده باشد! اين رقم خيلي بالاست. به هر حال اين ثروت و قدرت عظيم، بويژه در كليساي كاتوليك غربي يكي از منشأهاي خشونت است. زر و تزوير هميشه براي حفظ خود و منافع سرشار خويش، زور را هم بايستي همراه داشته باشد.

يك منشأ ديگر خشونت، بستر اجتماعي است كه مسيحيت درآن رشد كرده است. مسيحيت يك دين شرقي است ولي در غرب رشد مي‌كند. يعني از فلسطين به سمت روم و ايتاليا و ... مي‌رود. اما فرهنگ يوناني و رومي (و بويژه فرهنگ رومي) فرهنگي خشن است. سمبل آن نبرد گلادياتورها و يا نبرد انسان‌ها (و معمولاً بردگان و محكومان) با حيوانات درنده در انظار عمومي و براي تفريح آنان است. در اين بستر مسيحيت نيز دچار خشونت مي‌شود. در يونان و روم مجازات پرستش خدايان غير، يعني خدايان بيگانه مرگ بوده است و معمولاً هم مجرم را در آتش مي‌سوزاندند (ويل‌دورانت، ص 1044).  اين سنت به كليسا هم به ارث رسيد. ويل دورانت مي‌گويد در يونان و روم مجازات پرستش خدايان غير، مرگ بود و اضافه مي‌كند قانون بدعتي كه كليسا نوشت، كلمه به كلمه عين قانون بدعتي است كه در امپراطوري روم وجود داشت (همان، ص 1044). به هر حال مجموعه اين عوامل را مي‌توان منشأهاي خشونت در كليسا يا ريشه‌ها و بسترها و آبشخورهاي شكل‌گيري خشونت كليسا دانست.

از خشونت لفظي (لعنت‌نامه‌ها) تا خشونت عملي (شكنجه و اعدام)

در تاريخ كليسا كه بنا به دلايل گوناگون، مراتب مختلف خشونت، از لفظ تا عمل، را شاهد هستيم. از تك‌جملاتي كه در كلام خود عيسي وجود دارد تا رسولان و شوراهاي مختلف كليسا كه به اعتقادنامه‌هاي مختلف آن در قبل اشاره كرديم و گفتيم در پايان بسياري از اين اعتقادنامه‌ها، لعنت‌نامه‌هايي هم وجود دارد. اما لعنت كلامي، هنگامي كه قدرت بيشتري وجود داشته باشد، به لعنت عملي و مجازات عملي تبديل مي‌شود. در تاريخ كليسا مي‌توان اين خشونت را از لفظ تا عمل پيگيري كرد. ترتوليان كه يكي از بزرگان كليساي صدر است، مي‌گويد: ابليس دو وظيفه‌اش را در رم به پراكسه‌آس سپرده است (تاريخ تفكر مسيحي، ص 28). در اينجا، در يك مجادلة تئولوژيك طرف مقابل مجري اراده شيطان معرفي مي‌شود. اين ادبياتي است كه در مجادلات درون‌كليسايي خيلي رايج است.

آگوستين در رابطه با دوناتيست‌ها مي‌گويد: اين‌ها وزغ‌هايي هستند كه در باتلاق سروصدا راه انداخته‌اند (تاريخ تفكر مسيحي، ص 85). اين ادبيات خيلي تند است. اين خشونت كلامي مي‌تواند به خشونت عملي هم تبديل شود. معمولاً متون مذاهب، مانند جدال‌هاي فكري و ايدئولوژيك جديد، شدت بالايي از اين خشونت را در درون خودشان نهفته دارند.  اما در ادبيات مسيحي اين امر از شدت قابل ملاحظه و بالايي برخوردار است و مستعد تبديل شدن به شدت رفتار عيني و عملي است.

در اعتقادنامه آتاناسيوس (كه همراه اعتقادنامه نيقيه و اعتقادنامه رسولان، سه اعتقادنامه مهم كليساست و اين اعتقادنامه را اكثر پروتستان‌ها هم قبول دارند)[2] آمده است: اين اعتقادنامه براي كساني كه آن را نپذيرند لعنت ابدي مقرر مي‌دارد (تاريخ تفكر مسيحي، ص 148). اين اعتقادنامه دو قسمت دارد و هر قسمت با يك لعنت كردن آغاز مي‌شود و با عبارت مشابه پايان مي‌پذيرد.

سومين شوراي لاتران قابله‌ها و پرستارهاي مسيحي را از خدمتگزاري به يهوديان منع كرد (ويل‌دورانت، 4، ص 494).

آشتياني مي‌گويد اولين خشونت شديد در سال 358 اتفاق افتاد كه يك روحاني اسپانيايي كه منكر تثليث و رستاخيز عيسي بود، به دستور اسقف شهر گردن زده شد و طرفداران وي نيز در آتش سوزانده شدند(آشتياني، ص 417). در اينجا تازه مسيحيت رسمي مي‌شود. در تاريخ كليسا از رقابت پاپ‌ها نيز حكايات فراواني نقل شده است. مثلاً در يك مورد در رابطه با رقابت دو پاپ، حتي در قرن چهارم نقل شده كه طرفداران‌شان با هم به نزاع برمي‌خيزند و در يك روز 137 نفر كشته مي‌شوند (ويل‌دورانت، ص 64).

حساسيت و خصومت يا يهوديت نيز هميشه مسئله‌ساز بوده است. در سال 1222 كشيشي را به علت يهودي‌شدن و  ازدواج با يك زن يهودي زنده زنده در آتش مي‌سوزانند (ويل‌دورانت، 4، ص 495).

نقد قدرت پاپ نيز با  عكس‌العمل‌هاي شديدي همراه شده است. جان هوس (رهبر جنبش اصلاح‌ديني در چكسلواكي) كه تحت تأثير ويكليف (1330-1384) بود و او با استناد به كتاب مقدس به نقد قدرت پاپ مي‌پرداخت؛ به شوراي كنستانس دعوت شده او از جانش بيم داشت، اما امپراطور سلامت او را تضمين كرد. ولي شورا وي را دستگير كرد و در سال 1845 سوزانده شد. در سال 1428 نيز استخوان‌هاي ويكليف از قبر خارج و سوزانده شد (تاريخ تفكر مسيحي، ص 230). در تاريخ كليساي كاتوليك از اين نحوه رفتارها زياد مشاهده مي‌شود، اما كليساي پروتستان هم خالي از خشونت نيست. مثلاً اختلاف شديد نظري بين شاخة هاي مختلف لوتري وجود دارد. اين اختلاف ديدگاه‌ها، گاه آن چنان خصمانه مي‌شد كه در يكي از دانشگاه‌ها (منظور دانشگاه‌هاي الهياتي است) مباحث و مناظرات چنان بالا مي‌گرفت كه استادان الهيات با خود اسلحه به كلاس مي‌آوردند (تاريخ تفكر مسيحي، ص 269). قرينه اين جنگ‌هاي عقيدتي را در فرهنگ اسلامي در جدل‌هاي بين كلاميون و متكلمين مختلف مي‌توان ديد. (مثلاً در رابطه باحادث يا قديم بودن قرآن و...) متكلمين مثل گلادياتور‌هاي فكري با هم مي‌جنگيدند و جنگ كلامي مي‌كردند اما رابطه آنها كمتر به اين حد از خشونت مسيحي رسيده بود. اگر زندگي غزالي را بخوانيم مي‌بينيم در مجادلات كلامي، متكلمين واقعاً مانند گلادياتورهاي فكري هستند. گاهي اوقات حكومت‌ها هم مجالس بحثي ترتيب مي‌دادند و اين گلادياتورها را به جان هم مي‌انداختند و آنها با هم بحث‌هاي كلامي مي‌كردند. اين گلادياتورهاي فكري در فرهنگ اسلامي هم ديده مي‌شوند. برخورد متكلمين برخورد تندي است كه در آن هر كسي سعي مي‌كند از كوچكترين نقطه ضعف طرف استفاده كند و او را شكست دهد. اين نكته در بحث‌هاي متكلمين مسلمان هم ديده مي‌شود. امام صادق يك جا به طنز درباره آنها مي‌گويد اين قدر بحث مي‌كنند كه گيج مي‌شوند. تا آنجا كه اگر از طرف راست صدايشان كنيد به طرف چپ برمي‌گردند. و از پشت سر صدا كني به جلو نگاه مي‌كنند. يعني گيج بحث شده و جهت‌يابي‌شان را هم از دست مي‌دهند. اين نشان مي‌دهد كه گلادياتوربازي فكري در جهان اسلام هم وجود داشته است ولي به اين حد از خشونت منجر نشده است كه ما در فرهنگ مسيحي مي‌بينيم.

يك نمونه ديگر اعدام يا سوزاندن دكتر سروتوس است كه به عنوان بدعت كار سوزانده شد، چون آموزة تثليث را انكار كرد (تاريخ تفكر مسيحي، ص 289). دكتر سروتوس كاشف گردش خون است. مورخان مي‌گويند حكم مرگ او را كالون، با وجود مخالفت بسياري از كشيشان كليساي پروتستان مي‌دهد و به اصرار كالون او سوزانده مي‌شود (آشتياني، ص 442) و نيز مي‌گويند براي اين كه او را بيشتر زجر بدهند چوب‌هاي تر براي آتش زدن او فراهم كرده بودند. كم كردن آتش و يا چوب تر ريختن از راه‌هاي تشديد زجر و شكنجه بود يعني كاري مي‌كردند كه هيزم دير بسوزد و محكوم به مرگ زجر بيشتري ببيند. آشتياني مي‌گويد كه در يك سال 24 نفر در ژنو دو هزار نفري، كه مركز فعاليت كالون است، روي خرمن آتش سوزانده شدند. (همان، ص442).

خشونت‌هاي مذهبي و فرقه‌اي گاه آنچنان بالا مي‌گرفت كه كل يك كشور را در برمي‌گرفت مثلاً هلند به خاطر اختلاف عقايد كليسايي تهديد به جنگ داخلي شد (تاريخ تفكر مسيحي، ص 302) و يا وقتي آناباپتيست‌ها (كه معتقد بودند ايمان‌داران بايد خود را از جهان شرير حاضر جدا سازند و عليه كاتوليك‌ها، پروتستان‌ها و حتي خدمت نظام وظيفه اعلام موضع كردند)، كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها عليه آنها متحد شدند. آناباپتيست‌ها يك شهر، مونستر در هلند، را تصرف كردند و آنجا را اورشليم جديد معرفي نمودند. آنها در اين شهر چند همسري را نيز طبق عهد عتيق برقرار ساختند. اما اتحاديه پروتستان‌ها و كاتوليك‌ها براي سركوب شهر به آنجا حمله كردند. در سال 1535 شهر سقوط كرد و تبديل به «حمام خون» شد. (تاريخ تفكر مسيحي، ص 313)

همچنين در تاريخ كليساها، دستگيري، شكنجه و سوزاندن افراد مختلفي نقل شده است. مثلاً در رابطه با ويليام تيندل، اصلاح‌گر انگليسي كه مترجم كتاب مقدس به زبان انگليسي بود. او گرايش لوتري داشت. كاتوليك‌ها به چاپخانه‌اي كه ترجمه او را چاپ مي‌كرد حمله كردند. همچنين ترجمه‌هايش را مي‌سوزاندند. او به اولويت وفاداري به خدا، به جاي پادشاه معتقد بود. وي در سال 1535 دستگير و يك سال بعد در آتش سوزانده شد (همان، ص 319) و يا توماس كرامول كه او نيز متأثر از الهيات لوتري بود در سال 1540 دستگير و سر از بدنش جدا شد. (همان، ص 321)

سال 1555 آغاز سوزاندن پروتستان‌هاي «بدعتكار» و استفان منحرف بود.  از جمله لاتيمر و ريدلي (همان، ص 322) و يا كرانمر كه طرفدار تفوق پادشاه بر كليسا بود. ملكه ماري به وي حكم كرد كه از مذهب پروتستان به كاتوليك برگردد. او نيز توبه كرد، ولي عليرغم اين بازگشت، او را سوزاندند. قبل از سوزاندن ترتيبي داده شد كه در مراسم توبه‌اي شركت كند. اما او در آن مراسم از عقايدش دفاع كرد و در ابتدا نيز دست راستش را كه با آن توبه‌نامه را نوشته بود روي آتش گرفت. در همين دوران 200 پروتستان ديگر نيز اعدام و سوزانده مي‌شوند (همان، ص 323).

در سال 1663 اسقف كانتربري به سخت‌گيري براي تحمل نگرش‌ها و روش‌هاي خود به كل كليساهاي انگليس و به مجازات شديد مقاومت‌كنندگان مي‌پردازد. در اين رابطه گفته مي‌شود «گوش بسياري از اشخاص بريده شد» (همان، ص 337).

از اين نمونه‌ها زياد مي‌بينيم. اكثر اين موارد را خود پژوهشگران ديني يا افراد بي‌طرف و منصف گفته‌اند يعني امري نيست كه در رقابت‌هاي ديني يك طرف بخواهد نقطه‌ضعف‌هاي طرف ديگر را رو كند.

يك نكته و روية مهم ديگر انحصارگرايي است. مثلاً در اعتراف‌نامة ويست منستر كه متعلق به كليساي اصلاح‌شدة انگلستان (يكي از شاخه‌هاي گرايش پروتستان) است، آمده است: كليسا ملكوت خداوند، عيسي مسيح و مسكن و خانوادة خداست كه خارج از آن امكان نجات ميسر نيست (تاريخ تفكر مسيحي، ص 336). يعني خارج از كليسا همه كافر و منحرف‌اند و هيچ امكان نجات هم ندارند. انحصارگرايي، استعداد ايجاد خشونت دارد.

ايگناتوس از جنبش يسوعي‌ها معتقد بوده است براي اينكه كاملاً مطمئن باشيم كه اعتقاداتي راست‌دينانه داريم، اگر مقامات كليسا اعلام كردند آنچه به نظر سفيد مي‌رسد، سياه است؛ ما بايد آن را سياه بدانيم (همان، ص 359). اين نگاه شديداً مستعد خشونت است. به هر حال آخرين توده آتش براي سوزاندن ساحران در سال 1793 برافروخته شد (آشتياني، ص 444).

جنگ‌هاي صليبي

يكي از سمبل‌هاي خشونت شديد، جنگ‌هاي صليبي است. جنگ‌هاي صليبي از سال 1096 تا 1270 طول مي‌كشد. ويل‌دورانت براي جنگ‌هاي صليبي سه علت مي‌آورد: 1- فشاري كه سلجوقيان به زائران مسيحي مي‌آورند. يكي از كشيش‌هاي مسيحي مي‌گفت كه پنجاه تا زائر به بيت‌المقدس مي‌رفت، اما پنج تا برمي‌گشت. اين موضوع، حس مذهبي توده‌هاي مسيحي و پاپ‌ها و كشيش‌ها را به شدت تحريك مي‌كرد. 2- ضعيف شدن بيزانس (امپراطوري روم شرقي) و تهديد آن 3- فشار تجار ايتاليايي به پاپ براي راه‌انداختن جنگ با مسلمان‌ها تا بازار سرزمين‌هاي اسلامي را فتح كنند.

اما نتيجه جنگ‌هاي صليبي چه بود؟ بجز جنگ اول صليبي كه مسيحيان پيروز مي‌شوند و مناطقي را مي‌گيرند، مي‌توان گفت تقريباً در هفت جنگ بعدي شكست مي‌خورند يا حداقل پيروز نمي‌شوند. اما در نهايت اين جنگ‌ها موجب تضعيف امپراطوري اسلامي مي‌شوند و اين امر خود باعث مي‌شود مغول‌ها خيلي راحت در حمله‌شان به كشورهاي اسلامي موفق شوند. از آن طرف اعتقادات و احساسات توده‌هاي مسيحي يا حداقل نخبگان و روشنفكران آنها به خاطر عدم پيروزي و عدم تحقق وعده‌هاي كليسا تحريك مي‌شود و استعداد اصلاحات در آنها ايجاد مي‌كند و باعث مي‌شود كه فئودال‌ها و پاپ تحت فشار قرار بگيرند و همه اين‌ها زمينه‌ساز رنسانس مي‌گردد.

به هر حال جنگ‌هاي صليبي با يك سفر نه ماهة پاپ براي بسيج مسيحيان جهت جنگ آغاز مي‌شود. پاپ، سرو(كشاورزاني كه وابسته به زمين بودند)ها را آزاد ها مي‌كند. او زندانيان خطرناك و حتي زندانيان محكوم به اعدام را آزاد مي‌كند و مي‌گويد بياييد و براي نجات بيت‌المقدس بجنگيد. حتي در آن هنگام آمرزش‌نامه‌هايي داده مي‌شود كه مثلاً آمرزش گناهان در ازاي يك ماه خدمت در بيت‌المقدس را تضمين مي‌كند!

سير اين لشكركشي و رفتاري كه اين سپاه مي‌كند، (كه عمدتاً هم از ميان فرانسوي‌ها عضوگيري مي‌كرد)، واقعاً وحشتناك است. حتي خواندن آن وقايع اعصاب را متشنج مي‌كند. در طول تاريخ جدال‌هاي مذهبي زيادي وجود داشته است. اما تفتيش عقايد كليسا و جنگ‌هاي صليبي و رخدادهايي كه در طول راه سپاه مسيحي انجام مي‌دهند، بسيار دهشتناك است. يكي از محققين از آنها به عنوان ملخ‌هاي عابد ياد مي‌كند. آنها مثل ملخ مي‌ريزند و همه جا را ويران مي‌كنند و جلو مي‌روند. در يكي از اين جنگ‌ها (جنگ چهارم صليبي)، سپاهيان صليبي تا قسطنطنيه يعني تا مركز روم شرقي مي‌آيند و آنجا را غارت مي‌كنند و برمي‌گردند (در اين غارت به برخي راهبه‌ها نيز تجاوز مي‌كنند)، يعني اساساً به سمت بيت‌المقدس كه دست كفار مسلمان بوده است نمي‌روند! آن موقع تمدن شرق تمدن پيشرفته‌اي بوده است و كساني كه از سمت غرب مي‌آيند براي شرقي‌ها، نيمه‌وحشي تلقي مي‌شوند. اينها وقتي وارد قسطنطنيه مي‌شوند رفاه و زرق و برق و كاخ‌ها و... قسطنطنيه كه مسيحي هم بوده، برايشان شگفت‌انگيز بود و خيلي چيزها را از قسطنطنية مسيحي و بعداً از تمدن اسلامي مي‌گيرند و به جوامع عقب‌مانده خودشان مي‌برند. آنها سر راهشان به قسطنطنيه اول يهودي‌هاي سر راهشان را مي‌كشند. بعد در حالي كه شهر تحت تصرف آنها بوده و كشور هم مسيحي بود، مي‌بينند در يكي از مساجد، مسلمان‌ها دارند نماز مي‌خوانند و عبادت مي‌كنند، چون امپراطوري روم شرقي پيشرفته‌تر بود و تسامحش هم بيشتر بود؛ اينها مسجد را با مسلمان‌ها آتش مي‌زنند. همه اينها در خاطرات خود مسيحيان و به ويژه يك كشيش مسيحي، نوشته شده است. اين كشيش قتل‌عامي كه پس از فتح بيت‌المقدس صورت گرفته، با برخي جزئيات توضيح مي‌دهد.[3] او مي‌گويد كل شهر پر از خون بود. زنها را با نيزه مي‌كشتيم. بچه‌ها را از آغوش مادرانشان جدا مي‌كرديم و از روي ديوارها پرتاب مي‌كرديم. يا روي ستون‌ها مي‌كوبيديم. در آنجا يهودي‌ها به آتش كشيده مي‌شوند. صليبيان يك كنيسة يهودي را مي‌بينند كه در آن يهوديان آزادانه مشغول عبادت هستند، آنها كنيسه و يهوديان را يكجا آتش مي‌زنند. بعد صلاح‌الدين ايوبي از اين سو و از انگلستان هم ريچارد شيردل مي‌آيد. ريچارد شيردل يك نظامي خيلي قدر است كه با صلاح‌الدين ايوبي رابطة خاصي پيدا مي‌كند و رفتارهاي جوانمردانه‌اي با هم دارند. (حتي يك بار از طرف ريچارد پيشنهاد مي‌شود كه خواهرش به زني برادر صلاح‌الدين درآيد و مصالحه صورت گيرد و جنگ‌هاي صليبي به پايان برسد. كليسا با اين امر مخالفت مي‌كند). بعد كه صلاح‌الدين ايوبي بيت‌المقدس را مي‌گيرد، مقايسه رفتار او در بيت‌المقدس با رفتاري كه در فتح اوليه، صليبي‌ها كردند، براي صليبي‌هاي اوليه بسيار آزاردهنده بوده است. به هر حال داستان جنگ‌هاي صليبي مفصل و شگفت‌انگيز است. يكي از كشيش‌هاي كليساي پروتستان مي‌گفت در يكي از مجلات يك مؤسسه مذهبي وابسته به كليسا در آمريكا، كاريكاتوري چاپ شده كه نشان مي‌داد يك سرباز صليبي دارد يك مسلمان را مي‌كشد. مسلمان مي‌گويد من شيفته محبت مسيحي شده‌ام. شما درباره اين محبت براي من بيشتر توضيح دهيد! يعني آن چنان اين واقعه اسفناك است كه اين كاريكاتور در يك نشريه مذهبي آزادانديش به چاپ رسيده است. [4] به هر حال اين خونريزي 200 ساله به پايان مي‌رسد. برخي ماجراهاي اين جنگ را مي‌توان در تاريخ تمدن ويل‌دورانت جلد چهارم در فصل جنگ‌هاي صليبي و نيز در صفحه 420 كتاب آقاي آشتياني مطالعه كرد. در اكثر كتاب‌هايي كه راجع به تاريخ جهان نوشته شده‌اند، ماجراي جنگ‌هاي صليبي را آورده‌اند. ويل دورانت در پايان اين فصل در رابطه با نتايج جنگ‌هاي صليبي مي‌گويد تمدن اسلامي عملاً نشان داده بود كه از نظر آراستگي، آسايش، فرهنگ و جنگ به مراتب بر تمدن مسيحي برتري دارد (ص 816) و يا مي‌گويد «تاريخ‌نويسان مانند ويليام، اسقف اعظم صور، در بعضي موارد چنان با تحسين و احترام از تمدن اسلامي سخن گفتند كه اظهارات آنها قطعاً بايد وحشت و هراس سلحشوران خشنن جنگ اول صليبي مي‌شد (همان، ص 818) و نيز مي‌افزايد: گذشته از تضعيف معتقدات، اثر مهم جنگ‌هاي صليبي آن بود كه مسيحيان را با صناعت و بازرگاني جهان اسلام آشنا كرد... اطباي مسيحي از شيوه معالجه اطباي يهودي و مسلمان آگاه شدند... شيوه بهتر بانكداري از جهان اسلامي و امپراطوري بيزانس اقتباس شد» (همان، ص 820).

ويل‌دورانت در فصل ديگري از كتابش نظرات مشابهي آورده است. مثلاً مي‌گويد: اسلام طي 5 قرن (700 تا 1200) از لحاظ نيرو، نظم، بسط قلمرو حكومت، تصفيه اخلاق و رفتار، سطح زندگاني، وضع قوانين منصفانه انساني و تساهل ديني، ادبيات، دانشوري، علم، طب و فلسفه پيشاهنگ جهان بود (همان، ص 432) و نيز مي‌گويد: چنان به نظر مي‌رسد كه مسلمانان شريف‌تر از مسيحيان بوده‌ اند. پيمان‌ها را بهتر رعايت مي‌كردند، نسبت به مظلومان رحيم‌تر بودند و در تاريخ خود به ندرت دست به آن نوع وحشي‌گري‌هايي زدند كه مسيحيان در هنگام تسلط بر بيت‌المقدس مرتكب شدند. در آن هنگام كه شريعت اسلام روش قضايي مترقي‌اي داشت (كه به وسيله قاضيان روشنفكر اجرا مي‌شد)، قوانين مسيحي به استناد روش اوردالي به وسيله جنگ تن به تن، آب يا آتش ادامه مي‌داد (همان، ص 432). اينها را براي آن ذكر كرديم كه گذشته باشكوه و مترقي شرق را در برابر غرب (چون امروزه نمي‌خواهيم بحث را اسلامي – مسيحي كنيم) يادآور شويم چرا كه به قول شريعتي «آدم وقتي فقير مي‌شه، خوبي‌هاش هم حقير مي‌شه»! اما آيا امروزه نيز مي‌توان گفت مسلمانان شريف‌ترند، تساهل ديني بيشتر و قوانين انساني‌تري دارند؟!

نكته قابل توجه ديگر در رابطه با تاريخ كليسا فساد مالي و اجتماعي كليساهاست كه فقط به يك مورد آن اشاره مي‌كنيم. البته در همين جا بر يك نكته اساسي تأكيد كنيم كه ذكر اين مطالب به اين معنا نيست كه كل تاريخ كليسا به اين صورت بوده است، كليسا هم اوج و فرود داشته است. دين وقتي با قدرت ازدواج كند اين فسادها متولد مي‌شود. وگرنه در تاريخ كليسا بويژه كليساي متأخرتر گاه شاهد رشد مباحث كلامي و فلسفي، رشد علم (حتي علم تجربي) و نيز خيرخواهي و محبت مسيحي به ديگران هم بوده‌ايم. اما اين كه اين امور وجه غالب يا مغلوب تاريخ كليسا را مي‌سازد خود امر مستقلي است.

تاريخ تفكر مسيحي (ص 452) به رشوه دادن در  انتخاب پاپ‌ها؛ پاپ‌هايي 11 ساله، 12 ساله و 13 ساله اشاره كرده است. (در رابطه با رهبران مذهبي، فقط برخي امامان شيعه نبوده‌اندكه كم‌سن بوده‌اند. اما اين امامان كم سال در قرون 7 و 8 ميلادي بوده‌اند، اما انتخاب پاپ‌هاي كم‌سن در قرون 11 و 12 ميلادي صورت گرفته است). گيبرت يك پاپ 11 ساله است، و يا در سال 1302 ميلادي، بنديكت نهم كه 12 ساله بوده انتخاب مي‌شود. يك پاپ 13 ساله هم در سال 1065 انتخاب گرديده است. اينها همزمان با فساد مالي داخل كليسا با پولي كه معمولاً مادرشان مي‌داده‌اند يا يك طيف از طرفدارانشان كه منافعي را دنبال مي كرده‌اند، مي‌خواسته‌اند پاپ از خودشان باشد.

مسئله آمرزش‌نامه‌ها هم كه اوج ماجراهاي كليساست. اين آمرزش‌نامه‌ها به آمرزش اموات هم كشيده مي‌شود يعني اموات را هم مي‌شود گناهانشان را خريد. همان گونه كه تفتيش عقايد هم كم‌كم به تفتيش عقايد اموات كشيده مي‌شود يعني كسي به خاطر اين كه پدربزرگش انحراف عقيدتي داشته مورد تهاجم (معمولاً) اقتصادي قرار مي‌گيرد و پست ومقامش گرفته يا اموالش مصادره مي‌شد.

انگيزاسيون

اما يك فصل مهم راجع به كليسا تفتيش عقايد و شكنجه و بويژه سوزاندن مخالفين و بدعت‌گزاران است. در ابتداي بحث هم گفتيم كه نظرية محوري ما اين است كه خشونت رومي تبديل به خشونت كليسايي شد. سنت رومي تفتيش عقايد و سوزاندن در قرن 4 ميلادي وجود داشت. اما از قرن 12 توسط كليسا، البته با همكاري دولت، انجام مي‌شود. تاريخ تفكر مسيحي روي اين موضوع بحث مفصلي كرده و در فصل 28 كتاب ويل‌دورانت هم روي همين موضوع بحث شده است. در اينجا از اصطلاح «‌سگ‌هاي شكاري خدا» استفاده مي‌شود. دستگاه تفتيش عقايد مثل سگ هار به جان مردم افتاده بود و واقعاً اين قسمت‌هايش را كه انسان مي‌خواند، خيلي مشمئز و متشنج مي‌شود. هجوم به زندگي خصوصي مردم و فاسد كردن خود مردم. در اين جا نقش مردم هم خيلي مهم است. ويل‌دورانت مي‌گويد در بعضي از شهرها مردم قبل از دولت و كليسا به منافقين و افراد بددين حمله مي‌كردند (ص 1045). در يك روز حكم سوزاندن 180 نفر اجرا مي‌شود (ص 1048). كليسا مي‌گويد خدا اولين انگيزاتور است. خدا آدم را بدون محاكمه از بهشت بيرون كرد و ما هم حق داريم اين كار را بكنيم. يك اداره كليسايي هم به نام سازمان تفتيش عقايد درست مي‌شود. افراد مي‌بايد همديگر را لو مي‌دادند و جاسوسي مي‌كردند و پاپوش درست مي‌كردند. يك ريشه مهم اين كار اقتصادي بود. كسي كه مورد اتهام قرار مي‌گرفت اول اموالش و بعد خودش توقيف مي‌شد. در بعضي جاها اموال فرد به سه قسمت تقسيم مي‌شد: يك قسمت به دولت، يك قسمت به كليسا و يك سوم هم به جاسوسي كه او را لو داده بود، پرداخت مي‌شد. ولي در اكثر جاها دو قسمت مي‌شد يكي براي كليسا و سهم دوم هم براي دولت يا نماينده دولت، يعني فرماندار محلي.  اما نكته مهم اين است كه خود پاپ شكنجه را رسماً  در سال 1252 تأييد مي‌كند. قبلاً در حقوق رومي، شكنجه مجاز بود. ولي از اين جا به بعد پاپ هم آن را به رسميت مي‌شناسد. انواع شكنجه‌ها و ابزار شكنجه در تاريخ تمدن ويل‌دورانت آمده است (ص 1050). ابزارهاي شكنجه در كتاب آشتياني آمده كه عبارت بوده است از: انگشت‌شكن، منگنه، صندلي شكنجه، ساق‌شكن، ميز كشش، چرخ كشش، نردبان شكنجه، چكمة اسپانيولي، وزنه. اين شكنجه‌ها باعث مي‌شد فرد به جنون مبتلا شود يا اعتراف كند و دو نوبت يا سه نوبت هم فرصت داشت كه بپذيرد. يا نمونة ديگر شكنجه، قطعه‌قطعه كردن با تبر و شقه كردن بوده است. (آشتياني، ص 439) اما كساني كه اين كار را مي‌كردند دژخيم به معناي خاص آن نبودند. اينها مذهبي‌هاي سخت‌گير بودند. يكي از معروف‌ترين‌ها تورك‌مادا مسئول جنايات اسپانيا است. آشتياني مي‌گويد او خطرناك‌ترين و هولناك‌ترين انگيزاتور كل تاريخ خوانده شده است. وي راهب بود. گوشت نمي‌خورد. لباس پشمين مي‌پوشيد. خودش را خواجه كرده و لاغر و زردچهره بود. پيشنهاد اسقف اعظمي را براي اين كه مخالف زهد است رد كرد. چنين فردي قتل عام مي‌كند (آشتياني، ص 434).

شدت اعمال نفرت‌آور كليسا در دوران انگيزاسيون به حدي است كه ويل دورانت معتقد است «تعقيب و آزار سه قرن اول مسيحيان در امپراطوري روم در مقام قياس با زجري كه بدعت‌گزاران از 1277 تا 1492 چشيدند اقدامي بود معتدل... اين همه معرف يك نوع درنده‌خويي است كه نظيرش هرگز از هيچ حيوان درنده‌اي ديده نشده است». (تاريخ تمدن، جلد 4، ص 1055)

همان طور كه قبلاً گفتيم بعد از اين كه كليسا از قدرت فاصله گرفت خشونت‌ها كم مي‌شود و شايد بتوان گفت كه كليسا به روح مسيحيت، يعني گفتگو و تسامح و خدمت برمي‌گردد.

در دوران جديد و به تدريج مسيحيت و كليسا از انحصار كشورهاي شمالي و اروپا و امريكا بيرون مي‌آيند. طبق آمار كتاب دين مسيح در حال حاضر 60 درصد مسيحيان خارج از اروپا و امريكا زندگي مي‌كنند (ص112).

ما در اين دوره شاهد پيدايش انواع الهيات هستيم. الهيات روشنفكري ليبرال، الهيات وجودي يا اگزيستانسياليستي، الهيات رهايي‌بخش. الهيات رهايي‌بخش، الهياتي كاملاً مردمي است كه عمدتاً در كشورهاي امريكاي مركزي و جنوبي از دهة 1970 رشد كرده است. چند اسقف در مبارزاتي كه در آنجا انجام مي‌دهند شهيد مي‌شوند. «يك كشيش، يك شهيد» نام كتابي است كه قبل از انقلاب در ايران ترجمه و منتشر شد زندگي‌نامة كاميلوتوروس، كشيش كاتوليكي است كه همراه مردم مبارزه مي‌كند و اعدام مي‌شود. اين كشيش مي‌گويد: كاتوليكي كه انقلابي نيست در گناهي مرگ‌آور زندگي مي‌كند. در اينجا الهيات مسيحي وارد زندگي روزمره و عدالت‌خواه مردم مي‌شود. در تاريخ كليسا اين پديده‌ها هم وجود دارد. در قرون وسطي نيز بحث‌هاي فلسفي و كلامي هم وجود دارد، هر چند كليسا فضاي بسته‌اي را فراهم ديده ولي چون نظام آموزشي در انحصار كليساست، مثل مدارس و مكتب‌خانه‌هاي قديمي ما كه هر كس مي‌خواست باسواد بشود مي‌بايست به آنجا مي‌رفت. ابوعلي‌سيناها و ملاصدراها هم، همه در همين مدارس و مكتب‌خانه‌ها رشد كرده‌اند. در تاريخ كليسا هم از اين امور و پديده‌ها فراوان وجود داشته است كه سيرش هم در كتب مختلف بحث شده كه خارج از بحث اصلي ماست. اما كليسا در دوراني كه قدرت و ثروت را تا حدودي در انحصار خود درآورده بود، كارنامه‌اي منفي و به شدت غيرانساني دارد. تا اينجا ما بحث عيسي، كتاب و كليسا را گفتيم، در اينجا به سؤالي كه تا به حال چند بار تكرار كرده ايم برگرديم: چرا شبان قصاب مي‌شود؟

در بخش‌هاي قبل مطرح كرديم كه اين پرسش جدا از بحث و بررسي تاريخ مسيحيت، مي‌تواند سؤالي جدي براي روشنفكران سياسي و پراكسيسي در ايران هم باشد. اينجا ما با يك نمونه روبرو هستيم كه مي‌توان يك كار مطالعاتي روي آن انجام داد. چرا از درون پرمهر و محبت‌ترين دين تاريخ بشر، اين همه قساوت بيرون مي‌آيد؟

شريعتي مي‌گويد: در طول تاريخ پيغمبري لطيف‌تر، مهربان‌تر و نرم‌تر از مسيح نداريم كه زلال مطلق است. ولي بعد مي‌افزايد هيچ مذهبي به اندازه مسيحيت خون نريخته و قساوت به خرج نداده است. چرا آرمان‌ها شكست مي‌خورند؟ چرا آرمان‌ها وارونه مي‌شوند؟ چرا بره به شير تبديل مي‌شود يا خصلت بره‌گي (اين اصطلاح در رابطه با مسيح آمده) تبديل به خصلت شيري و خصلت تهاجمي مي‌شود؟ من ريشه‌هاي اين امر را در اناجيل، كليسا، فرهنگ و مناسبات اجتماعي عصر و بستر رشد مسيحيت و كليسا مي‌دانم. دين مسيح يك اصلاحات ناتمام؛ يك دين ناتمام است. دوران برانگيختگي عيسي، خيلي كوتاه است، تنها سه سال، و ادامه پيدا نكرد تا به فرجامي برسد. اين نكته را مي‌خواستم در بحث از قرآن بگويم كه ضروري است در همين جا مطرح كنم. وقتي كسي قرآن مي‌خواند حجم زيادي از آيات عذاب در آن مي‌بيند. شايد براي انسان جديد در ظاهر ترس‌آور و رنج‌آور باشد، مرتب وعدة عذاب و عذاب و عذاب. انسان احساس مي‌كند وارد تونل تاريكي شده است. در انفرادي كه قرآن مي‌خواندم همين حس به من دست مي‌داد. اما بعد احساس مي‌كردم زير پايم آب سرد و لطيفي هم در جريان است كه پا را خنك مي‌كند و نوازش مي‌دهد. در مطالعة انجيل، حس وارونه‌اي داشتم. يعني احساس مي‌كردم بيرون خيلي سرسبز است ولي در پايين گاه آب‌جوشي جريان مي‌يابد و پا را مي‌سوزاند. اگر بخواهيم با متون گزينشي برخورد نكنيم هر دوي اينها را بايد بياوريم. قسمت‌هاي مهر و محبت اناجيل را قبلاً مورد اشاره و تأكيد قرار داديم ولي اين طرفش هم خيلي تكان‌دهنده و عجيب است. اين قسمت مربوط به نيت عيسي و نيت مؤلفين نيست بلكه مربوط به ساختار متن است. بخشي از رفرم است كه ضدرفرم مي‌تواند از همان جا پايش را بگذارد و وارد بشود. پنجره‌اي است كه مي‌تواند ضدانقلاب، ارتجاع، ستم و رفتار غيراخلاقي و كنش ضدانساني كه از در بيرون رانده شده از آن به داخل دنياي اصلاح شده بيايد و حتي آن را نفع خود فتح كند. اين موضوع مي‌تواند تجربه‌اي درس‌آموز براي روشنفكراني كه اجتماعي فكر مي‌كنند، باشد. آنها بايد در بهداشتي بودن آراء و عقايد، ادبيات، رفتار و مناسبات خود دقت بسياري داشته باشند تا مبادا بذرهاي آلوده يا مستعد آلودگي در جعبه‌هاي بذرهاي آنها وجود داشته باشد و بتواند به تدريج آلودگي را به ديگر بذرها نيز سرايت دهد.

برانگيختگي و بعثت عيسي، دوران كوتاهي دارد. نيمي از راه را عيسي آمده و بقيه‌اش را رسولان و كليساها ادامه داده‌اند. از همان ابتدا مي‌توان پنجره را مشاهده كرد و اين كه چگونه ضدرفرم از اين پنجره وارد مي‌شود.

يك نكته كه به نظر مي‌رسد بسيار مهم هم باشد شخص‌گرايي اغراق‌آميزي است كه در رابطه با عيسي، گاه از قول خود عيسي، در اناجيل وجود دارد. در اناجيل نوعي خوداتكائي، اگر نخواهيم از تعبير خودستايي استفاده كنيم، اغراق بر خود در رابطه با عيسي مشاهده مي‌شود. بارها عيساي اناجيل مي‌گويد: «گفته شده است... ]يعني موسي، تورات، انبياي گذشته گفته‌اند[ و «من» مي‌گويم ...». اين «من»ها خيلي زياد است. يا جاي ديگري گفته مي‌شود پدر آسماني همه چيز را به دست من سپرده است (انجيل متي، باب 11، آيه 27). (در اينجا ما ياد غُلات شيعه مي‌افتيم. غلات شيعه هم مي‌گويند خداوند همه چيز را به دست امام سپرده است). و يا عيساي اناجيل  خود را بالاتر از سليمان و بزرگتر از يونس مي‌داند و مي‌گويد: «بالاتر از سليمان اينجاست، بزرگتر از يونس اينجاست» (متي، باب 12، آيه 41 و 42). همچنين عيساي اناجيل خودش را صاحب سبت و صاحب شريعت مي‌داند (متي، 12، 8) و كسي كه مي‌تواند گناهان ديگران را ببخشد (متي، 9، 6). و يا عيسي به صراحت بالاتر از همه پيامبران ديگر (از جمله موسي) شمرده مي‌شود. در بسياري موارد هم ديگران درباره او اغراق‌هاي زيادي كرده‌اند مثلاً در يك جا در باره يحيي كه خيلي عظمت دارد و خيلي از او تجليل مي‌شود، گفته شده است: او آنقدر نيست كه بند كفش عيسي را ببندد. اين نگاه و اين گونه برخوردها «مستعد» خدا ساختن عيسي است، هر چند روايت مسيحيت رسمي، به شكل وارونه‌اي،‌ آن را «برخاسته از» الوهيت عيسي و امري بسيار عادي و طبيعي مي‌داند.

اين اغراق‌ها بسيار مسئله‌ساز است. ممكن است خود شخص درباره خودش در درون خودش منحرف نشود، اما اگر جانشيني پيدا شود كه همه اغراق‌ها و همه اختيارات فرد اصلي و قبلي به او هم منتقل شود، آنجا ديگر اين موضوع مسئله‌ساز مي‌شود و ممكن است باعث انحراف و استبداد و ... در وي شود. در جاهاي ديگر كمتر مي‌توان چنين چيزي را ديد، بجز در مواردي مثل فرهنگ غُلات شيعه. در فرهنگ صوفيانة ما هم اغراق زيادي روي قطب‌ها و مرادها وجود دارد. پيروان آنها را صاحب كرامت مي‌دانند و خيلي روي‌شان اغراق مي‌كنند و اصلاً مي‌گويند دنيا در دست مراد ماست. جهان براي اين خلق شده است. ما در برخي احاديث شيعه هم داريم كه اصلاً جهان براي امام خلق شده، و به امام سپرده شده است. اصطلاح سنتي‌اش ولايت تكويني است. ولايتي كه نه در عالم تشريع بلكه در عالم طبيعت و جهان وجود دارد. همة اينها در رابطه با مسيح هم مشاهده مي‌شوند. اگر اين امر در فرهنگ اسلامي _ شيعي در احاديث، و نه در خود قرآن، وجود دارد (و در قرآن پيامبر يك بنده خدا، مثل بقيه آدميان است) در فرهنگ مسيحي رسمي در خود اناجيل ذكر شده است. و اين‌ها همه مقدمات خدا شدن عيسي است. در امتداد همين مسئله مي‌توان از احساس حلول روح‌القدس در افراد و تأكيد بيش از حد بر اين مسئله در فرهنگ مسيحيت رسمي سخن گفت. اين فرهنگ استعداد فراواني براي ايجاد خودمحوري و خودمركزبيني در افراد دارد كه چه صادقانه و چه ناصادقانه تصور و يا ابراز كنند كه همه حرفهايشان الهامي و اشراقي است. به گمان من، اگر اين اغراق‌ها و اين نوع شخص‌گرايي‌ها، با اين احساس اشراقي ممزوج شود، و سپس كل آن به رسولان، كليسا، و بعد پاپ به ارث برسد مي‌تواند منشأ خشونت باشد. مثلاً وقتي تشخصي كه در عيسي وجود دارد، به پلوس مي‌رسد پلوس هم مي‌گويد همه حرفهاي من از جانب روح‌القدس است. يعني در واقع عيسي خدا مي‌شود و پلوس هم پيامبر آن خداست. جالب است كه پلوس نقل قول زيادي از عيسي ندارد. پلوس در نامه‌هايش همه جا به نقل از خودش حرف مي‌زند. عيسي براي پلوس جايگاه خدا را دارد و پلوس، رسول عيسي است. كليسا هم مي‌گويد روح‌القدس در ما حلول كرده است. در قرون معاصر هم شوراي اول واتيكان مي‌گويد كه پاپ معصوم است. معصوم بودن پاپ، ادامه همين نگاه است. اين موضوع مي‌تواند بسترساز تمركز قدرت در يك جا باشد. چنين قدرت مطلقي مي‌تواند فساد فراواني همراه بياورد.

نكتة ديگر انحصار است. در درون همة اديان نوعي انحصارطلبي وجود داد. در بحث‌هاي امروزي درباره پلوراليسم هم گفته شده است كه اديان (و مكاتب) مي‌توانند در سه نوع و سه سطح با ديگران برخورد كنند: انحصارگرايي، شمول‌گرايي و پلوراليسم (يا تكثر). بسته‌ترين حالت مربوط به انحصارگرايي است. در آيين يهود مي‌بينيم كه فقط قوم بني‌اسرائيل است كه نجات پيدا مي‌كند. برخي شيعه‌ها مي‌گويند فقط ما فرقه ناجيه هستيم. مسيحيان مي‌گويند فرقه ناجيه فقط و فقط مسيحيان هستند. اين «فقط و فقط» گفتن‌ها، و انحصاري كردن راستي و رستگاري، نگاه را نسبت به ديگر انسان‌ها عمودي مي‌كند. ديگران پايين و ما بالا هستيم. قرآن براي خود، اولويت قائل است، اما به انحصار معتقد نيست. اسلام مي‌گويد خود بالاتر است، اما مسيحيت، يهوديت و صابئين و مجوس را نيز به رسميت مي‌شناسد. به رسميت شناختن، نوعي تلطيف كردن است و اين موضوع در طول تاريخ در فرهنگ و تمدن اسلامي نتيجه و كاركرد خود را نشان مي‌دهد.

اما  عيساي اناجيل مي‌گويد هيچكس نزد پدر، جز به وسيله من نمي‌آيد (يوحنا، باب 14، آيه 6) يعني فقط اين يك طريق براي نجات وجود دارد. اين با فرهنگ عرفاني كه در آن راه‌هاي به سوي خدا به عدد خلايق است، خيلي تفاوت دارد. اما بدتر از همه، آن جاست كه از قول عيساي اناجيل آمده است: هر كس با من نيست، عليه من است. اين جمله در ترجمه‌هاي قديمي انجيل به وضوح آمده است. ولي در ترجمه‌هاي جديد گفته شده است: هركس به من كمك نمي‌كند، به من ضرر مي‌رساند (متي، 12، 30). اين نگاه مي‌تواند منشأ خشونت شود. اين جمله با رحمت و مهرباني كه مي‌گويد هفتاد بار ببخشيد، همخواني ندارد.

ياسپرس يك اگزيستانسياليست مذهبي است. (كامو و سارتر و ... غيرمذهبي‌اند). اگزيستانسياليست‌هاي مذهبي، با پيش‌زمينه‌هاي ذهنشان هم مسيحي، اما فرامذهبي برخورد مي‌كنند. مثلاً ايمان ياسپرس يك ايمان فلسفي است اما در عين حال بن‌مايه و پشت‌زمينه فكرش مسيحي است. او مي‌گويد «ادعاي انحصار موجب عدم تساهل مي‌شود و دليل بر تحميل تنها حقيقت خود بر ديگران مي‌گردد. اين انحصار باعث جدال و مبارزات مرگ و زندگي مي‌شود.» (آشتياني، ص 422). يعني هر تفكري ادعاي انحصار داشته باشد و بگويد تنها و تنها از طريق من شما مي‌توانيد نجات يابيد، منشأ خشونت مي‌شود. اين تفكر از اناجيل شروع شده و اوجش در كليساها تجلي مي‌يابد. قبلاً ديديم كه يكي از اعتقادنامه‌ها مي‌گويد خارج از كليسا نجات نيست. يعني فرقه ناجيه فقط ما هستيم. البته صرف وجود اين اعتقاد به طور مستقيم باعث خشونت نمي‌شود و نيازمند تكمله‌هاي فكري ديگري براي خشونت‌گراشدن است. اما اين خود استعداد فراواني براي ايجاد خشونت دارد، و گام اول را براي اين پروسه برداشته است. ولي مثلاً امثال آيت‌الله خويي هم ممكن است اعتقاد داشته باشند فقط و فقط شيعه، فرقه ناجيه است و به خشونت هم معتقد نباشند و به اين مسير هم كشيده نشوند. اگر اين اعتقاد همراه با اعتقاد ديگري همچون اين نظر باشد كه خداوند گفته است كه در ايمان اجبار نكنيد و بگذاريد آنها به جهنم بروند؛ اين نگاه به خشونت كشيده نمي‌شود. يعني مي‌توان به فرقه ناجيه بودن خود معتقد بود اما به خشونت هم كشيده نشد. يعني الزاماً اعتقاد به فرقه ناجيه، به خشونت منجر نمي‌شود، اما استعداد زيادي براي اين كار دارد. مثلاً اگر كسي معتقد باشد حتماً ديگران را هم با خود به بهشت ببرد، و يا بايد جلوي منكرات و اعتقادات و كارهاي خلاف ديگران را بگيرد، قطعاً به خشونت كشيده مي‌شود.

نكته ديگر مسئله تهديد است. تهديدها در اناجيل و ديگر بخش‌هاي عهد جديد خيلي سخت و شديد است. در اينجا ديگر انسان به با زبان بره، بلكه با زبان شير مواجه است. شايد تهديد آدميان، از جنبة اخلاقي، ضروري باشد. برخي فيلسوفان اخلاق و يا بعضي تحليل‌گران رشد و تربيت معتقدند انواع (و يا مراحل) مختلفي در رابطه با شيوه‌هاي تربيتي وجود دارد. اول از همه تهديد و تنبيه است. بعد الگو دادن است. و در سطح بالاتر دروني كردن اخلاق است. بالاترين سطح اخلاق دروني كردن ارزش‌هاي اخلاقي است. تهديد در حوزه اخلاقي تا حدي پذيرفتني است، اما اگر تهديدهاي اخلاقي وارد حوزه عقيدتي بشود خيلي خطرناك است.

انجيل يوحنا (باب 15، آية 1 تا 7) از قول عيساي اناجيل اشاره مي‌كند كه من تاك هستم، پدرم باغبان است. شما هم شاخه‌هاي من هستيد... اگر كسي در من نماند بيرون انداخته و سوزانده مي‌شود. و يا عيساي اناجيل، در جايي كه رسولان را براي بشارت اقوام مي‌فرستد، مي‌گويد هر كس شما را قبول نكند، «به شدت داوري خواهد شد». اين تهديد خيلي بزرگي است. در مكاشفات يوحنا زبان تهديدآميزتري وجود دارد. مي‌گويد واي به حال آنان كه عيسي را قبول نكردند. و خود عيساي اناجيل چند بار مي‌گويد من در آخرالزمان برمي‌گردم. فرشته من مي‌آيد تا خار و خاشاك را درون آتش اندازد. اگر در كتاب مقدس دقت كنيم، مي‌بينيم ذكر و تأكيد بر جهنم در انجيل بسيار بيشتر از عهد عتيق است. عهد عتيق جهنم واضح و مؤكدي ندارد ولي قرآن و انجيل دارند. جملات تهديدآميزي كه براي ظهور دوم عيسي به كار مي‌روند مثل «در آتش خواهند انداخت» و يا «من برخواهم گشت» در مكاشفه يوحنا به اوج مي‌رسد. در كليسا، همه اينها زميني مي‌شود. در انجيل متي (باب 18، آيه 6) آمده است كه عيساي اناجيل در رابطه با يارانش كه مي‌گفت اينها بچه‌اند، (بچه به معناي آدم ساده و صادق و طفل معصوم)، تأكيد مي‌كند هر كس اطفالي كه به من ايمان دارند را، لغزش بدهد، بهتر است سنگ آسيابي به گردنش آويخته و در قعر دريا غرق شود. جاي ديگر مي‌گويد اگر كسي پيش مردم مرا رد كند من هم نزد پدر آسماني خود او را رد خواهم كرد (متي، 10، 33). و يا مي‌گويد در آخرالزمان بازخواهم گشت. به سختي تنبيه خواهيد شد و به دو پاره تبديل خواهيد گرديد (يعني شقه مي‌شويد). (متي، 24، 51).

مسئله و نكته مهم ديگر رسميت دادن به نهاد ديني (كليسا)ست. اعتقاد شخصي من اين است كه عيسي هيچ كليسايي را رسميت نداد، و برخي جملات در اين رابطه از افزوده‌هاي كليسا در دوره‌هاي بعدي است.  اما در اناجيل موجود كه 2000 سال در تاريخ مسيحيت فرهنگ‌سازي كرده است، كليسا واقعاً رسميت دارد. كليسايي كه بعداً تبديل به نهاد قدرت و وارد معادلات سياسي و اقتصادي مي‌شود. اين هم يكي ديگر از منشأهايي است كه شبان را به قصاب تبديل مي‌كند.

يكي هم بستر فرهنگي و اجتماعي يوناني - رومي است كه مسيحيت در آن رشد آغازين خود را داشته است كه در بخش قبلي درباره آن سخن گفتيم.

اما براي پاسخ به اين سؤال كه «چرا شبان تبديل به قصاب مي‌شود» بايد ازشخصيت و نيت مؤلف خارج شويم، يعني يك مبارز، يك روشنفكر انقلابي، يك مصلح همانطور كه در عيسي مي‌بينيم كه لطيف‌ترين گفتار و رفتار را دارد؛ و در آيين زرتشت هم گفتيم كه زرتشت مي‌آيد رفرم ايجاد مي‌كند، ولي آن رفرمي كه ايجاد مي‌كند اجباراً معنايش اين است كه بخشي از سامانة فكري و بخشي از مناسبات اجتماعي – اقتصادي – سياسي زمانه را مي‌پذيرد؛ اما همين پنجره، پنجره‌اي است كه بعداً ضدرفرم از آن وارد مي‌شود. اگر در اوستا فصل گاهان را با يشت‌ها مقايسه كنيم، اين موضوع را به طور واضح مي‌بينيم. اينها پنجره‌هايي است كه باز مي‌شود و ارتجاع برمي‌گردد. من مي‌خواهم اين نتيجه را بگيرم كه صرف اين كه يك دستگاه فكري و نظري، «سمت و سوي» مردمي يا انساني و اخلاقي داشته باشد، كافي نيست. هر چند كه ما به آن دل داده باشيم و برايش فداكاري كنيم. اما اين نبايد چشم ما را بر ديگر عناصر و مؤلفه‌هايي كه در آن وجود دارد و مي‌تواند پنجرة ورود ارتجاع فكري و اخلاقي شود، ببندد. در ميان جعبه بذرهاي زيبا و دوست‌داشتني و اميدبستني خود بايد مراقب بذرهاي آلوده نيز باشيم، به دقت و با وسواس. اين تجربه تاريخ و زندگي است. اين امر مي‌تواند براي مصلحين، روشنفكران و مكتب‌هاي فكري امروزي هم مورد توجه و درس‌آموز باشد تا عشق كورشان نكند و چشمانشان را نبندد و در مكاتب و افراد ايده‌ال‌شان نيز عيب و نقص‌هاي خطرناك و خطرساز را مشاهده كنند و براي آينده چاره‌انديشي نمايند.

برخي ويژگي‌هاي مسيحيت

تعدد دوصدايي‌ها

فرهنگ و تاريخ مسيحيت حاوي موارد بسياري از «هم‌اين و هم آن» است، مي‌باشد. قبلاً در مورد يهوديت گفتيم، اين آيين اوج دوصدايي‌هاست ولي در اينجا، با تعدد دوصدايي‌ها مواجه مي‌شويم. در فرهنگ مسيحيت مي‌توان از چند دوصدايي مهم ياد كرد: يكي قومي يا فراقومي بودن مسيحيت است. اناجيل آغاز عبور از فرهنگ قوم‌گرايي يهودي است. هر قدر كه از اناجيل فاصله مي‌گيريم اين موضوع تقويت مي‌شود، خود عيسي پايي در فرهنگ قومي و پايي رونده دارد. آنجا كه عيسي با زن سامري صحبت مي‌كند، مي‌گويد نجات از يهود است يا نجات از يهود به اين دين مي‌رسد (انجيل يوحنا، باب 4، آيه 24). و يا وقتي عيسي حواريون را براي تبليغ مي‌فرستد مي‌گويد از سرزمين‌هاي غيريهودي عبور نكنيد. به هيچ يك از شهرهاي سامري وارد نشويد. و يا خود عيسي مي‌گويد من فقط براي  گوسفندان گم‌شده بني‌اسرائيل آمده‌ام. و يا مريم در جايي كه با اليزابت در مورد بارداري از روح‌القدس صحبت مي‌كند، مي‌گويد خدا به ياري قومش (يعني بني‌اسرائيل)  آمده است وعده و عهدش با ابراهيم و فرزندانش را به ياد آورده است (لوقا، باب 1، آيه 54). يعني تلقي مريم هم از عيسي اين است كه براي نجات قوم بني‌اسرائيل آمده است. و يا جاي ديگر يهوديان را شاخه‌هاي طبيعي و بقيه را شاخه‌هاي پيوندي مي‌بيند. اما مهم‌ترين جايي كه اين صدا را به وضوح به گوش مي‌رساند جايي است كه عيسي با يك زن كنعاني صحبت مي‌كند: تقاضاي زن كنعاني براي شفاي دخترش و نجات از روح پليد. عيسي مي‌گويد: خدا مرا فرستاده است تا يهودي‌ها را كمك كنم نه غيريهودي‌ها را زيرا يهودي‌ها گوسفندان گم‌شده خدا هستند... ]بعد زن التماس مي‌كند و عيسي مي‌گويد:[ درست نيست كه نان را از دست فرزندان بگيريم و جلوي سگ‌ها بيندازيم. زن جواب مي‌دهد: حق با شماست ولي سگ‌ها هم از تكه‌هاي نان كه از سفره صاحبشان مي‌ريزد مي‌خورند. عيسي به او مي‌گويد اي زن ايمان تو عظيم است. برو كه آرزويت برآورده شد. همان لحظه دختر او شفا يافت (متي، باب 15، آيه 24 تا 28 و مرقس، باب 7، آيه 24 تا 30).

اين تمثيل قدري زننده است چون قوم بني‌اسرائيل فرزندان خانواده‌اند و بقيه سگ‌هاي خانواده، اما به خوبي يك صدا را منعكس مي‌كند ولي صداي ديگري هم به وضوح در عهد جديد شنيده مي‌شود كه مخاطب پيام عيسي را همه انسان‌ها مي‌داند و عيسي پس از رستاخيزش وقتي كه مي‌خواهد حوايون را براي ابلاغ پيام بشارت بفرستد مي‌گويد برويد و همه امت‌ها را پيام دهيد. و اين پيام واقعي عيسي است و اين پيام است كه بسط تاريخي پيدا مي‌كند.

يك نمونه مهم ديگر از دوصدايي‌ها در مورد شريعت يهود است. در عهد جديد در نهايت به وضوح معلوم نيست كه اين شريعت پذيرفته يا رد شده است. وقتي سخنان پلوس را بخوانيم، مي‌بينيم سكوت ضدشريعت يهود است و اساساً آن را نفي مي‌كند. ولي در خود اناجيل، و بويژه در سخنان عيسي؛ تكليف به وضوح معلوم نيست. يك جا عيسي مي‌گويد شراب تازه (يعني شريعت مسيحي) را در مشك كهنه (يعني شريعت يهودي) نبايد ريخت. اما جاهايي ديگر، به اعتقاد و يا شايد به مصلحت، كه به خوبي معلوم نيست؛ شريعت يهود را به شدت تأييد مي‌كند. البته در عمل عيسي ما شاهد نوعي بي‌ اعتنايي به شريعت يهود هستيم. عيسي آن را نقد مي‌كند اما نفي نمي‌كند. در جاهايي هم آن را مراعات و به ظاهر تأييد مي‌كند. البته هيچ صحنه‌اي از اجراي شريعت يهود توسط عيسي روايت نمي‌شود. اما او يك جا به وضوح مي‌گويد من نيامده‌ام كه منسوخ كنم. من آمده‌ام تقويت كنم و قوام ببخشم و يا تكميل كنم. ترجمه يهوديان و مسيحيان از اين آيه متفاوت است. مسيحيان مي‌گويند آمده‌ام «تكميل» كنم و يهوديان مي‌گويند آمده‌ام «تحقق بخشم». اما درست بعد از همين آيه مرتباً مي‌گويد«... گفته شده است، اما من مي‌گويم...» يعني مرتباً احكام و شريعت يهودي را به طور محتوايي نقض مي‌ كند. اما در جاي ديگر خيلي روشن مي‌گويد تا آسمان و زمين زائل نشده نقطه‌اي از تورات زائل نمي‌شود تا محقق شود. هر كس يكي از كوچكترين اين احكام را بشكند و يا به ديگران چنين تعليمي بدهد در ملكوت آسمان از همه كوچكتر خواهد بود (متي، 5، 17 تا 19) در اينجا احكام يهودي به شدت و به طور كامل تأييد مي‌شود اما در جاهاي ديگر نقض مي‌شود. مهمترين حكم آيين يهود تعطيل شنبه است كه عيسي آن را عملاً زير پا مي‌گذارد. البته وقتي من با يك دوست كشيش صحبت مي‌كردم مي‌گفت در تورات تنها آمده است كه روزهاي شنبه كار نكنيد و استراحت كنيد و اين دستوري بسيار ساده بوده است و بقيه احكام ريز و مفصل از افزوده‌هاي بعدي روحانيون يهودي است. و عيسي آنها را رد مي‌كند نه اصل حكم را. يعني برداشت او از برخورد عيسي با شريعتي يهود برخورد رفرميستي بود.

اما هم محتواي آموزه‌ها و رفتار عيسي (مثلاً در مورد سنگسار زن مجرم) و هم به ويژه نامه‌هاي پلوس در عهد جديد بيانگر شدت در فكر و عمل در نقد شريعت يهود است. يك دوصدايي ديگر در مورد زمان ملكوت است. آيا اين ملكوت نزديك يا دور است؟ خود كلمه انجيل، به معناي بشارت است. برويد بشارت آمدن ملكوت را بدهيد و اين معطوف به آينده است. عيسي در جايي مي‌گويد كه بعضي از شماها هنوز زنده‌ايد كه من بازخواهم گشت (مرقس، 13، 30) و يا به يارانش مي‌گويد شما هنوز به همه شهرهاي اسرائيل نرفته‌آيد كه من بازخواهم گشت. ولي اين ظهور اتفاق نمي‌افتد. (اين مسئله مثل غيبت امام زمان در فرهنگ شيعه است. شيعيان در ابتدا تصور مي‌كردند كه امام زمان خيلي زود مي‌آيد اما بعد كه نيامد و دير شد آرام آرام تلاطم و بحران‌هاي فكري و كلامي و اعتقادي ايجاد كرد. در مسيحيت هم اين تلاطم الهياتي را مي‌بينيم. آنها مي‌گويند يك روز با هزار سال فرقي نمي‌كند. هزار سال ما مثل يك روز خداوند است. اما باز در جاهاي ديگري از اناجيل مي‌بينيم كه عيسي مي‌گويد از زمان اين ملكوت هيچ كس خبر ندارد، نه فرشتگان و نه حتي خود عيسي. فقط پدر آگاه است (مرقس، باب 13، آيات 32 تا 34). در جايي هم گفته مي‌شود كه ملكوت آمده و در بين شماست.

يك حالت دوصدايي و نوساني هم در رابطه با كيفيت و چگونگي ملكوت است. آيا زميني يا آسماني است. پلوس و كليسا همواره سعي كرده‌اند ملكوت را آسماني جلوه دهند تا بتوانند با قدرت‌هاي مستقر سياسي همزيستي مسالمت‌آميز و گاه بده‌- بستان و همكاري داشته باشند. اگر گفته شود ملكوت زميني است با حكومت موجود ناخوانا و درگير خواهد بود. اگر گفته شود عيسي (و يا مثلاً در فرهنگ شيعه، امام زمان) مي‌آيد، اين يعني او مي‌خواهد قدرت و دولت را عوض كند. اين انتظار هميشه مذهب اعتراض است به قدرت مستقر. از اين رو گفته مي‌شود ملكوت اصلاً آسماني است و مي‌خواهد به درون ما بيايد. امري فردي است و ربطي به جمع و قدرت و دولت ندارد.

در حالي كه ما مي‌بينيم علائمي كه براي ظهور عيسي گفته مي‌شود همه بيروني است. خورشيد تاريك مي‌شود و... (مثل آخرالزمان اسلام) اين علائم همه بيروني است و ربطي به درون انسان ندارد. هنوز هم دردعاهاي رسمي كليساها گفته مي‌شود كه ملكوت تو بيايد، يعني همان ايده ماشياي (مسيح) يهودي‌هاست، كه يك عيساي نجات‌بخشي بيايد و جهان  را پر از عدل و داد كند و مسيحي‌ها را نجات دهد. اين نوسان بين بيرون و درون (علاوه بر نوسان و دوصدايي بودن زمان آن) يكي از دوصدايي‌هاي مهم در عهد جديد است كه به نظر مي‌رسيد منشأ آن كاملاً سياسي باشد. اگر ملكوت قرار است بعداً بيايد، آن گونه كه مكاشفه يوحنا مي‌گويد اين مسئله كاركردهاي سياسي و ضدقدرت پيدا مي‌كند. مكاشفه يوحنا كاملاً عليه دولت روم است و سرنگوني آن را آرزو و پيش‌بيني مي‌كند. يكي از پژوهشگران مي‌گويد عجيب است كه اين مكاشفه در عهد جديد آمده است. چون اين يك رساله برخلاف بقيه رسالات خيلي راديكال است. و تلقي اكاليپتيكي و آخرالزماني‌اش، يك تلقي ضدظلم و ضدقدرت است.

دوصدايي مهم ديگر نفي واسطه و پذيرش واسطه است. عيسي مي‌گويد در را بزنيد به روي شما باز خواهد شد. اين جمله‌اي كه پروتستان‌ها بر اساس آن گفتند هر كسي كشيش خود است و نيازي به واسطه وجود ندارد. اما از طرف ديگر هيچ كسي جز از طريق عيسي به خدا نمي‌رسد و بعداً در تاريخ كليسا اضافه مي‌شود كه بايد از طريق مريم به عيسي رسيد و سخت‌تر از آن اين كه فقط از طريق كليسا مي‌توان به عيسي و خدا رسيد.

يك دوصدايي مهم ديگر نيز انسان يا مافوق انسان (پسر خدا و خود خدا) بودن عيسي است. اين هم يكي از نوسانات دوصدايي در عهد جديد است كه قبلاً آن را توضيح داديم. در اناجيل عيسي پسر خداست و اين مي‌تواند صرفاً يك استعاره باشد كه در ديگر فرهنگ‌ها و تمدن‌ها نيز رايج است. اما در جايي گفته شده من و پدر يكي هستيم. حتي اتهام عيسي هم در دادگاه همين بوده است. پطرس هم در جايي مي‌گويد تويي پسر خداي زنده (متي، 16، 16). ولي خيلي‌ها هم، بويژه در صدر مسيحيت، اين تئوري را قبول نداشتند. گفتيم ابيوني‌ها يا فقرا مسيح را فقط نبي مي‌دانستند و پسر خدا نمي‌دانستند. آنها تا اواخر قرن اول هم فعال بوده‌اند. و يا كويكرها هم مخالف تثليث بوده‌اند.

پيام عشق و محبت (غلبه محبت بر عدالت)

 اين ويژگي برجسته‌ترين ويژگي آيين مسيحيت است. معمولاً توده‌هاي مردم به بحث‌هاي عقيدتي و كلامي توجهي ندارند، پيچيدگي‌هاي اين بحث متعلق به نخبگان است، نخبگان قديم، علما و روحانيون بوده‌اند و نخبگان جديد هم روشنفكران هستند. توده‌هاي مردم به نيازهايشان توجه مي‌كنند. اين نيازها گاهي اوقات انساني و خيرآفرين است و گاهي اوقات هم شرآفرين (مثل نياز مردم آلمان به غرور و بازسازي شخصيت ملي در هنگام رشد نازي‌ها در آلمان). رشد يك انديشه در پاسخگويي به اين نيازهاست.

شريعتي مي‌گفت ماركسيسم در ايران اشتباه مهمي كرد و آن اين بود كه به جاي اين كه از سوسياليسم شروع كند از ماترياليسم آغاز كرد. ماركسيسم در آمريكاي لاتين ازعدالت و سوسياليسم شروع كرد كه نياز واقعي مردم بود و بسيار هم رشد كرد و مردمي شد. فيدل كاسترو خيلي به ماترياليسم كار ندارد، او با عدالت كار دارد و اگر در آنجا كشيشي مي‌آيد و با يك جبهه آزادي‌بخش ماركسيستي همكاري مي‌كند، با آنها در عدالت همسويي مي‌بيند. او بين پيام انسان‌دوستانه مسيح و پيام مردم‌دوستانه ماركس در آن بستر اجتماعي هم‌سويي مي‌بيند. آنچه كه باعث بسط مسيحيت در دنياي قديم شد جداي از عوامل اجتماعي، بحث‌هاي پيچيده عقيدتي نبود، بلكه پيام عشق و محبت بود. اين بود كه دل‌ها را تسخير كرد. اين مهمترين ويژگي مسيحيت است كه پيام عشق و محبت و غلبه محبت بر عدالت، يك نحوه نگاه به جهان و زندگي و جملاتي كه بيانگر آن است كه شايد بيشترين جملات مسيح در اناجيل باشد كه ما از قول برخي عرفاي خودمان هم داريم. ابوالحسن خرقاني مي‌گويد بر سر در خانقاه من بنويسيد كه هر كس در اين سرا آمد نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد. ولي قرن‌ها قبل از ابوالحسن خرقاني عيسي هم همين نگاه و سخن را دارد. او مي‌گويد خداوند آفتاب و باران خودش را بر بدان و خوبان مي‌تابد و مي‌فرستد. او مي‌گويد شما هم عين پدر كامل باشيد فقط به دوستانتان خوبي نكنيد. چرا كه همه اين كار را مي‌كنند. شما به دشمنانتان خوبي كنيد. در يك جاي فردي از عيسي مي‌پرسد اگر فردي به ما بدي كرد تا چند بار او را ببخشيم. آيا تا هفت بار؟ عيسي مي‌گويد نه هفت بار، بلكه هفتاد بار هفت بار ببخشيد. يك جا مي‌گويد چه طور تو خار را در چشم دوستت مي‌بيني و چوب را در چشم خود نمي‌بيني؟ البته به نظر مي‌رسد  اين ترجمه رسا و دقيق نباشد. ولي معنايش اين است كه چه طور عيب كوچك دوستت را مي‌بيني ولي عيب بزرگ خود را نمي‌بيني. و يا مي‌گويد بدي را با بدي پاسخ نده. بدي را با خوبي پاسخ بده. و يا عيسي در اوج نگاهش مي‌گويد خلاصه و چكيده همه دستورات خدا و ده فرمان او، محبت است. يعني اين را از يك امر اعتقادي به يك امر وجودي و دروني و رفتاري تبديل مي‌كند. و مي‌گويد هر كس با محبت زندگي كند، خدا در