به نام خدا
جلسه امروز را با ياد خدا و با بزرگداشت تولد مسيح آغاز ميکنيم هفتهاي که گذشت سالگرد تولد مسيح بود مسيح در فرهنگ اسلامي و ايراني آثار و بازتابهاي زيادي داشته است از جمله حضرت امير در نهجالبلاغه اشاراتي به مسيح دارد:
پيروي کردن از رسول خدا تو را کفايت ميکند اما باز اگر ميخواهي از موسي تبعيت کن ... و يا از داوود ... و يا از عيسي ابن مريم که سنگ بالشش بود، جامه زبر ميپوشيد و طعام خشن ميخورد خورشت او گرسنگي بود، چراغ او در شب روشنايي ماه و سآيه بان او در زمستان جايي که آفتاب ميتابيد يا غروب ميکرد، ميوه و سبزي او گياهاني بود که زمين براي جانوران رويانده بود، نه زني داشت که به ابتلا و دشوارياش اندازد، نه فرزندي که اندوهگينش سازد، و نه دارايي که خدا را فراموش کند ونه طمعي براي داشتن که خوارش سازد. مرکبش دو پايش بود و خدمتکارش دو دستش...
از پيامبر اسلام پيروي نما که زير چشمي به دنيا نمينگريست، از جهت پهلو لاغرتر بود و از جهت شکم گرسنهترين اهل دنيا. او بر روي زمين طعام ميخورد و خواني نميگسترد. مينشست همچون نشستن بندگان و به دست خود پارهگي کفش و لباسش را ميدوخت. (نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 159، فراز 13 تا 25)
همچنين در جاي ديگر ميگويد: خوشا به حال پارسايان که در دنيا به آخرت دل بستند، زمين را فرش، خاک آن را بستر و آب آن را شربت گوارا قرار دادند. پس به روش مسيح دنيا را از خود جدا کردند. (نهجالبلاغه، فيضالاسلام، حکمت 101)
در فرهنگ اسلامي مسيح يکي از پيامبران مورد پذيرش مسلمانان بوده وهميشه مورد احترام آنان قرار داشته است. در فرهنگ ايراني هم همين احترام براي مسيح وجود دارد در قطعهاي که شاملو سروده است و دوران و جامعه ايدهآل را ترسيم ميکند جملاتي را نيز از مسيح الهام گرفته است:
روزي دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي که کمترين بوسه سرود است
و هر انسان براي انسان برادري است
روزي که ديگر انسان حماسه نيست
و هر شمشير تيغه گاوآهني است
(در کنار زيبايي اين شعر شاملو نکتهاي هم در رابطه با بحث زن وجود دارد؛ او ميگويد هر انسان براي انسان «برادري» است و اين نشانگر ادبيات مذکر جامعه انساني است، بدين طريق ميبينيم که فرهنگ مذکر در جديدترين اشعار ما نيز حضور دارد.)
در جلسه گذشته شرج فشردهاي از سير تدوين قرآن را مطرح كرديم و گفتيم قرآن همزمان با رسول نوشته ميشد هرچند ترتيب همة آيات و سورههاي آن مشخص نبود. آيات در زمان ابوبکر منظم شد اما همچنان ترتيب سورهها به طور كامل مشخص نبود. در زمان عثمان، بين سالهاي 26 تا 30 هجري، قرآن توسط يک هيات تدوين شد و متن نهايي آن در اختيار مسلمين در سرزمينهاي مختلف اسلامي قرار گرفت. از آن زمان تاکنون همين قرآن به عنوان متن مورد پذيرش همه مسلمين تجديد استنساخ و چاپ شده است. همچنين در جلسه گذشته اشارهاي گذرا به نظريه کمفروغ تحريف قرآن در ميان برخي از علماي شيعي كرديم. و سپس با مرور اجمالي متد و روش برخوردمان با متون مقدس، وارد بحث زن شديم. طبق روش گذشته واژهها را بررسي کرديم. هرچند اينها واژههاي عرفي و روزمرهاياند که در ادبيات رايج زمان پيامبر به کار برده ميشد و منحصر به متن مقدس و يا ابداع پيامبر نيست و برگرفته از زبان رايج جامعه آن روز عرب، توسط پيامبر و در قرآن هم به کار رفته است. در هر حال توضيح داديم که اغلب اين واژهها بار معنايي منفي ندارد اما برخي ازآنها نشان دهنده فرهنگ مذکر و مردسالار زمانه بود مثل بعل يا مذکر و مونث و يا رجال و نسا. سپس داستان خلقت را بررسي کرديم و گفتيم که اين داستان در تمام متون سامي پآيه مشترکي دارد اما در قرآن باز تدوين و کم و زياد شده از جمله اينکه در اين تدوين مجدد حوا مقصر نيست و همينطور گناه اوليه جايگاه عهد جديد و قديم را ندارد. و بهشت، هبوط وعصيان فصل مشترکي بين آدم و حوا بوده است. اينك به طرح نكات بعدي در رابطه با بحث زن در اسلام ميپردازيم:
همسرشتي زن و مرد؛ خلقت حوا از جسم يا جنس آدم؟
نکته بعدي بحث خلقت انسانها از نفس واحده است. در اينجا قرآن يک اصل و ريشه مشترک براي انسانها قائل است. هوالذي خلقکم من نفس واحده (اعراف، 189 – زمر، 6). خلق يا جعل از نفس واحده بيانگر خلقت انسانها از يک موجود اوليه[1] است كه در آيات گوناگون به صورت مکرر آمده است.
در اينجا يک مبناي اساسي فکري مطرح ميشود که سرشت مشترک و تساوي ذاتي همه انسانها را پايهگذاري ميکند و هر نوع تضاد بين زن و مرد، سياه و سفيد و... را نفي ميکند و اگر آنگونه که قبلاً گفتيم به چند صدايي در متون قائل باشيم اين يک صداي بسيار مثبت و بلندي است که از قرآن شنيده ميشود. و جالب اينکه اولين آيه سوره نسا (زنان) است و اين سوره با اعلام تساوي ذاتي و سرشتي بين همه آدميان شروع ميشود. همانطور که پيش از اين گفتيم بعدها در سير تعالي تفکر بشري اين توحيد انسان شناختي که در بسياري از اديان مطرح شده است تبديل به پيش درآمد و مقدمه دموکراسي و عدالت ميشود - اگربپذيريم انسانها با هم مساوياند، بايد عدالت بين آنها رعايت شود و گام بعدي اين تفکر هم ميتواند اين باشد که پس همه يک راي دارند.
اگر از اين سطح کلان و تساوي جويانه اين آيات عبور کنيم نکته ديگري هم در اين آيات آمده است که قابل توجه و تامل است و آن خلقت حواست در عهد عتيق و متاثر از آن عهد جديد حوا از دنده چپ آدم خلق شده است اما در اسلام و در داستان آدم در قرآن اشاره مستقيمي به اين موضوع نشده است. اما در اين آيات تعبيري وجود دارد که ميتواند مورد تامل قرار گيرد خداوند بعد از اينکه ميگويد انسانها را از نفس واحده خلق کرديم ميگويد «و خلق منها زوجها» يعني از آن زوجش را خلق کرديم. اين موضوع 4 بار در قرآن تکرار شده است و در طول تاريخ فرهنگ اسلامي اين بخش از آيه همواره مورد بحث و جدل بوده است. آنچه که در آيه به صراحت آمده است خلقت يکي از اين دو از ديگري است. اما در اينجا دو موضوع مورد اختلاف وجود دارد نخست اينکه کداميک از اين دو از ديگري خلق شده است و بحث بعدي اينکه آفرينش از ديگري به چه معناست؟
براي بررسي اين موضوع ابتدا به روال گذشته به تفاسير متعدد رجوع ميکنيم از اين تفاسير سه تفسير مربوط به دنياي قديم انتخاب شده و سه تفسير هم از دنياي جديد. از تفاسير قديم مجمع البيان طبرسي را انتخاب کردهايم که 10 جلد است. طبرسي بين سالهاي 469 تا548 هجري ميزيسته است و تفسير او مهمترين و قديميترين تفسير دنياي قديم شيعه است. تفسير ديگر روض الجنان و روح الجنان ابوالفتوح رازي است که ايشان هم بين سالهاي 470 تا 554 ميزيسته است و تفسير او هم يکي از قديميترين تفاسير شيعي فارسي است که در سال 552 منتشر شده است.
تفسير گازر از ابوالمحاسن جرجاني متعلق به اواخر قرن نهم هجري است (3 قرن بعد از تفسير ابوالفتوح رازي). از تفاسير جديد هم الميزان، نمونه و پرتوي از قرآن را انتخاب کردهايم که برخوردهاي متفاوتي در آنها ديده ميشود. الميزان نوشته علامه طباطبايي است که 18 سال براي آن وقت صرف شده است و ميتوان گفت تفسيرسنتي دوران مدرن است تفسيرنمونه کار جمعي بوده که ظاهراً در دهه 50 شکل گرفته و به تدريج منتشر شده است و مجموعهاي از روحانيون حوزه علميه قم از جمله آيت الله مکارم شيرازي روي آن کار کردهاند و ديگري پرتويي از قرآن طالقاني است که البته کامل نيست اما برخي از آيات مورد بحث را ميتوان در آن پيگيري کرد.
به هر حال در مورد خلقت انسان همه مفسران قديم و اکثر مفسران جديد معتقدند حوا از آدم خلق شده است و نفس واحده يعني ادم و زوجش که از او خلق شده حوا است. در روض الجنان ذيل آيه 1 سوره نساء آمده است؛ از نظر مفسرين "من نفس واحده" بلا خلاف مراد حضرت آدم است. يعني بدون هيچ اختلافي بين مفسرين ابتدا آدم خلق شده و سپس حوا از او بوجود آمده است. مجمع البيان هم ميگويد: به اعتقاد همه مفسرين منظور از نفس واحده حضرت آدم است.
در تفاسير جديد اين نظر قدري مورد خدشه واقع شده است و مثلاً مرحوم طالقاني معتقد است زوج يعني همسر و جفت و در آيه "خلق منها زوجها" هيچ معلوم نيست که اولي مرد است و ديگري زن، تنها ميگويد يکي از ديگري آفريده شده است. ايشان بحثهاي ادبي هم در اين رابطه ميکند که به آن نميپردازيم. ضمن آنكه اشاره ميکند در احاديث شيعه آدم اولين انسان نيست. به هر حال اين عده معتقدند زوج و همسر نفس اوليه از او آفريده شده است و در ادبيات عرب زوج به معناي جفت، آن ديگري و قرين براي همه چيزهاي دوگانه به کار ميرود مثلاً براي کفش و در و... هم همين عبارت به کار ميرود و کلمه زوجه عبارت عاميانهاي است و واژه زوج براي مذکر و مونث کاربرد يکساني دارد.
نکته ديگر اين است که آفرينش از ديگري به چه معناست. همه مفسرين قديم معتقدند حوا از جسم آدم خلق شده است و اكثراً ميگويند او از دنده چپ آدم افريده شد و اين همان تلقي يهودي است. اما عدهاي ديگر از آنها معتقدند از باقي مانده خاک آدم آفريده شده است. در اسطوره آفرينش آمده که خدا خاک را با آب آميخت و با دميدن روح خدا در آن آدم را آفريد. از باقي مانده اين خاک حوا هم آفريده شده است. يعني حوا از خمير مايه آدم است. روضالجنان ميگويد: جمله مفسرين اين را گفتهاند که آدم در بهشت بود به تنهايي سپس وحشت کرد و خدا او را خواب کرد و حوا را از دنده چپ او آفريد. مجمع البيان هم ميگويد اغلب مفسرين آفرينش حوا را از دنده چپ آدم و برخي هم از باقي مانده خاک او گفتهاند. به هر حال تفاسير قديم در خلقت حوا از آدم اشتراک نظر دارند اما در اينکه خلقت حوا از دنده چپ آدم يا باقيمانده خاک وي بوده با هم اختلاف نظر دارند. اين نظرات وارد فقه هم شده است. مثلاً ميگويند که فردي دوجنسيتي را پيش علي آوردند و از او خواستند در مورد او نظر دهد علي گفت برويد دندههاي سمت چپش را بشمريد اگر يک دنده کمتر داشت مرد است و در غير اينصورت زن است. (شيخ طوسي به شهرت اين روايات نزد شيعه و سني اشاره ميكند؛ مهريزي، ص 48). البته فرهنگ قديم در جاهايي هم برخوردهايي با فرهنگ يهودي داشته است و گفتهاند آفرينش حوا از دنده چپ آدم جزء اسرائيليات است. (چپ هم به دو معناست يکي سمت چپ و ديگري كج). در برخي از احاديث هم خلقت از دنده آدم را رد كرده (در مورد احاديث بعداً بحث ميکنيم که ما چه نگاهي به آنها داريم). اما در برخي از احاديث هم آمده که زن از دنده کج آفريده شده و بايد اين کجي را تحمل کرد و اگر بخواهي راستش کني ميشکند (مهريزي ص 47 و 210). برخي هم گفتهاند از آدم، يعني از باقي مانده خاک آدم آفريده شده است اما برخي از مفسرين جديد هم معتقدند حوا از جنس يا نوع آدم افريده شده است نه لزوماً از بخشي از جسم آدم. مثلاً آيت الله جوادي عاملي يا علامه طباطبايي ميگويند حوا از جنس آدم آفريده شده است. علامه طباطبايي در ذيل آيه 1 سوره نساء ميگويد حوا از جنس آدم آفريده شده است و استدلال ميکند كه در جاي ديگري در قرآن خداوند ميفرمايد: خلق لکم من انفسکم ازواجا. اين خطاب به همه انسانهاست و ميگويد ما از نفس شما و نوع و جنس شما همسراني برايتان آفريديم. پس اگر شيوه آفرينش حوا مشخص نباشد، اما مسلم است كه همسران انسانهاي امروزي از دنده چپشان افريده نشدهاند. پس منظور از «من انفسکم» از جنس انسان است نه جسم او يا ازباقي مانده خاک او. سپس علامه طباطبايي ميگويد: اينکه در برخي از تفسيرها آمده که مراد از آيه مورد بحث اين است که همسر آدم از بدن خود او درست شده، صحيح نيست. هرچند که دربرخي روايات آمده که حوا از دنده آدم خلق شده وليكن از خود آيه استفاده نميشود و در آيه چيزي که بر اين موضوع دلالت کند وجود ندارد. ايشان در ذيل آيه «هوالذي انشاکم من نفس واحده» هم همين بحث را مطرح کرده و ميگويد: تمامي افراد بشر از يک نفس که همان نفس و روح انسانيت است آفريده شدهاند همان چيزي که از آن به حقيقت انسانيت تعبير ميكنيم. و ايشان باز هم ذيل آيه «هم الذي خلقكم من نفس واحده و جعلنا منه» (سوره زمر آيه 6) ميگويد: «مراد از نفس واحده آدم ابوالبشر است و مراد از زوجها همسر اوست که از نوع خود اوست و در انسانيت مثل اوست.» به هر حال برداشت علامه طباطبايي از قرآن و آيات يادشده اين است كه حوا از جنس آدم است و نه لزوماً از جسم آدم. او اين برداشت را به ظاهر آيات نزديکتر ميداند و اين يك نظر از تفاسير جديد حوزوي بود. اما در تفاسير قديمي اين برداشت کاملاً متفاوت است مثلاً شيخ مفيد در کتاب اختصاص از ابنعباس آورده است که عبداللهبنسلام از پيامبر پرسيد آدم ازحوا آفريده شده يا حوا از آدم؟ ]اين نشان ميدهد كه اين پرسش از ابتدا در مورد اين دسته از آيات مطرح بوده است و اين ابهام در خود آيات وجود دارد[ پيامبردر پاسخ گفت حوا از آدم خلق شده است وگرنه بايد اختيار طلاق دست زنان باشد. مجدداً پرسيد از تمام بدن آدم يا قسمتي از بدن او؟ فرمود قسمتي از بدن او چون در غير اينصورت زنان هم ميتوانستند قضاوت کنند. بعد پرسيد از ظاهر آدم يا باطن او؟ گفت از باطن او وگرنه زنان هم ميتوانستند سر برهنه باشند مانند مردان. از اين روست که زنان در حجابند. باز پرسيد از طرف راست يا چپ؟ فرمود چپ وگرنه ميبايد زنان و مردان در ارث برابر باشند از اين روست که مردان دوبرابر ارث ميبرند و شهادت دو زن بهاندازه شهادت يک مرد است (مهريزي ص47). ما در اينجا به صحت اين احاديث کار نداريم چون اگر هم اين احاديث جعلي باشند، به قول شريعتي، به هر حال کسي اين احاديث را جعل کرده است و اين خود بازتابي از فرهنگ زمانه و نشاندهنده واقعيات جامعه آن روز است.
برداشت ديگري که از اين آيات شده برداشتي فمينيستي است (مثلاً توسط دكتر ناهيد توسلي). اين تفسير اصولاً نميپذيرد که خلقت ادم مقدم بر خلقت حواست و طبيعتاً وارد بحث دوم نميشود که کيفيت اين خلقت چگونه بوده است. تنها ميگويد از نفس اوليه زوج و همسرش خلق شد و معتقد است قرآن در بيان نفس اوليه اشارهاي به مذكر و مؤنث بودن ندارد.
اما از ظاهر آيات در اين زمينه چه برداشتي ميتوانيم بکنيم. کلمه نفس ونفس واحده که در آيه آمده هيچ موضعي ندارد و از ظاهر آيه مونث يا مذکر بودن آن استنباط نميشود و خنثي است حتي ايت الله طالقاني ميگويد نکره است و معرفه نيست اما در يکي از اين آيات (اعراف، 189) در ادامه اين موضوع نکتهاي ذکر شده که نشان ميدهد منظور اين است كه حوا از آدم خلق شده است. در ادامه اين آيه پس از خلقت زوج از نفس واحده ميگويد وقتي با او آميزش کرد او بار سبکي برداشت (يعني حامله شد، در برداشت فمينيستي ياد شده با کل فهم و فرهنگ تاريخي مسلمانان، از همعصران رسول تا بعد، از آيات يادشده تناقض دارد. البته برخي ضماير به کار برده شده، در اشاره به نفس واحده، در اين آيه مونث است مثلاً خلق منها زوجها. و اين ضماير به چيز مونثي بر ميگرد اما چون کلمه نفس مونث است دليل تانيث اين ضماير ميتواند کلمه نفس باشد. اما زماني که ميگويد "ليسکن اليها" اين "ها" بايد به موجود مونثي باز گردد كه زوج و همسر اوست. (چون در اين جا براي زوج ديگر از واژه نفس استفاده نكرده است كه بگوييم در اينجا هم به خاطر كلمه نفس ضماير مؤنث آمده است).
به هرحال جداي از اين بحثها آنچه مسلم است اينکه قرآن خيلي وارد اين بحث نشده و با همين ابهام و کليت از آن عبور کرده است و اين نحوه برخورد نكته اصلي و قابل تأمل خلقت حواست كه نشان ميدهد قرآن از اساس نخواسته که به اين موضوع بپردازد و نقطه ثقل بحث، خلقت انسانها از "نفس واحده" است بدون اينکه اهميت داشته باشد کداميک آدم و کداميک حواست. (اين استنباط مثل آن بحث شريعتي است كه ميگويد خدا به پيامبر ميگويد «يسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربي» درباره روح از تو ميپرسند بگو روح امري از پروردگار است و خيلي وارد اين بحثهاي آسماني نميشود) به هر حال آنچه مسلم است در تدوين مجدد داستان آفرينش در قرآن حوا ازموضع اتهام خارج شده و گناه خوردن ميوه و عصيان و هبوط به او نسبت داده نميشود و نکته دوم اينکه به جزئيات و به چگونگي خلقت حوا بسيار گذرا و اشارهوار پرداخته شده است و سکانسي طولاني به آن اختصاص نيافته و تنها به همسرشتي تأكيد گرديده است. اما همين اجمال آيات به خاطر اشاره به خلقت زوج «از» ديگري استعداد تعبير حوا از جسم آدم (و نيز جنس او) را داشته است و باعث شكلگيري نظرات متفاوتي در طول تاريخ مسلمانان شده است.
خلقت زوجي انسانها (مساوي و مكمل)
نکته ديگر خلقت زوجي انسانهاست که آيات زيادي در مورد آن آمده است. وخلقناكم ازواجا (نبأ، 8 – نحل، 72) و شما را جفت آفريديم. قبلاً گفتيم زوج براي همه موجودات و چيزهاي دوگانه بکار ميرود (در عبري هم "زوگ" معادل زوج است) در اينجا علاوه بر اشتراک و تساوي ذاتي انسانها (زن و مرد)، بر مساوي و مکمل بودن آنها نيز دلالت دارد يعني هيچ يک برتري بر ديگري ندارد. پس خلقت زن و مرد مساوي و هر دو از جانب خداست. و اين دو زوج و مكمل يكديگرند. شايد اين موضوع امروز براي ما چندان مهم به نظر نرسد اما در بستر فرهنگي که جنس زن را با مرد متفاوت ميدانستند اين موضوع خيلي مهم است که علاوه بر اسلام در مسيحيت و يهوديت هم آمده است و اين در آن دوران بسيار مهم بود که زن از جنس ديگري نيست اين موضوع زماني مشهود تر ميشود که توجه داشته باشيم که در مسيحيت كليسايي بحث بود كه آيا زن داراي روح انساني است يا حتي ملاصدرا که فيلسوف متاخري است ميگويد زن حيواني است که به شکل انسان در آمده تا مرد بدان رغبت داشته باشد. فلاسفه قديم هم معتقد بودند بردگان جنسشان متفاوت از انسانهاي آزاد است و آنها براي بردگي آفريده شدهاند. دوستي که اخيراً به هند مسافرت كرده بود آمده بود ميگفت در هند حتي از ظاهر قيافهها و رفتارها ميشود نجسها (هاريجانها) را تشخيص داد آنها به صورت و چشمتان نگاه نميکنند، بسيار بااحتياط و جمعوجور از كنار ديگران رد ميشوند و... هاريجانها که گاندي ميخواست رفرم کند و براي آنها حقوق برابر قائل بود هنوز در هند با همين فرهنگ كه از بين نرفته است، زندگي ميكنند. و از نوع رفتارشان ميشود آنها را شناخت و حتي خودشان به لحاظ فرهنگي خود را متفاوت و پائينتر از سايرين ميدانند. حال اگر کسي در اين فرهنگ بگويد همه مردم از همه رنگها و نژادها با هم برابرند خيلي اهميت و كاربرد دارد.
زوجيت جهان ريشه در اساطير دارد (در قرآن هم اشاراتي با همين مضمون آمده است) اين زوجيت فقط در جانوران و انسانها نيست بلکه اين ديدگاه گياهان و همه موجودات را زوجي ميداند و اين نگاه ريشه در اساطير دارد (و من کل شيئً خلقنا زوجين) که اينك مورد بحث ما نيست
برتري مذكر بر مؤنث (بازتاب و همراهي با بخشي از فرهنگ مذكر دوران)
نکته بعدي که بايد با تامل نگاه شود و بويژه استنادات اين بحث را با دقت بايد ديد چون بحث ظريفي است موضوع برتري مذکر بر مونث و همراهي با فرهنگ مذکر دوران در اين بخش است. 7 آيه در قرآن وجود دارد که در متن بدون تفسير هم آورده شده است. اين آيات معطوف به بحثي است که پيامبر با مشرکين دارد. آنها معتقد بودند فرشتگان دختران خدا هستند (بت منات، الهه تقدير و مرگ، يک زن است. پيش از اين در مورد اساطير گفتيم که مسئله ايزدبانوان نبايد صرفاً بازخواني مثبت شود. چون آنها كاربرد و كاركرد غيرمثبت هم دارند. اينجا هم يکي از اين نمونههاست). دراينجا يک بحث و جدل اعتقادي بين پيامبر و مشرکين بوجود ميآيد و خداوند ميگويد اينگونه نيست و فرشتگان دختران خداوند نيستند. در اينجا دو بحث به طور موازي در جريان است يکي اينکه اصلاً خداوند فرزند ندارد که موضوع بحث ما نيست. اما در جريان اين بحث مقايسهاي هم بين مذکر و مؤنث مطرح ميشود. و با ذکر اين نکته که پسر از دختر بهتر است از مشرکين ميپرسد چرا جنس خوب "پسر" را براي خودتان برميداريد و بد "دختر" را براي خدا ميگذاريد. اين خلاصه بحث است. در اين رابطه 7 آيه وجود دارد که 6 آيه مذکر و مونث را مقايسه ميکند همه اين 6 آيه مکي هستند و از سال 2 تا 12 بعثت نازل شدهاند. اما يکي از اين آيات که در سال هشتم هجرت نازل شده است مقايسهاي بين مؤنث و مذکر ندارد و نشان ميدهد پس از سپري شدن اين بحث و جدل با مشركين، قرآن ديگر ورودي به اين مقايسه ندارد و نميخواهد مكث خاصي روي آن داشته باشد. يك نکته مهم درمورد اين 6 آيه سؤالي بودن آنهاست مثلاً «و جعل له من عباده جزء...» براي خدا از آفريدگان و بندگانش فرزندي قرار دادند. آيا خدا از آنچه خلق كرده دختران را برگرفته و براي شما پسران را «برگزيده» است؟ در اينجا اين کلمه برگزيده (اصفيكم) براي شما را با تأکيد به معناي گزينش و با بار معنايي مثبت در گيومه ميگذاريم. تعبير اصفي و اصطفي سه بار در اين شش آيه آمده است. آيا خداوند براي خودش مؤنث و براي شما مذکر برگزيده است؟ د رحالي که اگر يکي از خودشان را به آنچه براي خداوند قائلند بشارت دهند (يعني فرزند دختر) رويش سياه شود و خشم واندوه خود را فرو خورد. آيه ديگر (59 از 16) ميگويد اگر همين يعني زادن دختر را براي خودش خبر ببرند درميماند آيا با شرمندگي اين فرزند را نگه دارد و يا دفنش کند.
يك نکته مهم اين است که هر 6 آيه سوالي است يعني خداوند به طور مستقيم نظر نميدهد و اين خود منشأ و دليلي بوده که برخي مفسرين گفتهاند خداوند در اينجا با مشرکين با زبان و منطق خودشان بحث و جدل ميكند. اما در مقايسه تفاسير قديم و جديد به وضوح ميبينيم تفاسير قديمي آنجا که مفسرين وارد اين مقايسه شدهاند منطق مقايسه را پذيرفتهاند و آن را به معناي مقابله با خصم با منطق خودش نگرفتهاند مثلاً گازر (ذيل آيه 40 از سوره 17) ميگويد آيا بهترين براي شما اختيار کرد و بدترين را خود برگرفت. و يا (ذيل آيه 21 از 53) ميگويد آنچه بهتر است براي خود اختيار کرديد و انچه فروتر است براي خدا؟ همچنين مجمع البيان (ذيل آيه 149 از 37) ميگويد چگونه خداوند چيز پست را بر چيز برتر برميگزيند در حالي که او حکيم است. درواقع تفاسير قديمي با منطق اين مقايسه موافقند و هم بر فرزند نداشتن خداوند تأکيد کردهاند و هم بر اين منطق که خداوند موجود فروتر «دختر» را به موجود برتر «پسر» ترجيح نميدهد. اما يك نکته جالب که بايد در اين جا به آن اعتراف و تأكيد کنم اين است که زماني که من اين تفاسير را بررسي ميكردم دنبال نکته و عبارت پررنگتري در مورد پذيرش منطق ذکر شده بودم. اما به وضوح شاهد نوساني در اين تفاسير، حتي تفاسير قديمي بود. اين تفاسير بين اين که برتري پسر بر دختر را بپذيرند يا آن را صرفاً محاجه با منطق خصم با استدلال خودش بدانند، نوسان دارند مثلاً تفسير گازر (ذيل آيه 39 از سوره 52) ميگويد پدر پسران عاليقدر تر و پدر دختران سرافکنده و پژمردهتر است علي اعتقادکم الفاسه يعني طبق اعتقاد فاسد شما اين چنين است. و يا مجمعالبيان (ذيل آيه 40 از سوره 17) ميگويد «به خيال شما» آنچه بهتر بود براي شما و بدتر براي خودش برگزيد ؟
اما به نظرميرسد مضمون مورد اشاره اين آيات يکي از صداهايي است كه از متن شنيده ميشود. قبلاً در بحث زن در آيين زرتشت و مسيحيت هم گفتيم متون مقدس به دنبال انقلاب نبودند و با جامعه برخورد رفرمي کردهاند. هر رفرمي نيز بايد بخشي از واقعيت جامعه را بپذيرد و بخشي از آن را تغيير دهد. به نظر ميرسد در اين آيات صداي بخشي از واقعيت جامعه در متن شنيده ميشود همانند بردهداري که شاکله آن، در دوران رسول قابل براندازي نبوده است. پس شاکلهاش پذيرفته ميشود اما در آن رفرم صورت ميپذيرد. در اينجا هم صداي بخشي از فرهنگ جامعه در متن شنيده ميشود در عين اينکه قرآن بخش زيادي از اين فرهنگ را دگرگون کرده است. آثار موفقيت اين رفرم و اصلاح نيز در يك برخورد کاملاً پژوهشي با تفاسير مختلف، حتي در دنياي قديم، كاملاً مشاهده ميشود. در اينجا نوسان زيادي ديده ميشود يعني ميخ تساوي زن ومرد چنان محکم کوبيده شده است که اثرش حتي آنجا هم که مفسر ميتواند کاملاً به نفع فرهنگ مردسالاري جامعه نظر دهد آشکار است و اين به نظر من نشانه تاثير رفرم صورت گرفته در مجموعه آيات است. يعني زماني که مطرح ميشود سرشت انسانها يکي است و همه از نفس واحده خلق شدهاند، در اينجا ديگر ذهن مفسر نميتواند به طور كامل بپذيرد پسر از دختر بهتر است. در نتيجه در اينجا که بحث تبييني است و منظر و برخورد متن با موضوع زنان مطرح است نوسان در سخن مفسر کاملاً آشکار است. اما زماني که وارد احکام ميشويم فرهنگ مردمسالار و تبعيضآلود جامعه کاملاً حاکم ميشود اما در زمينه مسائل بنيادي و نوع نگاه به انسانها رفرم کاملاً آثار خود را نشان ميدهد. و زماني که به تفاسير جديد ميرسيم نوساني که گفته شد كاملاً به نفع برابري زن و مرد چرخش ميکند. يک برخورد مقايسهاي بين تفاسير قديم و جديد اين امر را به خوبي آشکار ميكند. در همه تفسيرهاي جديد گفته ميشود که اين آيات به دليل استفاده از منطق خصم برعليه او مطرح شده و خداوند منطق خود کفار را توضيح ميدهد و برعليه آنان از منطقشان استفاده ميکند. مثلاً تفسير نمونه (ذيل آيه 132 از سوره 47) ميگويد اين استدلال از باب ذکر مسلمات خصم است. و يا (ذيل آيه 39 از سوره 59) گفته ميشود از قبيل استدلال به عقيده باطل براي مقابله بر ضد خود اوست. و کاملاً از منطق گفته شده در اين آيات فاصله ميگيرد و آن را معطوف و منحصر به عقايد خصم ميکند و برخلاف حالت نوساني تفاسير قديم، در اينجا مفسرين محکم ميايستند و آن منطق را صرفاً استناد به عقايد خود مشركين معرفي ميكنند. اما به ندرت و در جايي که ديگر هيچ راهي براي مفسر وجود ندارد تلويحاً تفاوت زن و مرد را ميپذيرند و مثلاً ميگويند مردان معقولتر و زنان احساساتيترند و وارد محتوا و منطق مورد اشاره اين آيات نيز ميشوند. ما اين موضوع را هم در تفسير الميزان و هم در تفسير نمونه، البته با تفاوت درجات، ميتوانيم ببينيم. تفسير نمونه سعي ميکند نونمايي کند و برخوردي مدرن داشته باشد. اما الميزان در چارچوب ساختار متن باقي ميماند ولي نکته مهمي که در اين تفاسير ديده ميشود تاکيد بر ذات مشترک زن ومرد است و تفاوتها را علامت تکميل ميدانند نه برتري مرد بر زن و آن را از حالت و معناي برتري خارج ميکنند. در حالي که ما ميدانيم مکمل و برتر فرق دارند و اينکه گفته شود دو چيز مکملند تا اينکه گفته شود متفاوتند و يکي از ديگري بهتر است خيلي با هم فرق ميکنند. اما اين نوع تفسير علامت اينست که رفرم اثر عميق خود را، در اذهان گذاشته است. مثلاً الميزان (ذيل آيه 15 ازسوره 43) ميگويد «زنان داراي عاطفه بيشتر و تعقل کمتر از مردانند». اين قضاوت را جايي مطرح ميکند که در قسمتي از همان آيات آمده است آيا خدا از آنچه آفريده براي خود دخترا ن و براي شما پسران را برمي گزيند و بعد ادامه ميدهد وقتي يکي از اينها را به داشتن آنچه براي خدا مثال ميزنند، خبر دهند چهراش سياه شود و خشم واندوه خود را فرو خورد. ]اما نكته قابل دقت به اين قسمت از آيه است:[ آيا کسي که در زر و زيور پرورش يافته و در جدل و جدال براي گرفتن حق خود ناتوان است را به خدا نسبت ميدهيد؟ برخي از مفسرين جدل و جدال را به معناي ميدان جنگ گرفتهاند و ضعف فيزيکي زنان را مد نظر قرار دادهاند اما اکثراً به معناي بحث و جدل در نظر گرفتهاند و گفتهاند زن در برخورد زباني ضعيف است و منطق قوي ندارد. گفته شد که مجموع اين 6 آيه پرسشي است و قرآن اکثراً به طور مستقيم و ايجابي وارد اين منطق نميشود و فقط پرسش ميکند. اما در دو، سه جا قرآن وارد اين منطق هم شده و همسو برخورد كرده است. قرآن دو خصيصه براي زنان ميگويد يکي پرورش در زر و زيور و ديگري اينکه زنان در بيان حجت و دليل و استدلال ضعيفتر از مرداناند. اينجاست که مرحوم علامه طباطبايي در الميزان ميگويد مردان تعقل و زنان احساس بيشتري دارند. و يا تفسير نمونه ميگويد: «اين دوصفت در اکثر زنان ديده ميشود، علاقه شديد به زيورآلات و عدم قدرت کافي براي بيان مقصود خود به خاطر شرم و حيا». البته باز هم اينجا دليل اين موضوع را به شرم وحياي زنان نسبت ميدهد و سعي ميکند پذيرش فرهنگ زمانه را تلطيف کند. به هر حال، به نظر ميرسد يکي از صداهاي متفاوت در متن اينجاست که برخاسته از فرهنگ زمانه است. و استناد ما هم همين آيات است که 3 بار واژه اصطفي و اصطفي به معناي گزينش و برگزيدگي را براي پسرها به کار ميبرد و در واقع بر اين موضوع تاکيد کرده است. دو جاهم همسويي و هم نظري با فرهنگ زمانه نشان داده شده است يکي همينجا که ميگويد زنان بين زيورآلات بزرگ ميشوند و در جدل و جدال ضعيفند و جاي ديگر ميگويد وقتي به شما خبر ميدهند که فرزند دختر داريد معطل ميمانيد که فرار کنيد يا زير خاکش کنيد و يا شرمسار باشيد و نگاهش داريد. هر چند که اينجا به زنده بگوري دختران حمله ميکند و ميگويد الا ساء ما يحکمون يعني چه حکم بدي ميدهيد. اما در ادامه ميگويد للذين لايؤمنون بالاخره مثل السوء و لله المثل الاعلي براي آنها که ايمان به آخرت نميآورند وصف و مثل سوء و براي خدا وصف و مثل برتر و عالي است. يعني در اينجا وارد مضمون و محتواي خوب و بد ميشود و با فرهنگ زمانه هم راهي نشان داده ميشود. ضمن آن كه در جملات سؤالي نيز هر چند مضمون جملات سؤالي است اما حالتي انكاري، تحکمي و بازخواستي در آنها ديده ميشود و ميگويد آيا اين گونه حکم ميکنيد و تا حدي اين منطق كه آيا جنس بد مال خدا و جنس خوب مال شما؟ را ميپذيرد و با تحکم ميپرسد «مالکم کيف تحکمون» (شما را چه ميشود، چگونه داوري ميكنيد) و يا جاي ديگري ميگويد لتقولون قولاً عظيما (حرف بزرگ و سنگيني ميگوييد) البته مفسرين بيشتر اين قسمتها را به فرزند داشتن خدا ربط دادهاند. اما جايي که به کار رفته است هنگامي است که بحث مذکر و مونث مطرح است. و در جاي ديگري هم خيلي صريحتر بحث ميکند و ميگويد تلك اذا قسمه ضيزي (اين تقسيمي نادرست و ناعادلانه است). به نظر ميرسد اينجا نيز مثل موضوع برده داري قرآن با پذيرش بخشي از واقعيت تلاش ميکند که در آن رفرم کند يعني منطق زمانه آنچنان محکم و بديهي است که قابل براندازي نيست. و واقعاً هم اگر در بستر تاريخي اين موضوع را ببينيم زنها خيلي پائينتر از مردها هستند. زن زنده به گور ميشود و يا همانند اموال مردان به ارث ميرسد و تفاوت بين زن و مرد کاملاً محسوس است، مثل بردهداري و طبيعتاً پيامبر نميتواند اين فاصله بزرگ کاملاً پر کند و به همين دليل سعي ميکند فاصله را کم نمايد. به هر حال استنادات ما به اين بخش از متن برميگردد و ضمن پذيرش سوالي بودن متن، اما به نظر ميرسد ميتوانست و ميشد اصولاً وارد اين منطق نشد. البته اين فرض را فقط به لحاظ نظري ميگوييم نه تاريخي. اين مساله از منظر تاريخي خيلي قابل تأكيد و اعتنا نيست. اما به لحاظ صرفاً نظري اگر نگوييم که اين منطق را ميشد رد کرد حداقل ميشد فقط موضوع فرزند داشتن خداوند نقد و رد شود و متن وارد مقايسه بين دختر و پسر نشود. همانطور که در احاديث اين منطق رد شده است. و همچنين به نظر ميرسد مضمون اين آيات چيزي بيشتر از استفاده از منطق خصم براي محاجه با اوست و نوعي منطق مشترک و همراهي و بازتاب فرهنگي عصر در آن ديده ميشود. کساني که ميگويند اين آيات صرفاً جدل با خصم است، و ظاهر آيات را ناديده ميگيرند؛ آنها بايد استدلالهايشان را بگويند و مسلماً هيچ صراحتي در خود اين 6 آيه نميتوان در اين مورد ارائه داد كه فقط براي محاجه با خصم است. البته ممکن است گفته شود در جاهاي ديگر قرآن تبعيض نيست و عدم همراهي با اين منطق را مستند به ساير آيات قرآن کنند و بگويند چون هيچ جاي ديگري اين بحث نيامده و حتي موضوع تساوي زن و مرد مطرح شده پس اين آيات نيز صرفاً استفاده از منطق خصم عليه خود اوست. اما ما داريم درباره متن و ظاهر مستقيم همين آيات بحث ميكنيم. اگر بپذيريم متون چند صدايي هستند به نظر ميرسد نكتهاي كه ما اشاره كرديم قويتر است. از سوي ديگر بايد به اين مسئله مهم هم توجه داشت انسان مخاطب اين متن برداشت امروزي ما را نداشت و متن را دو صدايي نمييافت يعني اين صدا که مردها و زنان از يک جنس هستند و حوا متهم نيست و محکوم ابدي هم نيست در نظر آنان تناقضي نداشت با اينکه عليرغم همسرشتي زن و مرد، اما يکي از ديگري بهتر است. ذهن مخاطب بين اين دو تعارضي احساس نميکرد. قبلاً گفتيم مثلاً روسو تعارضي بين حقوق طبيعي و نظريه قرارداد اجتماعي و زنستيزي خود احساس نميکرد و مخاطب آن روز آن را دوصدايي نميدانست. چون خودش در همان بستر فرهنگي و اجتماعي زندگي ميكرد. بنابراين فقط رفرم را احساس ميکرد. مخاطب رسول نيز بخش رفرمشده را ميگرفت. مثلاً امروز ما در جامعهاي زندگي ميکنيم که در آن آزادي محدود است و قطره چکاني است حالا اگر در اين شرايط سه قطره آزادي نيز بچکد ما اين سه قطره را ميبينيم نه شرايط سخت موجود را. در چنين جامعهاي آزاديهاي ارائه شده بيشتر جلوه گر ميشود تا محدوديتهاي نهادينه و حاكم بر شرايط موجود و به همين دليل فرهنگ معاصر پيامبر اصلاح و رفرم را درک ميکند نه کمبودهايي را که امروز با گذشت بيش از يک هزاره و نيم جامعه بشري کسب کرده است. در يک فرهنگ و ساختار متفاوت است که براي بخشهاي پذيرششده از واقعيات جامعه هم به چشم ما ميآيد. چون ما ديگر در آن مناسبات قرار نداريم. اما در آن جامعه آنچه تأثيرگذار و تحريککننده بوده صداي مبشر تساوي سرشتي و مساواتطلبي و تساويجويي متن و پاداش و مجازات مشترک زن و مرد بود. اما يک نکته در برخورد تاريخي با اين آيات مهم است و آن اينکه اين بخش از آيات در فرهنگ و احکام باز توليد نشده است مثلاً در عهد جديد زماني که پولوس ميخواهد استدلال بياورد و نظراتش در مورد زن را اثبات کند ميگويد همانطور که در داستان آدم گفتيم اول مرد خلق شد و بعد زن و زن از مرد و براي مرد آفريده شد پس الان هم بايد در كليسا زنها سكوت كنند و ... اما در مورد اين آيات اين گونه نيست و در طول تاريخ فرهنگ مسلمانان هيچ کس به اين آيات براي اثبات تفاوت زن و مرد استناد نکرده است حتي مفسريني که تفاوت زن مرد را ميپذيرند براي اثبات نظر خود به اين بخش از آيات استناد نميکنند. اين يک بحث تاريخي و پژوهشي است نه بحث مومنانه و ايماني. شما هم ميتوانيد بررسي کنيد مثلاً ميگويند چون زن شهادتش نصف مرد است پس زن ضعيف تر است و فروتراست و ناقص است يعني براي اثبات تفاوت زن ومرد به جاي ديگري استناد ميکنند، نه به اين آيات. در حالي که ميتوانستند بگويند مگر قرآن نگفته است که زن در زيور آلات بزرگ شده و قدرت استدلال ندارد و سپس حکم بدهند كه مثلاً حقوق كمتري دارد. اين نشان ميدهد در فرهنگ زمان پيامبر اين بحث خيلي طبيعي و پذيرفته شده بوده است و اين موضوع براي جامعه آنچنان بديهي بوده كه نيازي به استناد مجدد به آن وجود نداشته است. پيش از اين گفتيم که حتي ما تا دوره کانت هم اين تفاوت و تبعيض را در آراي فلاسفه بزرگي که تمدن جديد بر دوش آنان استوار شده است نيز ميبينيم. وقتي در قرن 18 و 19 ميلادي روسو، کانت و نيچه اينگونه فکر ميکنند نميشود انتظار داشت درقرن 7 ميلادي نظرات بسيار تساويجويانه و قرن بيست و يکمي در اين مورد مطرح شود. جامعهاي که تا چند روز پيش دختران را زنده به گور ميکرد و يا پس از مرگ شوهر، زنان را همانند اموال به ارث ميداد اين نظرات را بپذيرد. به هر حال اگر بخواهيم جمعبندي کنيم به دلايلي که گفته شد در متن اين 6 آيه همراهي و بازتاب فرهنگ زمانه ديده ميشود.
گشادهرويي در پذيرش دختر
داستاني در سوره آلعمران در مورد تولد مريم آمده است. داستان از اين قرار است که همسر عمران نذر ميکند اگر بچهدار شوم فرزندم را وقف خدمت معبد ميکنم. بعد که فرزندش به دنيا ميآيد ميگويد خدايا آنچه زادم دختر است فلما وضعتها قالت رب اني وضعتها انثي يعني بعد اززايمان ميگويد خدايا فرزند من دختراست. در اينجا آيهاي آمده که معرکه برخورد نظرها و آراء مفسرين بوده است. و هميشه بين مفسرين دعوا بوده که اين جمله از مريم است يا خدا. آيه بعد ميگويد "والله اعلم بما وضعت" اين جمله معلوم است که از خداست يعني خدا آگاهتر است به آنچه زائيدي. اما جمله مورد بحث اينجاست. "و ليس ذکر کالانثي" يعني پسر همچون دختر نيست. و بعد ادامه ميدهد "و اني سميتها مريم" اين جمله هم قطعاً حرف زن عمران است كه ميگويد من او را مريم ناميدم. اين آيه بعداً مستندي شد براي اين نظر که مادر هم ميتواند براي بچهاش اسم بگذارد. اما مفسرين مردسالار ميگفتند چون شوهرش مرده بود، او نامگذاري کرد و در حالتي که مرد زنده باشد زن حق نامگذاري فرزندش را ندارد. و ادامه ميدهد " اني اعيذها بک و ذريتها من الشيطان الرجيم" يعني به تو پناه ميبرم براي او و فرزندانش از دست شيطان رانده شده. اينجا کاملاً روشن است که زن عمران از جنسيت فرزند خود شرمنده است و ميگويد خدايا ببخش من ميخواستم پسر به دنيا بياورم و وقف معبد تو کنم، اما نشد. اين نکته را هم بگوييم که اين داستان فقط در قرآن آمده و در عهد جديد يا قديم وجود ندارد. از سوي ديگر براي اولين باراست که در فرهنگ اسرائيلي يک دختر ميخواهد به عنوان خادم معبد خدمت کند. نگاه يهود به زن را قبلاً توضيح داديم. اما در اينجا پاسخ خدا به مريم جالب است. قرآن ميگويد: «فتقبلها ربها بقبول حسناً و انبتها نبات حسننا». خداوند او را به زيبايي و نيکوئي پذيرا شد (و با روي باز مريم را پذيرفت) و او را چون گياهي زيبا روياند. در اينجا اصل تاکيد ما اين است که در جامعهاي که دخترکشي مرسوم است و زن به ارث ميرسد. و در اين آيه خود مادر هم احساس ميکند نذرش هدر رفته است. قرآن ميگويد خدا همين دختر را به نيکوئي پذيرفت. اين يک شوک جدي به فرهنگ مردسالار و پسر گزين زمانه است. خداوند دختري را که نذر شده پذيرفت و در بني اسرائيل اين اولين بار است که يک دختر ميتواند نذر خدا بشود. در اين فرهنگ مريم نهال زيباي خداوند ناميده ميشود (به قول شريعتي معشوقه آسمان در زمين) و خدا او را چون گياه زيبايي ميروياند. در واقع ميگويد غمگين و ناراحت مباش. ما نذر تو را پذيرفتيم. اگر ما برخورد تجسمي با تاريخ کنيم و بتوانيم خود را در آن فضا قرار دهيم، با شدت و عمق اين شوک خيلي بزرگ به فرهنگ زمانه آشنا ميشويم. اين امر و نوعي سنتشکني و تابوشکني بزرگ بوده است. جمله ليس الذکرکالانثي باز اين موضوع را کاملاً نشان ميدهد. جمله اين است که پسر مثل دختر نيست (دقت كنيد نميگويد دختر مثل پسر نيست) اگرمريم اين جمله را گفته باشد بايد برعکس بگويد يعني بگويد خدايا دختر مثل پسر نيست پس اين نميتواند مورد نذر من قرار بگيرد اما آيه گفته پسر مثل دختر نيست. تفسير نمونه بحث شگفتانگيزي در اين رابطه دارد و ميگويد: «روايات ميگويند جمله مريم است اما بايد او برعکس ميگفت... مريم به سبب ناراحتي هنگام وضع حمل ناخوداگاه و بياختيار جمله را اين گونه ادا كرد». يعني مريم از درد زايمان از خودبيخود شده و اشتباه لفظي كرده است. در حاشيه هم بگوييم که واژه مريم، خود به دو معناست هم به معناي عابد و هم به معناي طغيانگر است.
اما علامه طباطبايي ميگويد: «بيشتر مفسرين اين جمله را جمله همسر عمران گرفتهاند و در توجيه ليس الذکرکالانثي خود را به زحمت انداختهاند و زحمتشان هم به جايي نرسيده است». اما مجمع البيان برعکس توضيح ميدهد و ميگويد: «خدايا زن مثل مرد نيست و عقل او ناقصتر و سعي او ناچيزتر است.» اينجا کاملاً مشخص است که مفسر نخواسته و يا نتوانسته متوجه معناي جمله شود چون جمله نميگويد زن مثل مرد نيست و برعکس ميگويد مرد مثل زن نيست. مرحوم طالقاني هم معتقد است اين بچه که به دنيا آمده موجود شگفتانگيزي است و هيچ پسري مثل اين دختر نيست كه بعداً بكرزايي ميكند و از او فرزندي (عيسي) به دنيا ميآيد كه انسان برگزيدهاي است. آيتالله طباطبايي هم مانند آيتالله طالقاني گفته هيچ پسري مثل اين دختر نيست. حال اين موضوع، مورد بحث ما نيست. اما نکته مهم تابو شکني و سنت شکني و شوک قوي عاطفي و معرفتي است که اين پذيرش نذر به جامعه وارد ميکند. و تاثير تاريخي اين حكايات مثل تاثير رمان و فيلم در دنياي جديد است. يک فيلم از مجموعهاي از استدلالهاي فيلسوفانه خيلي ماندگارتر و تأثيرگذارتر، در ميان مردم، است. در فرهنگ شفاهي اين داستانها خيلي مهم بوده است. سورة يوسف نيز كه حالت حكايتي دارد بسيار اثرگذار و مهيج بوده است. قبلاً گفتيم که برخي از خوارج سوره يوسف را از قرآن نميدانستند. و در برخي احاديث هم آمده است كه به زنان سوره يوسف نياموزيد سورة نور بياموزيد.
نسبت دادن آفرينش دختر و پسر به خداوند
در اينجا بحث، يك بحث علمي نيست. ما امروز شناخت تجربي و مادي و علمي در اين مورد داريم اما در آن فرهنگ فرزندان داده خداوند بود و خداوند هم مسئوليت اين موضوع را برعهده ميگيرد: لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء يهب لمن يشاء اناثاً و يهب لمن يشاء الذكور (49 از 42) فرمانروايي آسمانها و زمين از آن خداست. هر آنچه بخواهد خلق ميكند. خدا به هر کس بخواهد دختر و به هر کس بخواهد پسر ميدهد. اين آيه عملاً زنگارها را رسوب زدايي ميکند و ميگويد چه دختر باشد و چه پسر مخلوق خداست و خدا اين موجود را آفريده است و جنسيت او مشيت خداوند است. حالا در تفسير گازر که متعلق به قرن نهم هجري و يكي از تفاسير دنياي قديم است حديثي از پيامبر آورده است كه ميگويد: از خجستگي زن آن باشد که اول دختر زايد آنگه پسر، نبيني که حق تعالي من باب منت ابتدا به دختران گفت يهب لمن يشاء اناث و يهب لمن يشاءالذكور. اينجا ما نيستيم كه با ديد مدرن بحث کنيم، بلكه يک مفسر قرن نهم از قول پيامبر ميگويد اين خجستگي زن است که اول دختر بزايد چون خدا در اين آيه اول از دختر ياد كرده و سپس از پسر.
شروع بحث زن با حمله به دختركشي
يك نکته قابل تأمل در بحث زن در قرآن ترتيب نزول آيات در اين مورد است. و نكته جالب و تكاندهنده اين است كه شروع بحث زنان در قرآن با حمله به دخترکشي است. قبلاً گفتيم مهندس بازرگان آيات را براساس سير نزول مرتب کرده است. آقاي احمد تابنده در كتاب ديدگاه تحولي موضوع زن در قرآن، بر اساس جدول مهندس بازرگان سير نزولي آيات قرآن در مورد زن را استخراج کرده است كه بسيار قابل استفاده است. ما قرآن را امروز، از لحاظ زمانبندي نزول آيات، به شکل درهم ميبينيم. اما اگر بر اساس سير نزولي به آيات نگاه کنيم نخستين آيات در مورد زن در سوره تکوير آمده است. اين سوره يکي از زيباترين و شاعرانهترين و آهنگينترين سورههاي قرآن است. ما در اينجا به كل آن سوره كار نداريم. ميدانيم برجستهترين موضوع مورد بحث در دوران مکي پيشبيني آخرالزمان است. در اين آيات قريبالوقوع بودن قيامت مطرح ميشود همانطور که در مورد مسيحيت هم ديديم آنها معتقد بودند مسيح به زودي بازميگردد كه البته اين اتفاق نميافتد. به هر حال بحث قريبالوقوعي آخرالزمان موضوع بحث ما نيست. اما در اينجا قرآن تصوير بسيار هولانگيزي از آخرالزمان و قيامت ارائه ميدهد که در مکاشفه يوحنا هم شبيه آن را ميبينيم. در برخي از اساطير هم ديده ميشود. جالب اينکه آخرالزمان در اسطورهها و اديان تقريباً تصوير مشترکي دارند. و من فکر ميکنم از حس شهودي مشترکي نشأت گرفته باشند. به هر حال اينجا هم تصويري که از آخرالزمان ارائه ميشود همراه با تحولاتي کيهاني توضيح داده ميشود و بعد به صحنه حساس قيامت ميرسد و ميگويد: واذاالمودوده السئلت باي ذنب قتلت (تكوير، 8 و 9) از دختران زنده به گور شده ميپرسند به کدامين گناه کشته شديد. و اين خيلي مهم است. شروع بحث زنان با اين بحث است. ميدانيم که رسم فرزندکشي در اکثر تمدنهاي قديم (از جمله در چين) رسم دختركشي وجود داشته است. در دوره اساطير انسانها را براي خدا و بتها هم قرباني ميکردند. در داستانهاي سمبليک، ابراهيم اولين انساني است که به فرمان خداوند حيوان را به جاي فرزند قرباني ميکند که موضوع ديگري است. اين رسم در ميان اعراب هم بوده است و قرآن زماني که ميخواهد اين رسم را ريشهيابي کند ميگويد شما از روي فقر فرزندانتان را ميکشيد. يعني اين رسم ناشي از فقر و مقداري هم غيرت مردانه عربي است. قبلاً گفتيم در بين برخي از اقوام پيركشي داوطلبانه مرسوم بوده است (از جمله در بين سرخپوستها). قبلاً در اوستا هم رد پاي اين رسم را ديديم. همچنين ژاپنيها هم اين رسم را دارند. در يک فيلم ژاپني هم يك فرد كهنسال داوطلبانه به گوشه جنگل ميرود تا از گرسنگي بميرد. در بين هنديها رسم بيوهکشي، البته به صورت داوطلبانه، وجود دارد. اگر زن بيوه بخواهد اوج تقوايش را نشان بدهد بايد همراه با جنازه شوهرش بسوزد. گلادياتورها را هم در فيلمهاي سينمايي ديدهايم كه يک انسان را پيش درندگان مياندازند يا بردگان را به جان هم ميانداختند و براي تفريح اشراف انسانها را ميکشتند. ميتوان گفت بعد از دوران کهن و از اواخر دوران اساطير و با شروع دوران اديان؛ انسانکشي آرام آرام طرد ميشود. البته بازماندههاي اين رسم تا قرن 19 و 20 هم وجود دارد. حتي در سال 82 روزنامهها نوشته بودند در يکي از روستاهاي هند پليس جلوي رسم ساتي را گرفت. آنها يک زن بيوه را ميخواستند همراه جنازه شوهرش آتش بكشند كه پليس مانع اجراي اين مراسم شد. و يا همين اواخر روزنامهها نوشتند كه فردي در آفريقا ميخواست فرزندش را قرباني كند كه مانعش شده بودند. البته همزمان با عصر پيامبر نقد و کراهت نسبت اين رسم وجود داشته است. فرزدق شاعر معاصر پيامبر در يکي از اشعار و رجزخوانيهايش افتخار ميکند که پدرش وقتي ميشنيده خانوادهاي ميخواهد دخترش را از روي فقر بکشد تأمينش ميکرده و مانع مرگ او ميشده است و در اينجا شاعر به اين عمل افتخار ميکند. اين امر نشان ميدهد فرهنگ زمانه مستعد اعتراض به اين رسوم است. ما در آئين مسيحيت هم گفتيم بوجود آمدن اسنيها نشان ميدهد که مسيح بايد بيايد و زمينه براي ظهور مسيح فراهم شده است. در مورد محمد هم حرفها و حركات حنفاي زمان او نشان ميدهد که جامعه مستعد خواستهها و حرفهاي جديدي است که محمد اين سخنان را در اوج مطرح ميکند. اما حنفاي ديگري هم در سطوح پائينتر اين حرفها را مطرح ميکنند و اين امر فقط بين روشنفكران و شعرا و تجاري که با فرهنگهاي پيچيدهتر زمانه در تماسند وجود ندارد. ابوذر عامي بيابانگرد هم ميگويد من هيچگاه بت نپرستيدم. اينها نشان ميدهد فرهنگ جامعه ديگر اين رسوم را نميپذيرد. به هر حال اگر به بحث برگرديم پيامبر وقتي آخرالزمان را انذار ميدهد ميگويد يکي از مهمترين چيزهاي که خدا با اعتراض بسيار شديد مطرح ميکند زنده به گور کردن دختران است. اين آيات در سال اول بعثت نازل ميشود و اولين آيهاي که راجع به زنان، همين آيه است. (ما بعداً ترتيب زماني آيات را در اختيار دوستان قرار ميدهيم). همچنين در آيه 31 سوره اسرا و 151 سوره انعام آمده است: و لا تقتلو اولادکم خشيه املاق نحن نرزقهم و اياكم / اولادتان را از ترس فقر نکشيد ما شما و ايشان را روزي خواهيم داد. اينجا هم مفسرين بحث ميكنند که منظور از اولاد دختران است يا پسران که ظاهراً هر دوي آنهاست. اما بيشتر دختران مورد نظر است چون پسران بعداً که بزرگ ميشدند نقش توليدي داشتند و علاوه بر آن اموال خانوده را مانند دختران با ازدواج از قبيله خارج نميکردند. بنابراين نوزادان پسر کمتر کشته ميشدند اما اين فرزند کشي شامل هردوي آنها ميشده است و «اولاد» شامل دختر و هم پسر است. به علاوه آنجا که ميگويد نحن نرزقهم و اياکم؛ ضماير "هم" و "کم" مذکر هستند که البته ضمير غالب است که هم دختر و هم پسر را در بر ميگيرد. ما در آن شعر شاملو هم که خوانديم «و هر انساني براي انسان برادري است»؛ در اينجا هم غلبه ادبي، نه واقعي، با وجه مذکر است. به هر حال اگر ميخواست موضوع را فقط به دختران محدود کند بايد از ضمير مونث استفاده ميکرد. علت فرزندکشي و بويژه دخترکشي هم فقر بوده است و نيز ننگ اسارت به دست دشمن. در آيات قبلي که مذکر و مؤنث را مقايسه کرديم از قول قرآن آورديم كه وقتي خبر ميدادند فرزند فردي دختر است رويش سياه و خشمگين ميشود و معطل ميماند زير خاکش کند و يا با شرمندگي نگاهش دارد. در اينجا هم ميبينيم آغاز برخورد قرآن با مسئله زنان با حمله به زنده به گور کردن دختران است.
پايان عمر رسول، باز سفارش زنان
نکته ديگري که دوست دارم در اينجا مطرح کنم آخرين وصاياي پيامبر است. جالب است که بدانيم آخرين جملات پيامبر در پايان زندگياش نيز وصيت در مورد زنان است. در حجه الوداع در مورد بردگان و يتيمان، و بردگان و زنان احساس نگراني ميکند که اينها اسير دست شمايند و با آنها به مدارا رفتار کنيد اگر اين سخنان را با نامه حضرت علي به مالک اشتر مقايسه کنيم ميبينيم علي فقط در مورد يتيمان وصيت ميکند اما در مورد زنان سخني نميگويد. (بعداً ميگوييم که علي و عمر ديد مردسالارانهتري دارند نسبت آنها به محمد مثل نسبت پلوس به عيسي است). در اين زمينه همچنين پيامبر در وصيتش در مورد زنان ميگويد لکم علي نسائكم حقاً و لهن عليكم حقاً (طبري، عربي، ج3، ص 151 و مهريزي، ص 260) يعني شما بر آنها حقي داريد و آنها هم بر شما حقي دارند. اين بسيار جالب است که عليرغم اينکه حق و تکليف اصطلاحهاي جديدي است اما علامه طباطبايي اين اصطلاح را در الميزان وقتي آيه لهن مثل الذي عليهن را تفسير ميکند آنها حقي دارند همانگونه که بر آنها حقوقي است، به صراحت از دو واژه حق و وظيفه استفاده ميكند و اول هم حق را ميگويد.
در جاي ديگري هم پيامبر سفارش ميكند و ميگويد: فاتقوالله فاتقوالله في الضعيفتين اليتيم و المرأه فان خيارکم خياركم لاهله (مهريزي، ص 157)يعني بترسيد از خدا بترسيد از خدا (و اين هشداري است در زبان اسلامي و عربي که ما در نهج البلاغه هم ميبينيم که مرتب تکرار ميشود) در اينجا پيامبر در مورد دو قشر ضعيف يعني يتيمان و زنان هشدار ميدهد و ميگويد بهترين شما کساني هستند كه براي خانواده و همسرانشان بهترين هستند. اين بسيار مهم و جالب است كه اولين جمله پيامبر در مورد زنان درباره دخترکشي بود و آخرين و واپسين دغدغهها و نگرانيهاي پيامبر نيز در مورد زنان و يتيمان و بردگان است. و جالب اين كه تشابه زيادي هم در مورد سرنوشت رفرمهاي پيامبر در اين دو مورد در تمدن اسلامي مشاهده ميشود. همه اين رفرمها در مورد بردهها و زنان در فرهنگ مردسالار و طبقاتي جامعه به دنبال مرگ پيامبر آرام آرام پس گرفته ميشود و به محاق ميرود.
زنان و اموال مايه امتحان
بحث بعدي طرح زنان به عنوان موضوع امتحان مردان است. سوره آل عمران آيه 14 ميگويد زين للناس حب الشهوات من النساء و النبيين و التناطير المضطره من الذهب و الفضه و الخيل المسومه و الانعام و الحرث ذلك متاع الحيوه الدنيا و الله عنده حسن الاب. آراسته شده دوستي خواستنيها مثل زنان، فرزندان، کيسههاي انباشته زر و سيم، اسبهاي نشاندار، چارپايان و املاك و مزارع. اينها متاع دنيا هستند و نزد خدا بهترين بازگشت است. در جاي ديگري هم آمده است يا ايهاالذين آمنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدد... ان اموالكم و اولادكم فتنه و الله عنده اجر عظيم (14 و 15 از 64) اي كساني كه ايمان آورديد از ازواجتان و اولادتان دشمناني براي شما هست. اين آيه متعلق به دوره هجرت است که برخي از خانوادهها نميخواستند و نميگذاشتند مردان هجرت کننند. مثل حالا كه گاه اگر کسي بخواهد مبارزه سياسي کند، همسرش، چه مرد و چه زن، نميگذارد. و اين البته منحصر به زنان نيست چون ما زنان مهاجر هم داريم. علي به همراه سه فاطمه به مدينه ميآيد. يکي مادرش، يكي فاطمه دختر رسول كه بعداً همسرش ميشود و يك فاطمه ديگر. يعني ما بين مهاجرين، زن مهاجر هم داريم. اما اينجا ميگويد بين همسران و اولادتان دشمناني براي شما هست و يا در ادامه ميگويد اموال و اولادتان فتنه هستند يعني مآيه امتحان و ابتلاي شما هستند. ما وقتي آيين هندو را بررسي ميکرديم همين فرهنگ را در آنهجا هم ديديم يک فرد مومن هندي از يک سني به بعد بايد مرتاض بشود و خودسازي کند يکي از اين خودسازيها دوري از زنان است. در زندگي گاندي هم داريم که با همسرش رابطه جنسي کمي داشته و از يک دوره به بعد اين رابطه را قطع ميکند. اين موضوع در فرهنگ هندي کاملا قوي و پررنگ است. در فرهنگ مسيحي هم ديده ميشود. عيسي ميگويد نميتوان هم خدا و هم پول را دوست داشت. پلوس هم در مورد همسر اين موضوع را ميگويد که نميشود هم وقف خدا و هم وقف همسر باشيد. اما در اين آيات و به طور کلي در اسلام اين موضوع متفاوت است. در آنجا مشکل در خود اموال يا زنان و... بود. اما در اينجا خود اينها پذيرفته شدهاند و مشكل و مسأله در نوع و نحوه برخورد با آنهاست. اسلام ديني کاملا واقعگراست و برخي علت رواج آن را واقعگرايانه بودن آن و برخي هم سادگي آن ميدانند. يكي از نقاط ضعف اديان زرتشتي و مسيحي، بغرنج و پيچيده شدن عقايد و احكام آنها در طول زمان بود به طوري که دين به جدول لگاريتم بسيار پيچيدهاي تبديل شده بود اما اسلام ديني ساده و واقعگرا بود و همين سبب رشد آن شد. به هر حال علاوه بر اين اديان در تصوف و عرفان، به ويژه عرفان عملي، هم ما بدبيني به زنان و اولاد و اموال و حتي عقل را ميبينيم. عقل را بايد فراموش کرد به قول مولانا پاي استدلاليان چوبين بود – پاي چوبين سخت بيتمكين بود. اين موضوع در فرهنگ بودايي در اوج است به طوري که حتي نبايد جواب سلام افراد را داد چون ممکن است تعلقي نسبت به آنان ايجاد شود. در آنجا انسان بايد تبديل به چوب خشک شود، بيتعلق، اين تعبير در خود بوداست. اما جهان واقعيت اين گونه نيست و نميشود زندگي را از اکثر مردم گرفت. نخبه و مرتاض، اقليتي در جهان هستند، اما اکثر مردم ميخواهند زندگي کنند. البته اين زندگي بايد انساني و عادلانه و تلطيف شود. اما اگر بخواهيم با ادبيات روانشناختي ابرام مزلو سخن بگوييم نميتوان نيازهاي اوليه انسانها را ناديده گرفت. اسلام دين زندگي با جهتگيري آخرتي است. حال اين که کدام نگاه موفق تربوده است محل بحث ما نيست و شايد نتوان جواب قطعي و روشني به آن داد يعني اين نگاه که شما از اين مواهب استفاده کن اما توسط آنها تسخير نشو يا اين استدلال که انسانها ضعيفند و اگر ما استفاده از اين مواهب را مجاز بدانيم، انسان ميرود و در آنها غرق ميشود؛ لذا بايد از اساس استفاده از اين مواهب را به حداقل برسانيم. فرهنگهاي بودايي،مسيحي و عرفاني روش دوم را برميگزيند اما فرهنگ يهودي و اسلامي و زرتشتي روش اول را برگزيدهاند. به هر حال قضاوت در مورد اينکه در طول تاريخ کدام الگو موفقترعمل کرده، خيلي سخت است. اما واقعيت اين است که زندگي را از انسانها نميشود گرفت و کليسا هم نهايتاً مجبور شد زندگي را بپذيرد و کمونهاي اوليه مسيحيت ادامه نيافت. به هر حال اگر به قرآن باز گرديم در اينجا مشکل ايجاد نسبت با مال دنيا،زن، جسم وعقل است. اصل اينها را منفي نميداند و اگر مشکلي ايجاد شود در برقراري نحوه و نوع نسبت با اين مواهب است. البته قرآن در اينجا با ادبياتي مردسالارانه برخورد ميکند. چون مردان هم به همين ميزان ميتوانند براي زنان موضوع ابتلا باشند. ولي همانند آئين هندو و انديشههاي عرفاني اينجا هم گويي فقط زنان، مردان را به ابتلا دچار ميکنند و زنان مانع خودسازي مردان شوند. درحالي که در واقعيت زندگي اينگونه نيست.
نکته ديگري که ممکن است در اين نوع آيات به ذهن بيايد به کار بردن زنان و فرزندان در کنار اموال و چارپايان و... است که ممکن است در ذهن و زبان انسان امروز توهينآميز به نظر آيد. اما در دنياي قديم (همان گونه كه مثلاً در متون هندو هم ديديم) و در فرهنگ اسطورهاي کنار هم آوردن انسانها و مال دنيا و حيوانات رواج داشته در قرآن هم جاهاي ديگر ميگويد که ما اين گياهان را آفريديم براي شما و چارپايانتان. امروز در فرهنگ مدرن و پس از ايجاد فاصله بين ما و طبيعت اين ادبيات تغيير کرده است. اما در دنياي قديم اين ادبيات رواج داشته و پذيرفته شده است. در متون مقدس، و بويژه در اساطير، انسان و طبيعت دوستي بيشتري با هم دارند. چند سال پيش رئيس يك قبيله سرخپوستي که ميخواستند زمينهايشان را بگيرند نامهاي براي رييسجمهور امريکا نوشته بود که اين زمينها، اين گاوها، اين محصولات، دوستان ما هستند، با آنها مهربان باشيد. در اينجا يک نگاه همذاتپندار و کلان به گيتي وجود دارد که ريشهاش در اساطير است. و اين گونه نيست که همراه هم به کار بردن اينها توهين به انسان باشد.
اما مساله مهمي که بايد بدان بپردازيم اين است که وقتي از قرآن وارد احاديث ميشويم آرام آرام احساس ميکنيم خود زن دارد منفي ميشود. ما اين را بازتاب فرهنگ زمانه ميدانيم که در احاديث پررنگتر ميشود. اينجا ديگر مشکل از اراده ما نيست. مشکل از خود زنان است نه در نسبتي که ما با او برقرار ميکنيم. در اينجا فقط برخي تيترهاي اصلي کتاب آقاي مهريزي را مطرح ميكنيم: زنان مانع عبوديت خداوند ( ص 180) اين اعتقاد نويسنده نيست بلکه تيتر برخي از روايات است که او سعي ميکند آنها را توضيح دهد و رفع و رجوع کند. هر چند به نظر ميرسد در نهايت موفق نميشود. مثلاً از قول عمر آمده لو لا النساء لعبدالله حقاً اگر زنان نبودند خداوند حقيقتاً بندگي ميشد. از قول علي همين جمله را آورده که حقاً آن دوبارتکرار شده است. و يا از قول پيامبر آورده اگر زن نبود هر مردي داخل بهشت ميشد. و يا آورده كه همنشيني با زن دل را ميميراند (ص 183) البته اينها يک اکواريوم از يك اقيانوس است و از اين احاديث انبوهي در کتب حديث آمده است. آقاي مهريزي هم آنها را ذکر کرده است. مثلاً از قول پيامبر آمده که همنشيني با سه گروه دل را ميميراند يکي اراذل، ديگري زنان و سومين گروه ثروتمندان يعني اينها انسان را از ياد خدا دور ميکنند. اين امر در فرهنگ عرفاني هم زياده آمده است. آقاي مهريزي ميگويد «احاديث متعددي به اين مطلب اشاره دارد» (ص 183) و يا آورده كه چهار خصلت دل را ميميراند گناه روي گناه، بسيار سخن گفتن با زنان، جدال با نادان و همنشيني با مردگان. مخاطب ميپرسد مردگان کيانند؟ ميگويد کل غنيا مترف همه اشرافي که غرق رفاهاند. در عهد جديد هم ديديم که گفته ميشود عبور يک ثروتمند به ملکوت سخت از عبور شتر از سوراخ سوزن است. ميخواهد بگويد رفاه شديد فرد را از خدا دور ميکند.
اما يك نكته بسيار مهم در رابطه با احاديث اين است كه احاديث معارض اين نگاه هم زياد است. يعني درست عکس مضمون اين احاديث هم روايت شده است. و جالب اين است که مهريزي در رابطه با بخشي از هر دو گروه اين احاديث متناقض معتقد است آنها بر اساس علم رجال معتبرند. اين مسئله اصلي ما نيست که آيا اين احاديث اصالت دارند يا خير؛ مهم اين است که اين جملات بخشي از فرهنگ آن روز است که توسط مفسر، متکلم يا فقيهي نقل شده است. آقاي مهريزي خيلي تحت فتنه زنان بحث كرده است. در آنجا مثلاً از قول پيامبر آورده است كه فتنهاي زيانبارتر از زنان براي مردان نيست. و يا جاي ديگري ميگويد بيشترين چيزي که بر امت خود بر آن هراس دارم زناناند. و يا جاي ديگري ميگويد از فتنه پنهان بر شما ميهراسم بعد ميگويد فتنه پنهان زنانند، هنگامي که با طلا خود را بيآرايند و لباس شام و يمن بپوشند. در اين صورت ثروتمند را به زحمت انداخته و فقير و ناتوان را به سختي تحملناپذير اندازند. (ص 186) البته ما تعابير مشابهي هم داريم مثل اين تعبير: بيشترين چيزي که من براي امتم ميترسم آرزوهاي دور و درازاند و يا ميل به دني و... است. و اين نشان ميدهد در اينجا اغراق ادبي به کار رفته است.
اما دررابطه با ابتلا و به سختي افتادن مردان توسط زنان به لحاظ تاريخي دو رويکرد وجود دارد. يک رويکرد ظرفيتسازي و تربيت مردان است و رويکرد ديگر محدود ساختن زنهاست و اين دو رويکرد را ميتوان رديابي کرد که در سالهاي مختلف کدام رويکرد پررنگتر است، در احاديث هم همين دو رويكرد وجود دارد. ضمن آنكه اين ابتلاء هم يك جانبه نيست، بلكه مردان نيز باعث ابتلاي زنان هستند. آقاي مهريزي اين دو بحث را هم آورده است كه هرصبح دو فرشته بانگ ميزنند که واي بر مردان از زنان و واي بر زنان از مردان (ص 189). در اينجا ديگر هيچ تفاوتي بين زن و مرد وجود ندارد و جالب است که خود مهريزي ميگويد مؤلف اين کتاب اين حديث را در باب «فتنه النساء» آورده در حالي که مضمون حديث معطوف به هم زنان و هم مردان است. اما جداي از اين احاديث که دو طرف را خطاب قرار داده، احاديث مغاير هم در همه حوزهها بسيار زياد است. مثلاً از قول امام صادق آورده كه بيشترين خير از زنان است (ص 191) و يا در جاي ديگر از امام صادق آورده كه «من اخلاق الانبياء حب النساء» (ص 154) از اخلاق انبيا دوست داشتن زنان است. يك حديث هم كه بسيار قابل تأمل است اين است كه ميگويد ما اظن رجلاً يزداد فيالايمان خيرا الا ازداد حبالنساء (ص 154) من نميتوانم مردي را تصور کنم که ايمانش زيادتر شده و دوستياش به زنان زيادتر نشده است. يعني وقتي فردي جهان را توحيدي و ايماني ميبيند و تساوي انسانها را ميپذيرد؛ محبت و احترامش به زنان هم طبيعتاً بيشتر ميشود. وقتي ايمان ميآوريد نگاه تبعيضآميزتان به زن بايد کم بشود.
احاديث معارض هم در مورد زنان بسيار زيادند. البته توضيحاتي هم در مورد دليل اين تعارض گفته شده است مثلاً يكي از شارحين سخنان حضرت امير (آقا جمال خوانساري) گفته آنجا که ديد منفي در مورد زنان وجود دارد منظور اکثر زنان است و زماني که نکات مثبت گفته ميشود منظور اقليت زنان است. اما اگر مجموع احاديث را کنار هم بگذاريم تلقي منفي بيشتر ديده ميشود. بررسي مستند بودن و جعلي بودن يا نبودن اين احاديث در تخصص من نيست و به آن کار ندارم. ميدانيم خيلي از بزرگاني که احاديث را جمع کردهاند 80، 90 درصد آنها را کنار گذاشتهاند اما من منطقم جمله شريعتي در اين مورد است که بالاخره يک آدميزادي اين احاديث را جعل کرده است، و اگر نگوئيم امام اين جمله را گفته به هر حال يک محدث يا فقيهي آن را جعل کرده است و همين خود آن بازتاب فرهنگ آن دوره است. ضمن آن كه برخي صاحبنظران در برري احاديث، بخشي از هر دو نوع احاديث را مستند و معتبر ميدانند (و اين يعني دوصدايي آشكار در حوزه احاديث).
اما در مجموع، در بحث از احاديث يک نکته هم مقايسه احاديث و قرآن است. در احاديث نگاه منفي به زنان خيلي زياد است. هر چند برخورد احاديث هم يك طرفه نيست بلکه دو طرفه است يعني هم نگاه مثبت در آن وجود دارد و هم نگاه منفي و هر دو طرف هم استنادش درست است. و احاديث معارض هم در حوزه زنان بيشتر از هر حوزه ديگري وجود دارد.
همچنين مقايسه بين تفاسير و متون فقهي و حديثي هم جالب است در تفاسير ديد مثبت بيشتري به زنان نسبت به کتب فقهي وجود دارد. وقتي که به طرف كتب فقهي و حديثي ميرويم نگاه منفي به زنان بيشتر ميشود (گويي در تفسير قرآن به خاطر درونمايه مثبتتر آن در برخورد با زنان مجال كمتري براي طرح و شرح و بسط اين احاديث وجود دارد) و به نظر ميرسد نميتوان اين احاديث را توجيه کرد و به نظر من از قول هر کسي که گفته شده باشد همراهي و بازتاب فرهنگ زمانه است.
آيتالله جوادي آملي در معركه آراي معارض نهفته در احاديث كه از نحوه و نوع رابطه با مال، زن، اولاد و...، به سمت منفي بودن ذات آنها، به ويژه زنان ميروند، و در اينجا در تعارض مستقيم با برخورد مثبتتر آن با ذات زن قرار ميگيرند؛ نكته بسيار كليدي و متدلوژيكي را مطرح ميكند: «آفرينش زن و مرد از يک گوهر است و هيچ مزيتي براي مرد نسبت به زن در اصل آفرينش نيست و اگر برخي از روايات عهده دار اثبات اين مزيتند يا از لحاظ سند نارسايند يا از جهت دلالت ناتماماند ]اين که از جهت دلالت ناتماماند مفهوم نيست[ و اگر فرضاً از هر دو جهت تمام باشند، چون مسئله مورد بحث يك امر تعبدي محض نيست، نظير مسائل فقهي صرف، نميتوان آن را به يك دليل ظني غيرقطعي ثابت كرد مگر در حد مظنه و گمان که سودمند به حال مسائل علمي نخواهد بود» (مهريزي، ص 36) اين نظر يک تربيتشده حوزه با نگاه سنتي است.
اما زماني که به قرآن برگرديم در مورد امتحان و ابتلا ميبينيم اين امر به ذات زن يا اولاد يا مال دنيا کار ندارد بلکه به نسبتي که برقرار ميشود ميپردازد. اما برخي از احاديث وارد ذات ميشوند و معتقدند ذات زن فتنه انگيز و مانع عبادت و... است و شايد از همين روست که آقاي آملي ميگويد اين احاديث يا سندش يا دلالتش ناتمام است و حتي اگر هر دوي اينها درست باشد ما الزامي نداريم قبولش کنيم. البته توضيح نميدهد که چرا الزامي براي پذيرش اين احاديث وجود ندارد.
[1]- در اين تلقي از خلقت ميتوان ردپايي از اساطيري که نخستين موجود را موجود دوجنسيتي ميدانستند ببنيم. در اساطير بسياري از ملل اين موضوع منعکس است البته اين اسطوره در درون متون مقدس شکسته شده و مقداري با اسطورههاي قبلي تفاوت دارد.