تبليغاتX
زن در متون مقدس - متن کامل شانزدهمین جلسه از سلسله كلاس‌های زن در متون مقدس حسینیه ارشاد (رضا علیجانی 8/9/85)

زن در متون مقدس

Zan Dar Motoone Moghadas

این وبلاگ به ارائه مباحث کلاس "زن در متون مقدس" و نقد و نظر های پیرامون آن اختصاص دارد.

به نام خدا، دوست همه انسان‌ها

زن در آيين مسيح (جلسه چهارم)[1]

 

«سه چيز هميشه باقي خواهد ماند: ايمان، اميد و محبت؛ از همه بزرگتر محبت است.» (پولس رسول، اول قرنتيان، 13،13)

 

ويژگي‌هاي آيين مسيحيت (ادامه)

رسميت نهاد ديني

رسميت نهاد ديني در عهد جديد شبيه عهد عتيق است. در قرآن رسميت به اين معنا وجود ندارد. هر چند در تاريخ اسلام اين رسميت اتفاق افتاده است. استناد كليساها براي رسميت‌شان به جمله خود عيسي است كه مي‌گويد من كليساي خود را روي اين صخره (پطرس) بنا خواهم كرد. ما همين رسميت را به ويژه در كلام پولس، و نيز ديگر رسولان هم مي‌بينيم. در واقع كليسا تبديل به واسطه انسان و خدا، چه اَب و چه ابن (خداي پدر و خداي پسر) مي‌شود. همچنين يك نوع قرائت رسمي در كليساها شكل مي‌گيرد. اعتقادنامه‌ها و لعنت‌نامه‌هايي كه قبلاً مطرح شد، تا حد زيادي با تاريخ اسلام متفاوت است. به همين دليل بستر تاريخي كه در آنجا منجر به سكولاريسم مي‌شود، به علت نقش بيشتري كه كليسا عملاً در عرصه زندگي فرهنگي و دين، اجتماعي، اقتصادي، سياسي، حقوقي و... دارد، نيز تا حدي متفاوت است،  كتاب مقدس هم با شدت زياد پشتيبان رسميت كليسا است. اين امر ايجاد عكس‌العمل كرده است. ويكتور هوگو جمله جالبي دارد. او مي‌گويد: در هر روستاي فرانسه يك شمع است كه نور مي‌افشاند؛ معلم، و يك دهان است كه فوت مي‌كند؛ كشيش (خدا در آمريكا، ص 193). اين خلاصه تلقي يك روشنفكر از قرون وسطي است. و جنبش روشنگري مي‌خواهد اين معادله را به هم بزند. و طبيعي است كه عصر جديد اين داستان را به هم زده است.

سازماندهي و تمرين كار جمعي

يكي از چيزهايي كه روشنفكران مذهبي مسلمان روي آن تبليغ مي‌كنند و درست هم هست اين است كه ما در اسلام، كليساي رسمي نداريم. در جهان اسلام نظام روحانيت بر اساس ضرورت به وجود آمده است. اما در درون دين رسميتي نداشته است. هر چند بعداً واقعيت پيدا مي‌كند. در اين رابطه فقط نكات منفي رسميت كليساها مطرح مي‌شود. اما اين نهاد يك كاركرد مثبت هم داشته و آن اين كه بستري براي تمرين كار جمعي بوده است. كليسا در دوران قديم مثل يك حزب، بستر تمرين كار جمعي و كار حزبي است. هر فردي الزاماً بايد عضو يك كليسا باشد.[2] بايد اعتقادنامه داشته باشد (درست مثل مرامنامه‌هاي احزاب در زمان كنوني). بايد حق عضويت بپردازد. و براي انتخاب كشيش در هر كليسايي انتخابات برگزار مي‌شود.[3] البته در سطوح مختلف (شماس، كشيش، اسقف) در كليساهاي گوناگون، متفاوت است. در مقاله‌اي در نشريه نامه (شماره 51)، با عنوان «زمين و زماني براي تمرين (دموكراسي) نداريم»، به اين موضوع پرداخته بودم. يكي از زيربخش‌هاي آن مقاله مقايسه كليسا و مسجد در همين رابطه بود. سازماندهي و تمرين كار جمعي در كليساها يكي از بسترهاي آموزش روان‌شناختي و اجتماعي كار جمعي و حزبي است و اين يكي از دلايلي است كه در غرب كار حزبي شكل گرفته و در ايران نگرفته است. (دليل ديگر ديد ثنوي ايراني است كه يكي از موانع شكل‌گيري احزاب در ايران است).

كمرنگي مسئوليت كلان سياسي – اجتماعي

ما در مسيحيت نوعي رويكرد دروني به جاي رويكرد بيروني، رويكرد فردمحورانه به جاي رويكرد جمع‌محورانه، نجات جان نه نجات جامعه را شاهد هستيم. يكي از جاهايي كه اين نكته خودش را نشان مي‌دهد، بحث برده‌هاست. ما در عهد جديد محبت به برده ها را مي‌بينيم، اما راديكاليسمي كه درعهد عتيق و قرآن براي آزاد كردن آنها شاهد هستيم، در عهد جديد ديده نمي‌شود. در حالي كه آن دوران، اوج دوران برده‌داري بود، تا آن جا كه به قول آشتياني، حتي شهروندهاي سرزمين‌هاي ديگر را مي‌دزديدند و مي‌فروختند و اين كار تبديل به شغل شده بود و قيمت برده در حد يك دلار امروزي بود (ص 110).  يعني قيمت برده خيلي كاهش پيدا كرده بود. اما در حالي كه در يك جامعه اين قدر برده‌داري رواج دارد، ما هيچ برخورد جدي‌اي در عهد جديد راجع به برده‌داري نمي‌بينيم. راديكاليسم عدالت‌خواهي كه در عهد عتيق ديده مي‌شود، در عهد جديد اصلاً وجود ندارد و اين موضوع تأثير خودش را بر تاريخ مسيحيت هم گذاشته است.

نظريه سياسي آيين مسيحي

ما در رابطه با آيين زرتشتي و آيين يهود هم اين بحث را مطرح كرديم. به نظر مي‌رسد يك نمونه مهم ديگر از دوصدايي‌هايي كه در آيين مسيحيت وجود دارد، نظريه سياسي آن است. (اين مثال را نيز مي‌توان ذيل تيتر دوصدايي‌ها در آيين مسيحيت قرار داد). ما در عهد جديد به وضوح با دو صدا مواجهيم.  البته يك صدا در اناجيل و رسالات رسولان كه هم اينك مقابل ماست، غالب‌تر است. البته در اين رابطه به كتاب مقدس موجود نقدهايي وارد شده است. اين نقدها مدعي‌اند در مواضع عيسي و برخي رسولان آموزه‌هاي راديكال و نقاد جدي قدرت وجود داشته است، كه در تأليف و سپس تدوين كتاب مقدس كنار گذاشته شده و سانسور گرديده است. اما به هر حال اينك ما داريم درباره مسيحيت موجود و كتاب مقدس موجود بحث و برخورد مي‌كنيم. روح «نجات جان، نه جامعه» و «اول اصلاح خود» در تمامي عهد جديد پخش و منتشر است. در واقع حداكثر چيزي كه ما مي‌توانيم در عهد جديد ببينيم، نقد اخلاقي و از اين طريق نقد غيرمستقيم قدرت و ثروت است. اما ر هر حال اين نقدهاي اخلاقي روشن است. مثلاً انجيل لوقا (باب 16،‌ آيه 19) كه حكايت توانگر و فقير را آورده است، جهت‌گيري عيسي كاملاً معلوم است و يا جمله معروف عيسي (كه در فرهنگ اسلامي هم وارد شده) كه ورود يك ثروتمند به ملكوت خداوند يا به بهشت، آسان‌تر از گذر يك شتر از سوراخ سوزن است. (متي، 19، 24)، نيز جهت‌گيري تندي دارد. اما اين جهت‌گيري را ما نبايد با ديد سوسياليستي و اجتماعي نگاه كنيم، بلكه بايد با ديد  اخلاقي آن را فهم كنيم. يعني به نقش ثروت در انحطاط اخلاقي صاحب آن اشاره و تأكيد دارد. عيسي در جاي ديگر هم مي‌گويد نمي‌توان بنده دو ارباب بود، هم خدا و هم پول. اين برخورد كاملاً وجودي و اخلاقي است، نه از نظر اجتماعي و طبقاتي. و يا مي‌گويد اگر دو پيراهن داريد يكي را به كسي كه ندارد، بدهيد. و يا هر چه داريد بفروشيد و به فقرا بدهيد. اين نوع جهت‌گيري‌هاي اخلاقي كه البته تنه به مسائل اجتماعي مي‌زند در عهد جديد زياد ديده مي‌شود. و يا حواريون اوليه يا اعضاي اوليه كليسا عمدتاً اقشار حاشيه‌اي و فقير بودند مثل سياهان، زنان، بيوه‌زنان، فقرا و... البته بعداً كليسا تغيير مي‌كند و ثروتمندان هم وارد مي‌شوند و به قول اريك فروم كليسا از دست فقرا به دست اشراف روشنفكر مي‌افتد. تجسم تصوير زندگي مسيح با آنچه كه الان در زندگي پاپ و واتيكان مي‌بينيم اصلاً قابل مقايسه نيست. كاخ‌ها و تجملات، لباس‌هاي خيلي اشرافي و زربفت و ... و نظامي كه گويي با امپراطور روم سروكار داريم نه با عيسي مسيح.

در رابطه با نقد اخلاقي قدرت هم ما اشاراتي در عهد جديد مي‌بينيم. در جايي عيسي مي‌گويد از خميرمايه هيروديس و فريسيان پرهيز كنيد. و در جايي او را روباه خطاب مي‌كند (لوقا، 13، 32). يا در جايي كه مريم با اليزابت راجع به تولد عيسي و يحيي صحبت مي‌كنند، مريم آمدن عيسي را نابودي متكبران و سلاطين و سربلندي فروتنان و گرسنگان معرفي مي‌كند؛ يعني همان تلقي موعودگرا و ماشياگرايي كه يهوديان داشتند.

اما يك صداي ديگر هم در عهد جديد شنيده مي‌شود. صدايي كه مي‌گويد: مالِ قيصر، مالِ قيصر است و مالِ خدا، مالِ خداست. جملة معروف كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا بسپار از اينجا نشأت گرفته است. اگر به يك روي صورت شما سيلي زدند، روي ديگر آن را جلو بياوريد تا به آن هم بزنند. البته اين جمله و برخي جملات مشابه، مانند جمله دشمن خود را دوست بداريد، در روابط فردي است، منظور به كار بردن آنها در روابط كلان سياسي – اجتماعي نيست. اما طبيعتاً در بسط مسيحيت در طول تاريخ، به حوزه كلان سياسي – اجتماعي هم تسري پيدا كرده است. يا در جايي از قول عيسي نقل مي‌شود كه سلطنت و پادشاهي من مربوط به اين دنيا نيست. و يا در مورد ديگري است كه براي من غيرقابل فهم بود، در جايي كه ظاهراً يهوديان قتل‌عام شده‌بودند، مسيح مي‌گويد آيا اين زائران كه قتل‌عام شدند از بقيه گناه‌كارتر بودند؟ گويي كه اين‌ها گناهكار بودند و تقاص گناهشان را پس داده‌اند. يعني با اصل قتل‌عام برخورد نمي‌شود. و گناهكار بودن آنها مورد توجه قرار مي‌گيرد و تنها اين سؤال مطرح مي‌شود كه مگر آنها از بقيه گناهكارتر بوده‌اند؟ من نمي‌دانم معناي اين جملات چيست و آيا از افزوده‌هاي بعدي است يا نه، اما به هر حال جملات عيساي تاريخي منقول در اناجيل است.

همچنين خيلي از مورخين روي اين قسمت مكث مي‌كنند كه در دوران آغازين مسيحيت شورش‌هاي يهودي زيادي عليه امپراطوي روم وجود دارد. ولي مسيحيان در مقابل اين شورش‌ها سكوت مطلق مي‌كنند. در حالي كه خود مسيحيان هم تحت فشار هستند ولي آنها هيچ همراهي با اين شورش‌ها ندارند.

به هر حال اگر ما به اين دو صدا و به بسط تاريخي آن توجه كنيم، مي‌بينيم در ابتدا مسيحيان خودشان سركوب مي‌شوند[4] و در سال 68 ميلادي بعد از ويراني اورشليم كه ديگر بازسازي نمي‌شود مسيحي‌ها سعي مي‌كنند خرجشان را از يهودي‌ها جدا كنند چون يهودي‌ها، آدم‌هاي مشكوك و ناآرام و مسئله‌داري از ديد حاكميت وقت بودند. پس از تخريب اورشليم و گرايش يهودي – مسيحي كه راديكال‌تر بودند به تدريج در منطقه پخش مي‌شوند و به اين ترتيب مركزيتشان را از دست مي‌دهند و به تدريج گرايش يوناني‌ها و رومي‌ها و بت‌پرستان مسيحي‌شده و زبان و گفتار پولس، گفتار غالب در ميان مسيحيان مي‌گردد. آنها سعي مي‌كنند رابطه مسالمت‌آميزي با قدرت‌ها داشته باشند و انتقاداتي را هم كه در ادبيات مسيحي نسبت به قدرت وجود دارد را كمرنگ مي‌كنند. البته برخي از پژوهشگران، اين كار را تدبير عاقلانه‌اي مي‌دانند.  برخي هم آن را باعث تحريف برخورد انتقادي مسيح با قدرت مي‌دانند در حدي كه نيچه مي‌گويد آخرين مسيحي بر صليب مرد (خدايان، ص 433). يعني ديگر بعد از عيسي، هيچ كس مسيحي نيست. او انحراف را در اين حد مي‌بيند.  برخي پژوهشگران هم معتقدند تمامي جملات انتقادي مسيح، از متون مقدس سانسور شده است. من اين قضاوت را نه به طور مطلق (چون مسيح خود يك منتقد اخلاقي بود، نه يك فرد انقلابي) ولي تا حدي قبول دارم. چون در عهد جديد تصنع زياد ديده مي‌شود. دو صحنه است كه در آن تصنع زياد ديده مي‌شود.



يك صحنه، اعدام عيسي است. در هر چهار انجيل  هم نقل شده است كه فرماندار رومي اصلاً نمي‌خواست عيسي را اعدام كند، به ناچار و زير فشار يهودي‌ها، عيسي را اعدام كرد. در اين صحنه به وضوح سعي در تبرئه رومي‌ها از قتل عيسي شده است. جاي ديگر، جايي است كه باز به دستور يك حاكم رومي سر يحيي را مي‌برند. دختر او مي‌رقصد، هيروديس به او مي‌گويد اگر زيبا برقصي هديه‌اي به تو مي‌دهم. پس از رقص او به توصيه مادرش مي‌گويد هديه من بايد سر يحيي باشد. در آن هنگام يحيي در زندان بود. در اينجا هم اين حكايت به گونه‌اي روايت شده كه گويي مي‌خواهد فرماندار رومي را تبرئه كند. اين دو صحنه به گونه‌اي تنظيم شده‌اند كه مخاطب فكر مي‌كند كه صليب عيسي و بريدن سر يحيي به فرمانداران رومي تحميل شد. تا آنجا كه يكي از پژوهشگران مي‌گويد براي من شگفت‌انگيز است كه مكاشفه يوحنا در كنار اين متون محافظه‌كار آمده است. در آنجا سرنگوني امپراطوري روم پيش‌بيني مي‌شود.

به هرحال ما از اين به بعد هم اين دو وضعيت را مي‌بينيم. سركوب‌(هاي اوليه)، سعي در زندگي مسالمت‌آميز با قدرت و كمرنگ كردن انتقادات و سكوت مطلق در مقابل شورش‌هاي يهوديان (آشتياني، ص 108). از اينجا به بعد يك صداي مسيحي _ يهودي وجود دارد و يك صداي پولس و يوناني‌ها. صداي يهودي – مسيحي‌ها مسئله نجات جمعي را مطرح مي‌كند. ملكوت عيسي، ملكوت زميني است. حكومت 1000 ساله عيسي خواهد آمد («هزاره‌گرايي» الهياتي از اينجا آمده است كه حالت نسبتاً مشابهي در فرهنگ شيعي هم دارد). او انتقام محرومان و ستم‌ديدگان را مي‌گيرد و عدالت را برقرار مي‌كند. ديگر عيسي بره نيست، شير است. اعتقاد به ملكوت زميني، همواره نقاد قدرت است و به تعبير شريعتي انتظار هميشه مذهب  اعتراض است. اين نگرش هميشه معترض و نسبت به حكومت وقت ناراضي و منتقد است. در فرهنگ عاميانه شيعي هم اين آموزه وجود دارد كه هميشه حكومت و دست‌اندركارانش را ظالم و ظلمه مي‌داند. اين گرايش در فرهنگ يهودي – مسيحي هم وجود دارد.

اما صداي ديگر كه صداي پولس و صداي يوناني‌هاست سعي مي‌كند با حكومت و دولت كنار بيايد. حتي مفهوم «فيض» گاهي اوقات به قدرت هم تسري پيدا مي‌كند[5] يعني همه چيز، از جمله حكومت، فيض و داده خداوند است (مثل برخي عقايد جبرگراي صدر اسلام است كه مي‌گفت خداست كه حكومت را به حاكمان داده است. تعز من تشاء و تذل من تشاء، بيده‌الملك، خدا هر كسي را كه بخواهد عزيز مي‌كند و هر كه را بخواهد ذليل مي‌كند (و يا حكومت مي‌بخشد). همچنين اين نگرش سعي مي‌كند كه ملكوت را آسماني كند و اين جمله عهد جديد نيز شايد از افزوده بعدي باشد كه عيسي با صراحت مي‌گويد پادشاهي من زميني نيست. و اين جمله در واقع پيام و سيگنالي براي حكومت وقت است كه ملكوت ما آزار و صدمه‌اي به شما نمي‌رساند و كاري به خدم و حشم شما ندارد. در اينجاست كه تأكيد بيشتري بر جمله كارِ قيصر، كارِ خدا و يا مالِ قيصر، مالِ خدا مي‌شود و اين جملات معني اجتماعي خاصي مي‌يابد (و بدين ترتيب نهاد دين و نهاد حكومت ضمن تفكيك از يكديگر،  حالت همزيستي مسالمت‌آميز، و نه نقد و انتقاد، را پذيرا مي‌شوند). در اين مرحله است كه پولس دستور به اطاعت مردم از حكومت مي‌دهد. همان گونه كه برده‌ها نيز بايد از ارباب‌ها اطاعت كنند. وي مثلاً در نامه به روميان مي‌ گويد مطيع دولت‌ها باشيد، چون در تمام جهان، دولت‌ها را خدا بر سر قدرت آورده است. اما غلبه با كدام صداست؟

در اينجا به وضوح و با قاطعيت مي‌توان ديد كه غلبه با صداي دوم يعني صداي پولس و يوناني‌هاست. حتي نقد اخلاقي هم به تدريج كمرنگ مي‌شود. چون كليسا كاملاً بخشي از قدرت است و بيرون از قدرت نيست كه آن را نقد كند. حتي در برخي دوره‌ها، كليسا قدرت مسلط‌تر است. يعني كليسا بر فئودال‌ها و امپراطوران و پادشاهان هم غلبه مي‌كرده و حاكم بر آنها بوده است. البته اين امر به تدريج شكل مي‌گيرد.

صدسال پس از قسطنطين، پاپ،  امپراطور را اشباع از روح‌القدس و مصون از خطا معرفي كرد (آشتياني، ص 489). جمله «شاه سايه خداست» در اينجا تبديل به «شاه مملو از خداست» مي‌شود. اين اوج توجيه قدرت است. همچنين فرار از جنگ گناه كبيره و باعث اخراج از كليسا بود (آشتياني، ص 251). در مراسم عشاء رباني براي امپراطور دعا مي‌كردند (آشتياني، ص 165). اين رويكرد همواره ادامه دارد. حتي در كليساهاي اصلاح‌شده هم وجود دارد. اصل 37 اعتقادنامه‌ كليساهاي انگليكن مي‌گويد: پادشاهان دارندگان حكومت اصلي كليسا هستند (مولند، ص 223). البته پادشاه هم توسط اسقف كانتربري تاج‌گذاري مي‌شود (ص 241). ما در جنبش پروتستاني بويژه شاخه لوتري آن هم مي‌بينيم كه لوتر با جنبش‌هاي دهقاني مخالف است. [6] حتي لوتري‌ها عقيده حكومت 1000 ساله مسيح را به عنوان يك عقيده يهودي نفي مي‌كنند و سعي مي‌كنند راديكاليسم نهفته در اين آموزه را بگيرند. يك جمله هم از عيسي در عهد جديد  است كه ضد هر نوع راديكاليسم است. او مي‌گويد آنكه شمشير برمي‌دارد با همان شمشير كشته مي‌شود. او اين جمله را در شبي كه دستگير مي‌شود به حواريونش، و خطاب به يكي از آنها كه قصد داشت شمشير بكشد مي‌گويد. اين از معدود جاهايي است كه عيسي موعظه اجتماعي مي‌كند. پاركز گرايش اجتماعي – سياسي مسيحيت را اين گونه جمع‌بندي مي‌كند: «در ملكوت موعود نيروهاي دنيوي از ميان مي‌روند ولي مسيحيان تا پيش از تحقق آن نبايد سعي كنند نظم تثبيت شده را تغيير دهند. آنان بايد به اقتدار امپراطور روم احترام بگذارند. برده بايد مطيع اربابش باشد.» (خدايان و آدميان، صفحه 448). اين جمع‌بندي نسبتاً منصفانه‌اي است. در واقع مي‌توان گفت حركت از همدستي و تلفيق دين و دولت به تدريج به سمت تفكيك نهاد دين و دولت در دنياي جديد پيش رفته و در حقيقت كليساي مسيحي از دولت اخراج شده است. توصيف ويكتورهوگو را اگر به خاطر داشته باشيم، آن وضعيت، نمي‌توانست زياد دوام داشته باشد بويژه در فرانسه كه موطن ويكتور هوگو است. اما بعد از فاصله‌گيري از قدرت، يك مقدار روح واقعي مسيحي به كليسا برمي‌گردد از جمله نقد اخلاقي وضعيت موجود. به گمان من بعد از فروپاشي شوروي اين امر مقداري پررنگ‌تر شده است. تا زماني كه شوروي وجود داشت يك دعواي ملحد _ مسيحي رايج بود و اينها هميشه در طرف مسيحي آن مي‌ايستادند اما وقتي كه هيمنه بلوك شرق فروريخت و كليسا از قدرت جدا شد گهگاه نقد اخلاقي به قدرت را از طرف كليسا مي‌بينيم.

ضمن اين كه در رابطه با نظريه سياسي آئين مسيحيت مي‌توان جمع‌بندي مولند را در كتابش كه تاريخ كليسا را شرح داده يادآور شد كه مي‌گويد در مسيحيت هيچ اصل و قانوني براي حكومت وجود ندارد (مولند، ص 276). اين روايت غالب مسيحي است.

ما در گذشته به الهيات رهايي‌بخش هم اشاره كرديم. اما آنها از كجاي عهد جديد يا مسيحيت الهام گرفته‌اند؟ به نظر مي‌رسد آنها ترجمان و بازتاب صداي ضعيف‌تر و صداي مغلوب مسيحيت‌اند. نقد اخلاقي قدرت و ثروت كه در مسيحيت موج مي‌زند اگر با يك نگرش ديگر تكميل و غني‌سازي بشود، مستعد نقد كلان اجتماعي مي‌گردد. آن حلقه مفقوده، «جمع‌گرايي» است. از فردگرايي مسيحيت، الهيات رهايي‌بخش بيرون نمي‌آيد. نگاه جمع‌گرايانه اين است كه منشأ مشكلات و علت اصلي انحرافات اخلاقي و تباهي انسان‌ها، صرفاً در  دايره كوچك پيرامون فرد و در حوزه اخلاق فردي ديده نشود، بلكه در مناسبات سياسي – اجتماعي و اقتصادي كلان‌تر پيگيري و ريشه‌يابي شود. در اين نگاه براي نجات فردي و اخلاقي انسان‌ها بايد جامعه هم نجات پيدا كند. يعني در يك حكومت فاسد، در يك حكومت با فاصله‌هاي طبقاتي كلان، در يك نظام سلسله‌مراتبي استبدادي، انسان‌ها نمي‌توانند خوب شكوفا شوند و نمي‌توانند زيست اخلاقي داشته باشند. از گرايش فردگرايانه و اخلاقي مسيحي با تزريق جمع‌گرايي توسط انديشه‌هاي سوسياليستي و تلفيق اين دو با هم، الهيات رهايي‌بخش در امريكاي جنوبي و مركزي متولد شد. حتي اريك فروم كه يك روانشناس با گرايشات و ته‌مايه‌هاي ماركسيستي است، مي‌گويد ماركسيسم مسيحيت به زبان جديد است. يعني اگر بخواهيم انسان‌دوستي كه در مسيح است را امروزي كنيم - و من با يك تبصره مي‌گويم اگر بخواهيم آن را جمع‌گرا كنيم و يا بخواهيم يك نگاه عميق‌تر جامعه‌شناختي و سياسي هم به رويكرد اخلاقي آن منضم و ضميمه كنيم _ مي‌شود عدالت‌طلبي ماركسيستي و يا به تعبير عام‌تر آن سوسياليستي. اين رويكرد هم از درون مسيحيت به خاطر توجه‌اش به اخلاق و رهايي انسان قابل استنباط است ولي نياز به غني‌سازي و غني‌شدن دارد.

تجربه ناموفق نفي شريعت

ما قبلاً برخي نكات و ويژگي‌هاي فردي و آموزه‌هاي پولس را مطرح كرديم. يك سوم عهد جديد، گفته‌هاي پولس است. يعني به لحاظ كمي يك سوم مسيحيت را پولس ساخته است. او يك انسان شريعت‌گرا و سخت‌گير است كه بعد متحول مي‌شود و ايمان و اخلاق را به جاي شريعت قرار مي‌دهد. به نظر مي‌رسد كه بخشي از آموزه‌هاي پولس تجربه‌هاي دروني و وجودي خود اوست. پولس يك فريسيان افراطي بود كه مسيحيان را مورد آزار قرار مي‌داد (نيليپيان، 3، 6 _ غلاطيان، 1، 13). يك بار هنگامي كه در يك مأموريتبه دمشق مي‌رفت تا در آنجا هم به مسيحيان آزار برساند، در مسير جاده، مسيح بر او ظاهر شد و او متحول گرديد. وقتي او راجع به شريعت بحث مي‌كند به نظر مي‌رسد دارد محاكات دروني مي‌كند، درونيات خودش را مي‌گويد و ما نوعي درون‌كاوي در بحث‌هاي پولس در نسبت شريعت و ايمان مي‌بينيم. شايد اين بحث هاي او اينك براي جامعه شريعت‌زده ما خيلي مناسب باشد. نسبت ايمان و شريعت در مباحث پولس، بسيار عميق و زيبا و وجودي است. «نوشتن احكام بر قلب‌هاي انسان‌ها» و اين چيزي است كه در اواخر عهد عتيق هم ديده مي‌شود و اين نشان مي‌دهد كه فرهنگ جامعه بسيار مستعد پيدايش و پذيرش عيسي بوده است. از طرف ديگر نكته ديگري مطرح است كه شايد براي روشنفكري ما هم درس‌آموز باشد، آيا مي‌توان ايماني بدون شريعت داشت؟ آيا مي‌توان محتوايي بدون فرم داشت؟ آيا ميسر است كه انتخاب فرم را كاملاً فردي، دروني و سيال كرد؟ به نظر من تجربه تاريخي اين نظر، ناموفق بوده است. شايد براي نخبگان ميسر باشد، اما وقتي اين مجوز به طور همگاني داده شود و به صورت يك اصل دربيايد، استعداد انحراف و سوءاستفاده از آن بسيار بالاست. حقوق‌دان‌ها مي‌گويند وقتي مي‌خواهيد قانون بنويسيد بايد به گونه‌اي باشد كه نتوان از آن سوءاستفاده كرد. يكي از تجربه‌هاي ملموس نقد تئوري پولس (ايمان به جاي شريعت و سيال و فردي كردن شريعت) اعمال قرنتيان است كه باعث نامه‌نگاري‌هاي پولس با آنها شده است. البته اين به معني نفي تئوري پولس نيست. اين تئوري نيازمند اصلاح است. (مثلاً اين اصلاح كه اين تئوري خاص نخبگان است، براي اكثريت مردم نيست، براي يك اقليت است). آگوستين مي‌گويد عشق بورز و هر چه خواهي كن. محبت بورز و هر چه خواهي كن. در فرهنگ اسلامي هم داريم كه ايمان داشته باش و هر چه خواهي كن. اما آيا مي‌توان اين جملات و اين رويكردها را مبناي حقوق و اخلاق قرار داد؟ بسيار سخت است. شايد ما در جامعه‌اي شريعت‌زده و سخت‌گير اين جملات و رويكرد را دوست داشته باشيم. اما تجربه عملي اين نظريه منفي است. يك تجربه آن در عهد جديد مشاهده مي‌شود. نامه‌هاي پولس به قرنتيان. قرنتس يك شهر بندري و يوناني است كه در آن بت‌پرستان غلبه داشتند و اكثريت داشتند اما بعداً مسيحي شدند. روسپي‌گري هم در آنجا (البته در مجاورت معابد)[7] غلبه داشت. در بين قرنتيان اين سوية منفي آموزة پولسي خود را نشان مي‌دهد كه ما ايمان آورده‌ايم و بقيه‌اش دست خودمان است. ما مي‌خواهيم با روسپيان ارتباط داشته باشيم. كتاب بررسي رسالات پولس به قرنتيان مي‌گويد: اين جا برخورد دو فرهنگ است (ص 57). پولس هم وقتي بهره‌برداري وارونه آنها از اين آموزه را به اين شكل مي‌بيند عصباني مي‌شود. در حالي كه اين نتيجه‌گيري هم از درون فرهنگ پولسي مي‌توانست بيرون بيايد. «همه چيز براي من جايز است، همه چيز براي من رواست، مسيح ما را  از شريعت آزاد كرده است». يعني سيال كردن شريعت، اتكاي صرف به محتوا و تجربة تاريخي اين كار به طور عمومي و پاپيولار و براي همگان مثبت نبوده است. در جايي از كتاب ياد شده آمده است كه احتمالاً آنها اين طوري فكر مي‌كرده‌اند كه  خود پولس به ما گفت كه در مسيح ما از شريعت آزاد شده‌ايم. اگر خوراك و شكم در نظر خدا مهم نيست، بدن و روابط جنسي نيز حتماً چنين هستند (ص 58).

پطرس نيز (در نامه اول پطرس) تأكيد مي‌كند درست است كه شما از قيد و بند احكام مذهبي آزاد شده‌ايد، اما اين به آن معنا نيست كه مي‌توانيد به هر كار نادرستي دست بزنيد.

پولس در نامه‌هايش به قرنتيان دارد با چنين فرهنگي برخورد مي‌كند. (استدلال‌هايش هم جالب است كه مي‌توان به اين نامه‌ها مراجعه كرد). البته باز هم پولس فرم‌گرايانه برخورد نمي‌كند، بلكه وجودي بحث مي‌كند. او مي‌گويد بايد ديد چه چيزي مفيد است؟ مسيح روي برخي چيزها حرفي نزده است و من نمي‌توانم، به اصطلاح اسلامي، آن‌ها را حلال و حرام كنم. ولي نبايد آن چيزها شما را تسخير كند و بر شما غلبه كند. يعني باز هم ملاك‌ها و معيارهاي وجودي و دروني مي‌دهد. و يا مي‌گويد شما نبايد سنگ لغزش ديگري شويد، و يا مي‌گويد نبايد باعث رنجش ديگري باشيد. يعني اگر، به اصطلاح اسلامي، كاري مباح است، اما باعث رنجش فرد ديگري شود يا باعث شود كه سنگ لغزش ديگري شود يا مقاومت دروني شخص ديگر را فروريزد، آن كار صحيح نيست. در اين موارد گوينده يك سخن و يا كنندة يككار خود دچار عارضه و انحرافي نمي‌شود ولي آن گفتار و رفتار ممكن است استحكام و حفاظ دروني فردديگري را بشكند و او به مسيري برود كه خود مؤلف هم نمي‌خواهد. ملاك‌هايي كه پولس مي‌دهد ملاك‌هايي كاملاً دروني است. در كتاب استقرار شريعت در مذهب مسيح، (ترجمه باقر پرهام، نشر آگاه) دو مقاله از هگل وجود دارد كه يكي را در 26 سالگي و ديگري را در 30 سالگي نوشته است. به نظر من مقاله‌اي كه در 30 سالگي نوشته شده پخته‌تر و واقع‌گراتر است و نشان از تجربه بيشتر هگل دارد. او در مقاله اول خود نظريه محتوا بدون فرم را مطرح مي‌كند ولي در 30 سالگي كه يك مقدار پخته‌تر شده است مي‌گويد ايمان كه نمي‌تواند بدون فرم باشد و استدلال‌هايي هم مطرح مي‌كند.[8] (من در مقاله‌اي تحت عنوان «بحثي درباره شريعت در انديشه هگل و اقبال» كه قبلاً در مجله فرهنگ توسعه و سپس در كتاب «نوگرايي ديني؛ نگاهي از درون» چاپ شد، همين بحث را آورده‌ام و ديدگاه‌هاي هگل و اقبال را درباره ايمان و شريعت مقايسه كرده‌ام). هگل در 30 سالگي مي‌گويد ايمان نمي‌تواند بدون شريعت باشد، محتوا نمي‌تواند بدون فرم و قالب باشد. ولي مهم اين است كه قالب‌ها جبري، متصلب و فراتاريخي نباشند و به نوعي از سياليت قالب‌ها دفاع مي‌كند.[9] اقبال هم همين بحث را دارد. اينك تجربه عملي پروتستان‌ها هم همين تجربه را نشان مي‌دهد.[10] من اوايل با شكوه و عظمت مساجد و معابد خيلي مشكل داشتم. هنوز هم يك مقدار با برخي اجزاي آن (مثل برخي گنبدهاي طلايي و...) مسئله دارم اما ديگر حرارت قبلي را ندارم. معابد بايد همواره يك نوع بهت و حيرت در مخاطب خودشان ايجاد كنند. يك عظمت و شكوه در گنبد كه نمادي از آسمان و از گيتي است، ديده مي‌شود. گنبد بلند و بزرگ بايد حس عظمت جهان و محدوديت انسان را به مخاطب خودش القا كند. اين يك حس هنري است كه به طور خود به خودي و ناخودآگاه در مخاطب به وجود مي‌آيد. كليساهاي پروتستان خيلي ساده و كليساهاي كاتوليك پرشكوه و حتي تجمل‌گرا هستند. حالا به مكان پاپ و واتيكان و اينها كاري نداريم. بحث ما راجع به جاهاي متوسط‌تر آنهاست. اين نكته هم در كتاب‌ها آمده است و هم من از يك كشيش شنيده‌ام كه برخي از پيروان كليساهاي پروتستاني، به طور پنهاني به كليساهاي كاتوليك مي‌روند و در آنجا دعا مي‌خوانند. آنها مي‌گويند ما در كليساهاي پروتستان ارضا نمي‌شويم. آرامشي را كه مي‌خواهيم در اينجا به دست نمي‌آوريم. حتي يك كشيش پروتستان مي‌گفت بعضي از كشيش‌هاي ما هم مي‌روند! در روشنفكران يك حالت ساده كردن و حذف و ضديت با فرم و فرم‌ستيزي وجود دارد، اما در اينجا، در تجربه عملي، خلاف آن مشاهده مي‌شود. البته ما ايراني‌ها فرماليست هستيم. وجه غالب فرهنگ ما اين است كه به جزئيات و اجزاء، و به شكوه و عظمت خيلي بها بدهد. (ديوانسالاري و بوروكراسي در ايران ريشه‌اي طولاني دارد. همان گونه كه شكوه و عظمت، كه مثلاً در تخت جمشيد منعكس است، چنين است) اما در فضاي روشنفكري ما فرم‌ستيزي وجود دارد. تجربه عملي پروتستان‌ها نشان مي‌دهد كه بايد به اين نكته عملي دروني، هم در حوزه فردي و هم در حوزه اجتماعي، به دقت توجه كرد. البته اين هم يك واقعيت تاريخي است كه  شريعت‌ها در مقابل فرهنگ‌هاي كهن و قوي و مؤلفه‌هاي اصلي آنها كم‌كم ساييده مي‌شوند. مثلاً رقص در فرهنگ اسلامي و يا ايراني اصلاً جايي ندارد و حتي آن را جلف مي‌دانيم. در واقعيت هم فقط در شادي‌ها وجود دارد. ولي در شعر ما تنوع شعر داريم. شعر حماسي، بزمي، رزمي، عرفاني، هجو و... داريم. ما با انواع شعر آشنا هستيم. در فيلم بچه‌هاي خيابان (از ناني لوي)، انواع پديده‌هاي حتي تراژيك اجتماعي را با رقص نشان مي‌دهد. اگر گفته شود رقص غمناك، منِ ايراني متوجه نمي‌شوم، اما در هند،‌ يك هندي متوجه مي‌شود. همانطور كه ما انواع شعر‌ها را در ايران داريم، در هند هم انواع رقص‌ها وجود دارد. اسلام وقتي به هندوستان برود، بعد از يك مدت خودش را با رقص هندي تطبيق مي‌دهد. در زندگي‌نامه اقبال لاهوري هم كه پسرش نوشته است مي‌بينيم كه او مي‌گويد در مراسم ازدواج اقبال، بزرگترين رقاصه‌هاي هند، مي‌رقصيدند. اما پدر اقبال فردي به شدت مذهبي است و ظاهراً او هيچ تعارضي بين مذهبي بودن و رقص نمي‌ديد. وقتي شريعت‌ها وارد جايي مي‌شوند، اگر فرهنگ آن جا باز باشد، بازتر مي‌شوند و اگر بسته باشد، بسته‌تر مي‌شوند. اين لامحاله است. اديان اين گونه هستند و ايدئولوژي‌هاي جديد هم همين طور هستند. ماركسيسم وقتي به كامبوج مي‌رود يك شكل دارد و وقتي به ايتاليا يا آلمان مي‌رود شكل متفاوتي مي‌گيرند و در هر جا رنگ خاصي را دارد. به هر حال يك رابطه ديالكتيكي بين دين و انديشه‌اي كه از يك مبدأ جغرافيايي شروع مي‌كند و حركت مي‌كند، با منطقه و تمدني كه به آن وارد مي‌شود، وجود دارد. اين يك نكته و يك روي ماجراست. يعني محيط‌ها رنگ خود را به دين يا ايدئولوژي كه به آنجا وارد شده‌اند، مي‌زنند.

يك نكته ديگر هم هست كه انسان‌ها و جوامع يك سري نيازهاي بنيادي دارند، اما اگر آن مذهب يا انديشه بخواهد با آن نياز بنيادي به طور ذهني در بيفتد، خود در عمل ساييده مي‌شود. اين هم از نكاتي است كه مذاهب و انديشه‌ها بايد از وقايع تاريخي بياموزند. اگر ما يك نوع آرمان‌گرايي ذهني و دست‌نيافتني داشته باشيم، در عمل به ضد خودش تبديل مي‌شود. وقتي ما 100 را بگيريم، ممكن است به 60 هم نرسيم. اما اگر 60 را بگيريم، امكان اين كه به بيش از 40 برسيم وجود دارد. اين تجربه‌اي است كه در رابطه با محتوا و فرم ديده‌ايم. در رابطه با بخش محبت مسيحي هم ديده‌ايم. اين كه دشمن خود را دوست بداريد، گفتنش آسان است ولي عمل به آن خيلي سخت است. اينك جامعه ما كه خشونت و فرماليسم در آن نهادينه شده است، نياز شديدي به گفتن درباره مهر و محبت دارد. اما تا كجا؟ اين تمرين خيلي سختي است. من آيين بودا را در زندان خيلي سمپاتيك مي‌خواندم، اما بعد ديدم آموزه‌هاي بودا با زندگي طبيعي ما خيلي فاصله دارد. مثلاً اگر در مسيري كه مي‌روي كسي به تو سلام داد نبايد جوابش را بدهي چون همين امر ايجاد رابطه و تعلق مي‌كند و مايه رنج است. ريشه همه رنج‌ها، تعلق است. من آنجا فكر كردم كه در اين صورت آدم به چوب خشك تبديل مي‌شود، بعد ديدم خود بودا هم همين حرف را مي‌زند و صريحاً مي‌گويد بايد مانند يك چوب خشك شويد. اين دست‌نيافتني است. من به بوداي توريستي كه غربي‌ها مي‌شناسند، كاري ندارم. به بوداي واقعي كار دارم. مسيح نسبت به بودا، خيلي واقعي‌تر است. زندگي مسيح، به واقعيت زندگي ما نسبت به بودا خيلي نزديكتر است. آنچه كه بوديسم از پيرو متدين خود مي‌خواهد خيلي سخت‌گيرانه است و سخت‌گيري هميشه نتيجة عكس مي‌دهد. آرمان‌گرايي ذهني هميشه نتيجه عكس مي‌دهد. اگر ما درجه و شدت محبت را بالا ببريم، خيلي دست‌نيافتني مي‌شود. اگر آرمان ما واقعي‌تر باشد، قابل دسترس‌تر هم مي‌شود. به قول شريعتي وقتي شما امامان و پيامبران را آنقدر بالا مي‌بريد، آنها ديگر الگوهاي غيرقابل تقليد مي‌شوند. اما او مي‌گويد اينها انسان‌هاي مافوق‌اند، نه مافوق انسان. اين همان بلايي است كه سر عيسي در كليسا مي‌آيد. و همان بلايي است كه سر محبت‌خواهي خيلي راديكال و خيلي آرمان‌خواه عيسي هم مي‌آيد. واقعاً تا كجا مي‌توان به محبت يكطرفه انديشيد؟ خود پولس هم نمي‌تواند اين كار را انجام بدهد. پولس هم در نهايت راجع به قرنتيان عصباني مي‌شود و نقدهاي خيلي تند مي‌كند. بين پطرس و يعقوب و پولس همين ادبيات تند وجود دارد. وقتي شما با يك رسول ديگر نمي‌تواني محبت كامل داشته باشيد، قطعاً با يك پيرو ساده كليسا نخواهي توانست. يك جا پولس، پطرس را به رياكاري (با همين واژة رياكاري)، متهم مي‌كند. بنابراين بايستي آرمان‌ها، واقع‌گرا باشند. يك ديالكتيك جادويي بين آرمان و واقعيت وجود دارد. ما مرتب جلو مي‌رويم و به آرمان نمي‌رسيم و آرمان دورتر از ما مي‌ايستد. اما اگر از اول آرمان خيلي دور و در افق و ناديدني باشد، ما عملاً در واقعيت روزمره غرق و گم مي‌شويم.

قرآن و ظهور مسيح

قرآن[11] با مسيحيان برعكس يهوديان خيلي نرم برخورد كرده است و حتي نقدهايي كه كرده است خيلي لطيف و دوستانه و مهربانانه است. وعده ظهور عيسي را هم در قرآن در سورة زخرف، آيه 61 داريم كه يكي از علائم آخرالزمان معرفي شده است. هم تفاسير قديمي‌تر قرآن (مثل مجمع‌البيان) و هم تفاسير جديدتر (مثل الميزان و نمونه) در اين باره بحث كرده‌اند. (در تفسير نمونه ذيل همين آيه  تأكيد شده كه «روايات متعدد اسلامي» به اين امر تصريح نموده‌اند). همچنين در قرآن دو مورد از سه مورد امور ماورايي كه در مسيحيت راجع به عيسي وجود دارد و شايد امروزه براي انسان معاصر قبول آن سخت است را تأييد مي‌كند. يكي بكرزايي مريم است و يكي هم عروج عيسي. قرآن تنها الوهيت عيسي را رد مي‌كند. قرآن تصليب مسيح را قبول ندارد، اما عروج او را قبول دارد. اين هر دو، برخلاف عقيده يهودي‌هاست. اما رابطه مسيحيان و مسلمانان در طي تاريخ رابطه خوبي نبوده است. و اين موضوع بيشتر از سمت مسيحيان بوده است و نه مسلمانان. و مسلمان‌ها در مجموع برخورد مثبت‌تر و مهربانانه‌تري با مسيحيان داشته‌اند.[12]  آنها با محمد شبيه برخورد يهوديان با عيسي مواجه شده‌اند. يهوديان هيچ‌گاه نخواسته‌اند عيسي را به عنوان يك نبي بپذيرند، حتي در هنگامي كه با مسيحيان زندگي همزيستانه و مسالمت‌آميزي را در پيش گرفته‌اند. مسيحيان نيز به طور مشابهي نخواسته‌اند پيامبري (مثل محمد) را بعد  از عيسي، به رسميت بشناسند، حتي در هنگامي كه با مسلمانان به همزيستي مسالمت‌آميز رسيده‌اند. البته اسلام امتحان تاريخي مهمي در اين باره كه ديني پرشمار بعد  از خودش و در حوزه تمدني‌اش بيايد، پس نداده است تا ببينيم مسلمان‌ها با آن چگونه برخورد مي‌كنند. هر ديني خودش را دين خاتم مي‌داند و مسيحيت هم همينطور است اما بعد از آن، دين اسلام آمده است و شايد بخشي از ريشه‌هاي خوب نبودن رابطه به همين مسئله برگردد. آنها و بويژه كليساها خيلي غيردوستانه با اسلام و مسلمان‌ها برخورد كرده‌اند. كليسا محمد را دجال و ضدمسيح مي‌دانسته است. و هيچگاه به رسميت نشناخته است. قرن‌ها بعداز آمدن اسلام و در قرون معاصر، برخي از رفرميست‌هاي مسيحي، اسلام را به رسميت مي‌شناسند. و كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و كتاب‌هايي ديگر از اين دست نوشته مي‌شوند.[13] هنوز هم پاپ با مسلمان‌ها حرف مي‌زند و وقتي مي‌گويد اسلام منظورش مسلمان‌ها هستند يعني روي موضوع اسلام و مسلمان‌ها حرف مي‌زند اما روي اسلام و محمد گويي همچنان آشتي‌ناپذير است و نمي‌تواند سخني بگويد. البته داستان روشنفكران مسيحي با پاپ فرق مي‌كند. جدا از آن، جنگ‌هاي صليبي هم اتفاق  افتاده است و تبعيض‌ها و ظلم‌هاي متقابلي (از جمله از عرف بعضي مسلمان‌ها نسبت به مسيحيان در برخي مقاطع – البته محدود – تاريخي در بعضي از حكومت‌هاي مسلمانان) هم در طول تاريخ وجود داشته است كه الان مورد بحث ما نيست. اما تشابهات جدي‌اي هم وجود دارد.

 

زن در آيين مسيحيت (بخش پاياني)

حمايت از بيوه‌زنان

يكي ديگر از نكاتي كه در عهد جديد مشاهده مي‌شود و فصل مشترك بين همه اديان سامي است، حمايت از بيوه‌زنان مي‌باشد. مستندات اين موضوع در جزوه «متن بدون تفسير» وجود دارد كه به برخي از نمونه‌هاي آن اشاره مي‌كنيم:

«واي‌ به‌ حال‌ شما، اي‌ علماي‌ دين‌ و فريسيان‌، چقدر رياكاريد... نماز خود را عمداً طولاني‌ مي‌كنيد تا مردم‌ شما را ديندار بدانند، ولي‌ دور از چشم‌ ديگران‌ اموال‌ بيوه‌زنان‌ بيچاره‌ را مي‌خوريد. اي‌ دوروها!»  (متي‌ ـ 23، 113 و 114؛ مرقس‌ ـ 12، 39 و 40).

اين سخنان عمدتاً نقل از اناجيل و سخنان خود عيسي است: «اما حتي‌ وقتي‌ دعاهاي‌ طولاني‌ مي‌كنند و تظاهر به‌ دينداري‌ مي‌نمايند تمام‌ هوش‌ و حواسشان‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ چگونه‌ اموال‌ بيوه‌زنان‌ را تصاحب‌ كنند. از اين‌ رو مجازات‌ آنان‌ بسيار شديد خواهد بود». (لوقا ـ 20، 47)

برخي رسالات رسولان در عهد جديد نيز همين موضوع مشاهده مي‌شود:

«كليسا بايد از بيوه‌زنان‌ مراقبت‌ و نگهداري‌ كند. البته‌ اگر كسي‌ را نداشته‌ باشند كه‌ از ايشان‌ مراقبت‌ كند... كليسا بايد از بيوه‌زناني‌ نگهداري‌ كند كه‌ فقير و بي‌كس‌ هستند و چشم‌ اميدشان‌ به‌ خداست‌ و وقتشان‌ را بيشتر در دعا صرف‌ مي‌كنند و اما بيوه‌هايي‌ كه‌ بيكار مي‌گردند و بدگويي‌ مي‌كنند و در پي‌ خوشگذراني‌ هستند روح‌ خود را به‌ سوي‌ هلاكت‌ سوق‌ مي‌دهند.»  (اول‌ تيموتائوس‌ ـ 5، 3 تا 6)

حمايت از بيوه‌زنان در عهد عتيق پررنگ‌تر است و مواضع راديكال‌تري در اين ارتباط مشاهده مي‌شود. در عهد جديد هم با رويكرد و درونمايه‌اي اخلاقي شاهد همين مضمون هستيم.

عدم ذكر زنان در كنار و همپاي مردان

نكته قابل ذكر ديگر عدم ذكر زنان در كنار و همپاي مردان در عهد جديد، همانند عهد عتيق، است. ذكر زنان و مردان در كنار يكديگر را در برخي متون مقدس مثل قرآن و بويژه در اوستا، بيشتر از همه، شاهد هستيم. در اوستا به لحاظ كمي بيشتر از همه متون ديگر زنان و مردان در كنار هم ذكر شده‌اند. در فرم و ظاهر ادبي عهد عتيق و عهد جديد اين امر را كمتر مي‌بينيم.

عدم برخورد هديه – فديه‌اي با زنان

اين موضوع هم در اوستا و هم در عهد عتيق ديده مي‌شود كه برخاسته از فرهنگ و مناسبات رايج زمانه بوده است و هنوز در برخي مناطق كشور ما اين سنت وجود دارد. (مثلا در رسم خون‌بس) در طول تاريخ همواره اين امكان وجود داشت كه در مصالحه‌نامه‌ها و قراردادهاي بين سران قبايل يا شاهان، يكي از وجه‌المصالحه‌هاي آنها «زن» باشد. ما در خود عهد جديد هيچ نمونه‌اي از اين برخورد را مشاهده نمي‌كنيم. البته در تاريخ مسيحيت اين امر وجود داشته كه بالطبع برخاسته از مناسبات سياسي – اجتماعي – اقتصادي رايج زمانه بوده است. مثلاً در جنگ‌هاي صليبي، همانطور كه قبلاً هم گفتيم، ريچارد شيردل از انگليس در يك طرف و صلاح‌الدين ايوبي در طرف ديگر، مقابل هم قرار مي‌گيرند. اين دو سردار نظامي ارتباط ويژه و احترام‌آميزي با هم دارند. (در يكي از جنگ‌ها وقتي ريچارد شيردل نتيجه‌اي نمي‌گيرد و در حال برگشت بوده به صلاح‌الدين ايوبي پيغام مي‌دهد كه برخواهم گشت و تو را شكست خواهم داد. صلاح‌الدين ايوبي جواب جالبي به او مي‌دهد و مي‌گويد اگر من روزي شكست بخورم دوست دارم توسط تو باشد. شايد مثل رفتار احترام‌آميزي كه در فيلم عمر مختار، سردار ايتاليايي با وي داشت). يكي از پيشنهادهاي ريچارد شيردل اين بود كه خواهرش را به عنوان همسر به عادل، برادر صلاح‌الدين كه سردار نظامي خيلي رشيدي بوده، بدهد و از اين طريق مصالحه‌اي صورت بگيرد و جنگ به پايان برسد. البته كليسا با اين امر مخالفت مي‌كند. (ويل‌دورانت، جلد 4، ص 803) اين موضوع نشان مي‌دهد كه فديه دادن زنان به عنوان يك سنت اجتماعي در بستر تاريخ مسيحيان هم وجود داشته است.

زن در خانواده

اولين موضوعي كه در اين حوزه، همچون بسياري حوزه‌هاي ديگر به چشم مي‌خورد، كمي بحث احكامي در عهد جديد است كه علت اصلي آن در مرحله اول كوتاهي دوران برانگيختگي عيسي و در مرحله دوم تلاش اصلاحي و عكس‌العملانه او، و رسولان، براي كاستن از تصلب و برخورد حجيم آيين مرسوم يهوديت زمانه‌شان در حوزه احكام و برخورد عمدتاً سلبي تا ايجابي آنها مي‌باشد. اما به هر حال در اين ارتباط چند نكته وجود دارد:

- ترجيح تجرد بر ازدواج؛ (محدوديت، نه ممنوعيت): البته اكثر رهبران اوليه كليسا ازدواج كرده بودند. تجرد كشيش‌ها تا قرن چهارم وجود ندارد. (آشتياني، ص 243). از قرن يازدهم تجرد كشيش‌ها اجباري مي‌شود. (دين‌مسيح، ص 72 – جان‌ناس، ص 652). در كليساي ارتدوكس فقط اسقف‌ها بايد مجرد باشند (روستن، ص 68). لوتر خودش ازدواج كرده بود و پروتستان‌ها هم با اين موضوع مخالف بودند. حتي فرانسيس آسيزي كه با زني فقير و درويش همسر شد (جان‌ناس، ص 655) اما به هر حال نوعي ترجيح تجرد و عدم تشكيل خانواده، با مضامين مختلف در اناجيل و رسالات رسولان وجود دارد كه قبلاً به آن پرداخته‌ايم.

- تقسيم نقش خانوادگي: چگونه تقسيم كار خانوادگي صورت مي‌گيرد؟ قبلاً اين نكته را توضيح داده‌ايم كه يك نگاه عمودي در عهد جديد وجود دارد. پولس مي‌گويد: «هر زن بايد از شوهر خود اطاعت كند و شوهر هم از مسيح، همانطور كه مسيح هم از خدا اطاعت مي‌كند» (اول قرنتيان، 11، 3). يك سلسله مراتب «خدا، مسيح، مرد، زن» در اين نگاه وجود دارد كه در تقسيم كار خانوادگي نيز منعكس مي‌شود. البته در اين آموزه اين نكته هم مشاهده مي‌شود كه زن و مرد به هم احتياج دارند و مكمل يكديگرند. يعني مضمون نياز زن و مرد به هم نيز در آنجا وجود دارد.

نكته ديگر كه در رابطه با تقسيم كار خانوادگي قابل ذكر است و قبلاً در ميتولوژي و داستان خلقت مطرح كرديم، مجازات زن در گناه اوليه و محكوميت او به اطاعت از مرد است. زن براي مرد است و محكوم به كنيزي اوست و بايد رياست مرد بر خانواده را بپذيرد. اين يك مجازات ازلي و ابدي براي زن است.

از اين دو نكته بنيادي كه قبلاً مطرح كرده‌ايم، بگذريم؛ اگر كل مجموعة عهد جديد را در كنار هم در نظر بگيريم در رابطه با مسائل خانوادگي مي‌توان گفت از زنان فرودستي، اطاعت، محبت و عدم رنجش شوهران را مي‌خواهد.

در رابطه با فرودستي قبلاً مطرح كرديم كه پولس مي‌گويد: زنان در كليسا بايد سكوت بكنند. نبايد به مردان چيزي ياد بدهند و يا بر آنها مسلط شوند (تيموتائوس، باب 2، آيه 11).

در جاي ديگر هم همين مضمون ديده مي‌شود: «شما اي زنان، مطيع شوهران خود باشيد. ]چون اين حرف از پطرس و نه پولس است، مشخص مي‌گردد كه يك فرهنگ مشترك تاريخي در آن زمان وجود داشته است[... براي‌ زيبايي‌ به‌ آرايش‌ ظاهري‌ نظير جواهرات‌ و لباس‌هاي‌ زيبا و آرايش‌ گيسوان‌ توسل‌ نجوييد، بلكه‌ بگذاريد باطن‌ و سيرت‌ شما زيبا باشد. باطن‌ خود را با زيبايي‌ پايدار يعني‌ با روحيه‌ آرام‌ و ملايم‌ زينت‌ دهيد كه‌ مورد پسند خداست‌. اين‌ گونه‌ خصايل‌ در گذشته‌ در زنان‌ مقدس‌ ديده‌ مي‌شد. ايشان‌ به‌ خدا ايمان‌ داشتند و مطيع‌ شوهران‌ خود بودند. سارا همسر ابراهيم‌ نيز چنين‌ بود. او از شوهرش‌ اطاعت‌ مي‌كرد و به‌ او چون‌ سرپرست‌ خانواده‌ احترام‌ مي‌گذاشت‌. شما نيز اگر دختر آن بانوي بزرگوار باشيد و راه خوب او را در پيش گيريد ديگر ترس و نگراني نخواهيد داشت از اين كه شوهرانتان از شما برنجند...» (اول‌ پطرس‌ ـ 3، 1 تا 7)

يا در جاي ديگر آمده است: «به‌ احترام‌ مسيح‌ مطيع‌ يكديگر باشيد. اي‌ زنان‌ همچنان‌ كه‌ از مسيح‌ اطاعت‌ مي‌كنيد از شوهرتان‌ نيز اطاعت‌ نماييد. زيرا شوهر رئيس‌ و سرپرست‌ خانواده‌ است‌. همانطور كه‌ مسيح‌ سرپرست‌ كليساست‌... پس‌ شما زنان‌ نيز بايد در هر امري‌ با كمال‌ ميل‌ از شوهر خود اطاعت‌ كند درست‌ همان‌ گونه‌ كه‌ كليسا مطيع‌ مسيح‌ است‌. (افسسيان، 5، 21 تا 24).

پولس در نامه به تيطوس، هم در همين رابطه از دو واژة مهربان و مطيع استفاده مي‌كندو همين مضمون را تكرار مي‌كند (تيطوس، باب 2، آيه 5). 

اگر راجع به زنان فرودستي، اطاعت، محبت و عدم رنجش شوهران را به عنوان نقش و وظايفشان بربشماريم، راجع به مردان بايد بگوييم: رياست، احترام، محبت و وفاداري و نرمي.

جدا از رابطة عمودي كه بين زن و مرد تعريف شده، در نامه‌هاي پولس و ديگران يك رابطه افقي مبتني بر محبت را هم شاهد هستيم. به طور نمونه:  «اي‌ زنان‌ از شوهران‌ خود اطاعت‌ كنيد زيرا اين‌ خواست‌ خداوند است‌. اي‌ شوهران‌ همسران‌ خود را محبت‌ نماييد و با ايشان‌ تندي‌ و تلخي‌ نكنيد.» (افسسيان‌ ـ 3، 18 و 19)

و يا: «و اما شما اي‌ شوهران‌ همسران‌ خود را همانطور دوست‌ بداريد كه‌ مسيح‌ كليساي‌ خود را دوست‌ داشت‌. او حاضر شد جانش‌ را فداي‌ كليسا كند... شوهر نيز بايد به‌ همين‌ شكل‌ با زنش‌ رفتار كند و او را همچون‌ قسمتي‌ از وجود خود دوست‌ بدارد. زن‌ و شوهر در واقع‌ يكي‌ هستند. ]اين جمله اشاره به يكي از آيات عهد عتيق است[ پس‌ وقتي‌ شوهري‌ همسرش‌ را محبت‌ مي‌كند در عمل‌ به‌ خويشتن‌ لطف‌ و محبت‌ كرده‌ است‌. هيچكس‌ به‌ بدن‌ خود لطمه‌ نمي‌زند بلكه‌ با عشق‌ و علاقه‌ از آن‌ مراقبت‌ مي‌كند... ‌ شوهر بايد همسر خود را مانند وجود خود دوست‌ بدارد و زن‌ نيز بايد با اطاعت‌ از شوهر خود او را احترام‌ نمايد.» (افسسيان‌ ـ 5، 25 تا 33)

يا جاي ديگر مي‌گويد: «شما اي‌ شوهران‌ رفتارتان‌ با همسرانتان‌ بايد با ملاحظه‌ و توأم‌ با احترام‌ باشد. چون‌ ايشان‌ ظريف‌تر از شما هستند. ]يك كشيش مي‌گفت كلمه ظريف، كلمه‌ دقيقي نيست. «چون چيني شكستني هستند.» شكننده كلمه دقيق‌تري است.[ در ضمن‌ فراموش‌ نكنيد كه‌ ايشان‌ شريك‌ زندگي‌ روحاني‌ و بركات‌ الهي‌ شما مي‌باشند، بنابراين‌ اگر با ايشان‌ آنگونه‌ كه‌ شايسته‌ است‌ رفتار نكنيد دعاهايتان‌ مستجاب‌ نخواهد شد.» (اول‌ پطرس‌‌ـ 3، 7)

در جاهاي ديگر هم بر وفاداري تأكيد شده است مانند: به ازدواج و به عهد و پيماني كه بسته‌ايد، وفادار باشيد و پيوند زناشويي‌تان را از آلودگي دور نگاه داريد، زيرا خدا افراد فاسد و زناكار را حتماً مجازات خواهد كرد (عبرانيان، 13، 4).

دفاع از حقوق جنسي زنان: نكته ديگر كه در متون مقدس كم‌شمار است و بيشتر مردانه به اين مسائل نگاه مي‌شود دفاع از حقوق جنسي زنان است:  «زن و مرد بايد وظايف زناشويي خود را نسبت به يكديگر انجام دهند. دختري كه ازدواج مي‌كند ديگر اختيار كامل بر بدن خود ندارد، بلكه شوهرش نيز بر آن حقي دارد، همچنين شوهر بر بدن خود اختيار كامل ندارد، زيرا همسرش نيز بر آن حقي دارد.» (اول قرنتيان، 7، 3 تا 5).  اين مضمون در احاديث اسلامي وجود دارد، اما در خود آيات اين تأكيد وجود ندارد. در اكثر متون مقدس با نگاه مردسالار به مسئله زناشويي و روابط جنسي نگاه شده و يك طرفه مطرح شده است. در اينجا اين مسئله دو جانبه است.

محدودسازي و نفي چند همسري (پلي‌كامي): همانطور كه در قبل اشاره شد بحث احكام در عهد جديد بسيار كم‌شمار است و بيشتر حالت سلبي دارد تا ايجابي. اما در تاريخ كليسا به تدريج قوانين و احكام ايجابي هم به وجود مي‌آيد. ما در عهد جديد هيچ جا مجوزي براي چندهمسري يا تبليغي براي آن نمي‌بينيم هر چند منع صريحي نيز مشاهده نمي‌شود. ظاهراً نوعي تحمل اجباري وجود دارد. برخي از مسيحي‌هاي اوليه، بويژه آنهايي كه يهودي بودند و بعد مسيحي شدند يا يوناني بودند و مسيحي شدند چون در هر دو فرهنگ چندهمسري وجود دارد، داراي چند همسر بودند. در آيين مسيح هم به آنها اجبار نمي‌شد كه همسرانتان را طلاق دهيد. ولي هيچ تبليغي هم براي چندهمسري وجود ندارد. در نتيجه در يكي، دو نسل اين امر به سمت كاستن و از بين رفتن تدريجي ميل مي‌كند. اما نكته اساسي اين است كه فرهنگ مسيحي اساساً با ازدواج مشكل دارد. بنابراين طبيعي است كه وقتي با «يك» ازدواج هم مسئله و مشكل دارد، براي چند مورد آن نيز هيچ موافقتي نشان ندهد. اما رگه‌هايي در عهد جديد وجود دارد كه نشان مي‌دهد چندهمسري به عنوان يك واقعيت اجتماعي پذيرفته و تحمل شده است. مثلاً مي‌گويد: «كشيش‌ بايد شوهري‌ وفادار براي‌ يگانه‌همسر خود باشد.»  (تيطوس‌ ـ 1، 6)

در اينجا تصريح شده كه كشيش بايد يك همسر داشته باشد و يا جاي ديگر راجع به شماس‌ها هم گفته شده است: شماس‌  [طلبه‌ مسيحي‌]  بايد فقط‌ يك‌ زن‌ داشته‌ باشد و نسبت‌ به‌ او وفادار بوده‌ سرپرست‌ خوبي‌ براي‌ خانواده‌ خود باشد. (اول‌ تيموتائوس‌ ـ 3، 12)

وقتي مي‌گويد كشيش و طلبه بايد يك همسر داشته باشند، يعني احتمالاً بقيه، همسران بيشتري داشتند. اين يك امر توصيفي است و حكايت از امر واقع مي‌كند و مي‌خواهد در امر واقع رفرم كند. در جاي ديگري هم مي‌گويد: كشيش‌ بايد شخص‌ نيك‌ و درستي‌ باشد تا كسي‌ نتواند عيبي‌ در او بيابد. او بايد شوهر وفادار يك‌ زن‌ باشد. (اول‌ تيموتائوس‌ ـ 3، 1). ما در هيچ جاي عهد جديد نمونه‌اي از چندهمسري نمي‌بينيم مگر پذيرش و تحملي كه به طور غيرمستقيم در آيات ديده مي‌شود.

آشتياني مي‌گويد تعدد زوجات يا پلي‌كامي در كتاب مقدس مجاز است. ]من تصور مي‌كنم منظورش از كتاب مقدس، عهد عتيق است.[ و اناجيل نيز منعي نكرده‌اند. ولي از جانب كليسا ممنوع گرديده است (آشتياني، ص 385).

بعضي‌ پژوهشگران به زمان خاصي اشاره دارند و مي‌گويند از مقطع خاصي، تعدد زوجات توسط كليسا ممنوع شده است. ولي با توجه به فرهنگ تجردگرايي كه در عهد جديد وجود دارد، قابل پيش‌بيني است كه مسيحيان متدين هيچگاه ديد مثبتي روي پلي‌كامي نداشته‌اند و حتي مي‌بايست در چند نسل اوليه اين ماجرا از بين رفته و برايشان حل شده باشد.

البته برخي فرقه‌هاي مسيحي كم‌شمار وجود دارند (مثلاً آناباپتيست‌ها در هلند) كه تعدد زوجات را پذيرفته‌اند. يا درباره مورمون‌ها  در آمريكا كه تعدد زوجات را قبول دارند، برخي مي‌گويندكه اينها مسيحي – مسلمان هستند. اما مورمون‌ها در آمريكا آنطور كه كتاب خدا در آمريكا آورده، با استناد به آيه‌اي از كتاب مقدس كه «افزايش يابيد و تكثر يابيد» (پيدايش، 1، 21) تعدد زوجات را توجيه مي‌نمايند (ص 194).

طلاق

در مسيحيت طلاق بسيار دشوار است. اين سخت‌گيري، عكس‌العمل آسان‌گيري يهوديت و لذت‌طلبي مشركان و بت‌پرستان است. در هر دو فرهنگ رومي و يهودي، ‌طلاق بسيار ساده است. در مسيحيت تنها با استناد به زنا، ازدواج قابل فسخ بوده و طلاق صورت مي‌پذيرد. اما در كليساي كاتوليك گاهي بنا به دلايل ديگري مثل ارتداد يا بي‌رحمي فاحش، اجازه جدايي داده مي‌شد. معناي اين جدايي، اين بود كه از هم جدا زندگي كنند ولي عقد ازدواج فسخ نمي‌شد. براي اين جدايي زمان‌هاي مختلف مثلاً دوساله، پنج ساله و هفت ساله در نظر گرفته مي‌شد و امر بسيار دشواري بوده است (ويل‌دورانت، ج 4، ص 1308).

در رابطه با ازدواج با غيرهمدين‌ها، پولس برخلاف عزرا در آيين يهوديت كه پس از بازگشت از تبعيد بابل دستور جدايي زن و شوهر را صادر كرد، اصراري بر اين ندارد كه زن و مرد غيرهمدين از هم جدا شوند. مگر اين كه زن يا مرد بت‌پرست، داوطلب جدايي باشد. اصطلاحاً اين نوع طلاق را «معافيت اعطايي پولس» مي‌گويند (بررسي رسالات پولس به قرنتيان، ص 72). يعني طلاق فقط در مورد زنا قابل قبول است مگر جايي كه يكي باايمان و ديگري بي‌ايمان باشد و شخص بي‌ايمان تقاضاي طلاق كند. كشيشي مي‌گفت وقتي زن و شوهري براي طلاق نزد من مي‌آيند، با  استناد به اين آيه، طلاق را جاري مي‌كنم. استدلال او اين است كه متقاضي طلاق، اگر به مسيح ايمان داشت، اصلاً نبايد چنين تقاضايي مي‌كرد. پس او ايمان ندارد و طبق اين آيه، مي‌توان از تبصره پولس استفاده كرد و طلاق اين دو مجاز مي‌باشد. البته پرواضح است كه اين يك كلاه شرعي، البته در شكل مثبت و كارگشاي آن است. ميلر هم مي‌گويد از ابتدا تعدد زوجات و طلاق در كليسا ممنوع بود، اگر چه در جامعه روم طلاق رواج داشت (ص 256).

يك نكته هم راجع به احكام مربوط به آميزش، عادت ماهانه زنان و مسائلي از اين دست، قابل طرح مي‌باشد، و آن اين كه اوستا و عهد عتيق به اين مسائل نگاه تابويي دارند. نگاه اسطوره‌اي در اوستا و عهد عتيق كه كهن‌تر هستند، قوي مي‌باشد. اما هيچكدام از اين نگاه‌ها در عهد جديد وجود ندارد. مثلاً در عهد عتيق اگر زني پسر يا دختر زاييده باشد مدت زمان ناپاكي‌اش متفاوت خواهد بود و يا مثلاً در رابطه با احكام آميزش گفته مي‌شد تا غروب اين دو نجس خواهند بود. عهد جديد نگاه منطقي‌تر و معقول‌تري به اين مسائل دارد. ماكس وبر مي‌گويد در اديان نسبت به دوران اساطيري، بشر يك مرحله عقلاني‌تر شده است. آن احكام در مثلاً اوستا و عهد عتيق بازمانده نگاه كهن‌تري به اين مسائل است كه در اساطير وجود داشته است.

ارث

در عهد جديد حكمي در اين رابطه وجود ندارد. حتي يك بار فردي به عيسي مراجعه مي‌كند و از او در رابطه با ارث كه دچار اختلاف مالي شده بود، سؤال مي‌كند. عيسي مي‌گويد چه كسي مرا داور كرده است. و اصلاً وارد اين موضوع نمي‌شود و نمي‌خواهد حكمي صادر كند. اما طبيعتاً هيچ ديني نمي‌تواند بدون شريعت زندگي كند. امكان ندارد ديني بيايد و طيف هوادارانش مرتب بيشتر شوند و يا مثلاً دولت هم تشكيل دهند، اما بگويد من به برخي مسائل پاسخ نمي‌دهم و به اين مسائل كاري ندارم. خلاصه بايد يك قاعده و قانوني را مطرح سازد. كليسا هم بالاجبار قوانين عرفي زمانه‌اش كه يا از فرهنگ يهودي، يا از فرهنگ اجتماعي زمانه‌اش (متأثر از قوانين يوناني، رومي و...)گرفته بود را مقرر مي‌كند. كشيش‌ها مي‌گويند در اين قسمت ما كاملاً عرفي عمل كرده‌ايم. درست است كه قانون كليسا را رعايت مي‌كنيم اما قانون هر كليسا، معمولاً از عرف آن منطقه‌اي كه در آن واقع است گرفته شده است. مثلاً قوانين كليساهاي ارتدوكس منطقه شرق كه عمدتاً در مناطق اسلامي بوده‌اند، در باره ارث، شبيه قوانين فرهنگ اسلامي است. يعني پسرها دو برابردخترها ارث مي‌برند. ولي در عهد جديد هيچ بحثي راجع به ارث وجود ندارد.

حجاب