تبليغاتX
زن در متون مقدس - متن کامل بیست و پنجمین جلسه از سلسله كلاس‌های زن در متون مقدس حسینیه ارشاد (رضا علیجانی 29/1/86)-1

زن در متون مقدس

Zan Dar Motoone Moghadas

این وبلاگ به ارائه مباحث کلاس "زن در متون مقدس" و نقد و نظر های پیرامون آن اختصاص دارد.

به نام خدا، دوست همه انسان‌ها (جلسه 25 بخش اول)

اصلاحاتي ناتمام و ناكام

 

پيامبر اسلام: «مهربانان مشمول مهرباني و محبت خداوند مهربان قرار مي‌گيرند. با آنهايي كه در زمين مهربان‌اند مهربان باشيد تا كسي كه در آسمان است با شما مهرباني كند».[1]

«هرچه براي خود دوست مي‌داري براي مردم نيز دوست بدار تا مسلماني واقعي گردي».[2]

اسلام در تاريخ خود و جامعه معاصر ما سه چهره غالب داشته است. چهره احكامي، چهره اخلاقي و چهره سياسي. اسلام سياسي نيز دو نوع بنيادگرا و نوگرا داشته است. اسلام صرفاً اخلاقي به دليل ناقص كردن و تقليل اسلام امكان و توان غلبه بر اسلام سياسي خشن و بنيادگرا، كه از قضا يك نوع اسلام ضد زن هم هست، نخواهد داشت. چه در ايران و چه در منطقه، تنها اسلام سياسي «وجودي – اجتماعي» نوگراست كه مي‌تواند با آن نوع اسلام سياسي خشن بنيادگرا و ضدزن مقابله كند و امكان پيروزي هم داشته باشد. و اين به نفع همگان است، از جمله به نفع زنان. اما اين نوع اسلام خود به شدت بايد با اسلام اخلاقي تركيب و ممزوج شود.

همانطور كه در جلسات قبل گفتيم روش ما در برخورد با متون مقدس روش «تاريخي – الهامي» است. با اين توضيح كه اين متون براي انسان امروز دوصدايي هستند. و قبل از هر چيز بايد مشخص كرد كداميك از اين دو صدا، صداي فراتاريخي دين است و كدام صدا بايد به تاريخ سپرده شود.

داعيه ما هم اين بود كه آن صداي تاريخي خود به خود، و بدون اراده روشنفكرانه و يا اراده‌هاي غيرديني، از زندگي دين‌داران به حاشيه مي‌رود.

رفرم در وضعيت طلاق

ما در ادامه بحث زن در خانواده به بحث طلاق رسيديم. طلاق قدمتي طولاني در تاريخ بشر دارد و «احتمالاً به اندازه خود نهاد خانواده و ازدواج در جوامع قديم و جديد، و ابتدايي و پيشرفته قدمت دارد. بيشتر انسان‌هاي ابتدايي در برخي از اوضاع طلاق را مجاز مي‌شمردند.» (تقوي، جامعه‌شناسي خانواده، ص 214).

بحث طلاق مفصل‌ترين آيات خانوادگي قرآن را به خود اختصاص داده است. 14 آيه در قرآن راجع به طلاق آمده است و بررسي و تحليل آن‌ها نشان مي‌دهد در مجموعه آيات طلاق چهارده رفرم به نفع زنان وجود دارد (البته نه به اين معنا كه در هر آيه، يك رفرم وجود دارد). در زير به اين آيات مي‌پردازيم.

در بستر تاريخي، در اكثر جوامع، حق طلاق حق مطلق و غيرمقيدي است كه به دست مردان سپرده شده بود. اما در جامعه عرب قبل از اسلام نظام حقوقي متمركز و مفصلي هم وجود نداشته است. هر چند سيستم قضايي به تدريج، و به ويژه پس از اسلام، در حال شكل‌گيري است. پس در آن بستر تاريخي مرد «خودفرما» است يعني خود شاكي، قاضي و مجري است. اين وضعيتي نيست كه صرفا در جامعه عرب وجود داشته باشد. بلكه در بسياري از تمدن‌هاي بشري بجز موارد اندكي اين وضعيت، جهان شمول تا قرون معاصر رايج بوده است. مثلاً در چين حتي شوهر مي‌توانسته است زنش را به اتهام پرحرفي طلاق دهد. ما قبلا در تلمود يهود نيز بررسي كرديم كه شوهر حتي براي سوزاندن غذا مي‌تواند زنش را طلاق دهد. هر چند اينها وجوه افراطي مسئله است اما بيانگر اختيار مطلق مردان در اين حوزه در طول تاريخ است كه گاه باعث عكس‌العمل‌هاي افراطي (مانند ممنوع كردن طلاق بجز به خاطر زنا، در مسيحيت) نيز شده است.

 همان گونه كه در طول تاريخ نظام سلسله مراتبي طبقاتي وجود داشته، نظام سلسله‌مراتبي جنسيتي هم حاكم بوده است. مصلحان و انبياء و روشنفكران در طول تاريخ با اين نظام‌هاي طبقاتي، جنسيتي و... معمولاً دو نوع مواجهه و برخورد داشته‌اند. در اسلام هم با همين وضعيت روبرو هستيم. يك برخورد، برخورد آموزشي، اعتقادي، اخلاقي، عاطفي و رواني است. يك وجه برخورد هم برخورد اجرايي و حقوقي  است.

ما در احاديث اسلامي، به ويژه از زمان پيامبر به وفور شاهد هستيم كه طلاق يك امر به شدت منفي تلقي شده است تا آن حد كه از سوي رسول گفته مي‌شود با هر طلاقي عرش خدا به لرزه درمي‌آيد. و يا پيامبر گفته است كه خداوند مردان و زنان «ذواق»، يعني تنوع‌طلب و هوس‌باز را لعنت مي‌كند (مهريزي، ص 439).

(اين حديث از قول امام صادق نيز نقل شده است).

و يا پيامبر مي‌گويد «جبرئيل چنان سفارش زنان را كرد كه گمان مي‌بردم طلاق جز در مورد فحشا جايز نيست». و نيز پيامبر با ريزبيني و دقت عملي خاصي مي‌گويد: «مرد مسلمان نسبت به زن مسلمان، به خاطر نارضايتي از يك صفت او دچار بغض نمي‌شود، اگر از صفت ديگري در وي راضي است» (زكي يماني، ص 132). البته اين مفاهيم هيچ كدام ضمانت حقوقي ندارد و عمدتاً جنبه عاطفي، رواني، اخلاقي، آموزشي، اعتقادي، فكري و تربيتي دارد و از طريق اعتقادات دروني مرد مؤمن مي‌‌تواند مؤثر باشد، نه از طريق اجبار و وظيفه قانوني و حقوقي.

به هر حال در فرهنگ اسلامي هيچگاه با طلاق به عنوان يك امر مثبت برخورد نشده است. در گذشته، در  بحث از تصوير زنان در متن (كه البته در مورد احاديث كمتر مصداق دارد) توضيح داديم كه گويي مردان به عنوان نيروهاي زورگو و سلطه‌طلب تصور و ترسيم شده‌اند و زنان به عنوان نيروهاي ضعيف و بي‌پناه. حال، اين احاديث به همين نوع مردان كه خود فرما هم هستند، يك سري آموزش‌هاي اعتقادي و اخلاقي و عاطفي مي‌دهد. ما بايد به آن فضاي تاريخي برويم تا بتوانيم اين نقش و كاركرد اين نوع احاديث را تجسم كنيم.

اما جدا از برخوردهاي فكري و تربيتي، برخوردهاي حقوقي هم صورت گرفته است. 14 آيه مربوط به طلاق ممزوجي است از برخوردهاي حقوقي و برخوردهاي اخلاقي و تربيتي، كه آنها را يك به يك مرور خواهيم كرد. در پايان يك جمع‌بندي اجمالي از اين رفرم‌ها ارائه خواهيم كرد.

1 - يكي از آيات، آيه 1 سوره طلاق است كه به رعايت زمان عده اشاره كرده و گفته آنها را از خانه‌هايشان (بيوتهن) بيرون نكنيد مگر به خاطر خطا و گناهي آشكار (فاحشه مبينه) (نگفته از خانه‌هاي‌تان بلكه گفته خانه‌هاي‌شان يعني خانه‌اي كه متعلق به آنها هم هست). سپس مي‌گويد اينها حدود خداوند است و شايد خدا بعد از اين پيش‌آمدي جديدي پيش بياورد (يعني مرد از طلاق برگردد و رجعت صورت گيرد).

در عربستان قبل از رسول نيز زمان عده به مدت يك سال وجود داشته است. اين آيه همان سنت را تأييد مي‌كند با اين تأكيد شديد كه آنها را از خانه بيرون نكنيد.

بعد هم مي‌گويد «فاذا بلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او فارقوهن بمعروف» يعني وقتي سرآمد عده رسيد بايد يا آنها را به نيكي نگه داريد و يا به نيكي رهايشان سازيد. يعني نبايد اذيتشان كنيد و در حالي كه قصد زندگي خوب و نيكي با آنها نداريد دوباره رجعت كنيد تا به اين وسيله آنها را آزار دهيد.  بعد در ادامه مي‌گويد «و من يتق‌الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لايحتسب». زنان در آن جامعه خيلي بي‌پناه بودند و تهديد طلاق هميشه يك تهديد اقتصادي هم بوده است. آيه در اينجا مي‌گويد «هركس تقوا پيشه كند، خداوند براي او گريزگاهي قرار مي‌دهد و براي او روزي مي‌رساند، از آنجايي كه حتي حسابش را هم نمي‌كند». به زبان ديگر مي‌خواهد بگويد زنان را با سلاح طلاق، تهديد اقتصادي نكنيد خداوند پشتيبان زنان است و روزي‌شان را مي‌دهد و از اين شمشير اقتصادي استفاده نكنيد.

مجمع‌البيان ذيل اين آيه ابتدا آن حديث معروف پيامبر را آورده كه طلاق عرش خداوند را مي‌لرزاند، بعد حديث ديگري از رسول آورده كه زنان را طلاق ندهيد مگر اينكه به آنها مشكوك باشيد يعني فقط در رابطه با بي‌عفتي طلاق بدهيد. بعد مي‌گويد بر زن هم جايز نيست، در مدت عده، بجز براي ضرورت از منزل خارج شود. مجمع «فاحشه مبينه» را زنا مي‌داند. ولي نظر ابن‌عباس را منعكس مي‌كند كه بدزباني و خشونت با اهل منزل و نظر ابن‌عمر كه بيرون آمدن از خانه شوهر قبل از سپري شدن عده مي‌داند (او مانند پدرش نگاه و نظر سخت‌گيرانه‌اي نسبت به زنان دارد). سپس در تفسير جمله‌اي كه مي‌گويد «شايد خداوند كار ديگري پيش آورد» مي‌گويد شايد رأي شوهر براي طلاق تغيير كند و مي‌افزايد همين جمله دلالت بر آن دارد كه جمع بين سه طلاق جايز نيست (اكثر اهل تسنن، با اقتدا به نظر عمر، سه طلاق يك جا را جايز مي‌دانند).

تفسير نمونه مي‌گويد بسياري بي‌ خبران اين حكم اسلامي را به هنگام طلاق اجرا نمي‌كنند و هم مرد به خود اجازه مي‌دهد كه زن را بيرون كند و هم زن خود را مجاز مي‌داند كه از خانه شوهر خارج شود و به خانه بستگان بازگردد. نمونه سپس «فاحشه مبينه» را چنين توضيح مي دهد «گاهي شرايطي فراهم مي‌شودكه نگهداري زن بعد از طلاق در خانه طاقت‌فرساست مثلاً زن آنقدر ناسازگاري، بدخلقي و بدزباني با همسر و كسان او مي‌كند كه ادامه حضور او در منزل باعث مشكلات بيشتر گردد». نمونه در رابطه با احتمال پيشامد جديد به «گذشتن زمان و فرونشستن طوفان خشم غضب كه غالبا موجب تصميم‌هاي ناگهاني و طلاق و جدايي مي‌شود» اشاره مي‌كند. سپس در رابطه با زمان عده مي‌گويد زن مطلقه در دوران عده مي‌تواند آرايش كند، خود را معطر سازد و لباسي كه مورد علاقه اوست بپوشد زيرا خداوند مي‌فرمايد شايد خداوند بعد از اين ماجرا وضع تازه‌اي فراهم سازد و ممكن است از همين راه زن بار ديگر قلب مرد را تسخير كرده و مرد رجوع كند. بعد ادامه مي‌دهد طلاق منفورترين حلال‌هاست و مي‌افزايد نتيجه ممنوع بودن كامل طلاق را در جوامع مسيحي ملاحظه مي‌كنيم كه چگونه آنها قانونا همسر يكديگرند ولي در عمل جدا از هم زندگي مي‌كنند و يا همسر ديگري  اختيار مي‌كنند و ادامه مي‌دهد بايد ريشه‌هاي طلاق را خشكاند و حديثي از امام صادق مي‌آورد كه سزاوار نيست زن خود را بدون زينت و آرايش براي شوهرش نگهدارد. و حديث ديگري از امام صادق، اين بار معطوف به مردان مي‌آوردكه «زناني از جاده عفاف خارج شدند و علتي جز اين نداشت كه مردان آنها به خود نمي‌رسيدند». سپس در فلسفه عده به مسئله احتمال بارداري اشاره مي‌كند و نيز امكاني براي بازگشت به زندگي اول در طلاق رجعي. بعد مي‌گويد «بازگشت زوجه نياز به هيچگونه تشريفات ندارد و هر كار يا سخني كه دليل بر تمايل مرد به بازگشت كند رجوع محسوب مي‌شود حتي اگر دست بر بدن زن با شهوت يا بدون شهوت بگذارد، هر چند قصد رجوع نداشته باشد، رجوع محسوب مي‌شود».

اين مضامين در تفاسير مختلف نشان مي‌دهد كه مرد در اين فرهنگ و مناسبات چقدر قدرت دارد. چون او در اين دوره يكساله مي‌تواند هر وقت كه خواست به زن بگويد برگرد.

قرضاوي نيز در رابطه با رويكرد فقها و مفسران به امر طلاق مي‌گويد: از قديم دو رويكرد در فقه اسلامي در مورد طلاق وجود داشته، تمايل به توسعه و تساهل در وقوع طلاق مثل طلاق غضبان، خل و چل و يا در خيال ]حتي اگر در خيال خود طلاق دهد![ و گرايش دوم تنگ‌گرفتن و سخت‌گيري در مورد طلاق ( ج1، ص 638).

2 - مورد دوم باز سورة طلاق، آيه 6 مي‌باشد: زنان مطلقه را در همان جايي كه خود سكونت داريد، در حد وسع خود، سكونت دهيد، به ايشان آزار نرسانيد تا در مضيقه و رنج افكنيد. و اگر آنان باردار هستند تا وضع حملشان آنها را تأمين كنيد و اگر به فرزند شير دادند به آنها مزدشان را با قرار متعارف بين خود بپردازيد و اگر در اين مورد به توافق نرسيديد زن ديگري فرزند را شير دهد.

مضمون اين آيه تقريباً همان مضمون آيه قبلي است اما با يك تأكيد مجدد كه آنها را در همانجايي كه خودتان سكونت داريد سكني دهيد يعني به يك بيغوله و جاي پرت و پست و جاي ديگري جز محل زندگي‌تان تبعيدشان نكنيد. و بعد مي‌گويد اذيتشان نكنيد تا تحت فشارشان قرار دهيد تا بگذارند و بروند. يعني كاري نكنيد از حقشان براي يك سال حق اقامت بگذرند و بروند. اين تأكيد البته يك توصيه اخلاقي است اما در هر حال به نفع زنان است.

مجمع‌البيان ذيل اين آيه مي‌‌گويد براي طلاق رجعي مسكن و نفقه واجب است. بدون خلاف ]يعني بدون اختلاف بين همه فقها[ اما در مورد زن جدا شده به خلع و مبارات مورد خلاف است ]برخي در اين موارد فقط نفقه زن حامله را ضروري مي‌دانند[.

گازر مي‌گويد «ايشان را ضرر مرسانيد و نرنجانيد... بعضي گفته‌اند حكم پرداختن اجرت براي شير دادن مخصوص زنان مطلقه است» و در ادامه مي‌گويد فرزند از آن هر دوست و شريكند.

الميزان در همين رابطه مي‌گويد با يكديگر به خوبي و خوشي مشورت كنيد و اگر در باره اجرت سخت‌گيري كرديد، زني ديگر فرزند را شير دهد. و ادامه مي‌دهد نفقه زن حامله تا زادن فرزند بر عهده پدر است چون نفقه فرزند با پدر است.

تفسير نمونه مي‌گويد به آنان زيان نرسانيد تا كار آنها را تنگ كنيد و مجبور به ترك منزل شوند. و مي‌افزايد مبادا كينه‌توزي‌ها و عداوت و نفرت شما را از راه حق و عدالت منحرف سازد و آنها را از حقوق مسلم خود در مسكن و نفقه محروم كنيد. و در ادامه توضيح مي‌دهد بسيار مي‌شود كه نوزادان و كودكان مال‌المصالحه اختلافات دو همسر بعد از جدايي واقع مي‌شوند. بنابراين آيه يك دستور قاطع مي‌دهد تا با مشاوره يكديگر تصميم شايسته‌اي بگيرند. مبادا اختلاف دو همسر ضربه به منافع كودكان وارد سازد.

بعد ادامه همين آيه (آيه 8  از سوره طلاق) مي‌گويد «چه بسا جوامعي كه از فرمان پروردگارشان سرپيچيدند، پس ما به سختي از آنها حساب كشيديم و به عذابي بي‌مانند مجازاتشان كرديم». يعني يك نوع تضمين آخرتي براي اين آموزه ها و دستورات نيز مطرح مي‌كند. جنبة آموزشي و اعتقادي اين مضمون باعث مي‌شود انسان مؤمن از درون تغيير كند و خود مجري اين آموزه‌ها گردد.  

3 - آيه بعدي آيه 231 از سوره بقره است: چون زنان را طلاق گفتيد و به پايان عده خويش رسيدند يا ايشان را به خوشي و سازگاري نگاه داريد و زندگي كنيد و يا به خوبي و نيكي رها كنيد و آنها را براي آزار و زيان رساندن نگاه نداريد تا به آنها ستم كنيد. و بعد در ادامه (در آيه 232) مي‌گويد آيات خدا را به تمسخر نگيريد. و آنها را بازنداريد از شوهر كردن ]با همسر قبلي يا ديگري[ اگر به خوبي به توافق رسيدند.

در رابطه با ازدواج مجدد زنان مطلقه و بيوه، در آن دوران با يك وضعيت دوگانه مواجه هستيم. از يك طرف مسئله غيرت و تعصب وجود دارد كه مرد دوست ندارد زنش را طلاق دهد و او با كس ديگري ازدواج كند و با او همبستر شود و از يك طرف هم در سنت عرب ازدواج مجدد خيلي ساده و راحت بوده است كه قبلا نمونه‌هايي را ذكر كرديم كه زنها گاه تا 4، 5 بار ازدواج مي‌كردند و هيچ مشكل اجتماعي و روحي و رواني، مثل فرهنگ ايراني نداشته‌اند. اما از سويي خانواده‌ها به دليل فرهنگ مردسالار و غيرت و تعصب در كار دختر يا همسر برادرشان و... دخالت مي‌كردند و دوست نداشتند او مجددا ازدواج كند. در اينجا يك رفرم ديگر رخ مي‌دهد و آيه مي‌گويد در سرآمد عده بايد تصميم بگيريد كه يا به خوبي زندگي كنيد و يا به خوبي رهايشان سازيد و آنها را آزار و اذيت نكنيد و در واقع راه سوءاستفاده از قانون را ببندد. سپس به تندي مي‌گويد آيات خدا را به تمسخر نگيريد و به دنبال كلاه شرعي نباشيد كه زن را مرتب بين طلاق و عده و رجعت به شكنجه و آزار بگيريد. و مي‌افزايد بعد از طلاق ديگر كاري به كارشان نداشته باشيد. اين نكته را خطاب به كل جامعه و خطاب به خانواده‌ها مي‌گويد. اين امر هم بيشتر جنبه فرهنگي، اعتقادي و اخلاقي دارد. هر چند بازتاب حقوقي نيز داشته و همه فقها در ازدواج دوم رضايت پدر يا خانواده زن را شرط نمي‌دانند.

روض‌الجنان ذيل اين آيه مي‌گويد ايشان را معذب نداريد بين‌الباب و الدار ]يعني بين در خانه و خانه نگهشان نداريد[. در رابطه با عدم تمسخر احكام و آيات خدا نيز مي‌گويد در جاهليت مرد زن را طلاق دادي، و يا بنده‌اي را آزاد كردي، و آنگاه رجوع كردي و گفتي كنت لاعبا، بازي مي‌كردم!

پرتوي از قرآن نيز اين بخش آيه را به «بهره‌برداري نادرست از احكام خدا» تفسير مي‌كند.

تفسير گازر مي‌گويد قبل از اتمام عده رجعت مي‌كردند و باز طلاق مي‌دادند تا شوهر ديگري نتواند كردن، هميشه همچنين معذب مي‌ماندند و نه با شوهر بودند و نه بي‌شوهر.

اين ‌آيه مي‌خواهد از اين آزار و شكنجه رواني و اجتماعي زنان جلوگيري كند. اگر مفهوم آيه را در بستر تاريخي خودش در نظر بگيريم بهتر مي‌توانيم معني و تأثير گسترده آن را مجسم كنيم.

الميزان هم همين مضمون را مي‌گويد «بعد از اتمام عده ديگر اختياري نيست. يعني يا نگه داشتن يا طلاق».

نمونه هم توضيح مي‌دهد كه «بخش انتهايي آيه مي‌گويد حيله و كلاه شرعي را يك نوع استهزاء آيات و مقررات الهي مي‌داند». يعني در اينجا قرآن سوءاستفاده از قانون عده براي اذيت زنان را در واقع مسخره كردن خدا و آياتش معرفي مي‌كند و اين براي كسي كه مؤمن است شوك دروني و بازدارنده محكمي است.

4 - آيه بعدي آيه 241 سورة بقره است. «والمطلقات متاع بالمعروف حقا للمتقين» و براي زنان طلاق داده مال و عطيه و هديه‌اي پسنديده و در حد عرف است. اين امر بر پرهيزگاران مقرر است در طول تاريخ بحث‌هاي زيادي در اين باره شده است كه اين دستور راجع به كل زنان مطلقه است يا زنان مطلقه‌اي كه با آنها آميزش صورت نگرفته است. بعداً در مورد اين دسته از زنان طبق آيه ديگري گفته شده كه بايد نصف مهرشان داده شود و اكثر مفسران و فقها گفته‌اند اين آيه، آيه‌اي كه مي‌گويد به زنان مطلقه هديه پسنديده‌اي بدهيد را منسوخ كرده است اما بعضي‌ها هم مي‌گويند حكم اين آيه همچنان برقرار است. ولي جنبه استحبابي دارد.

روض‌الجنان مي‌گويد بعضي گفته‌اند منسوخ است ]چون آنها فكر مي‌كردند آيه «هديه» منحصر به زنان مطلقه‌اي است كه با آنها آميزشي صورت نگرفته است[.

الميزان مي‌گويد اين آيه درباره تمام مطلقات است چيزي كه هست از اين كه حكم را وابسته به صفت تقوا كرده، استفاده مي‌شود كه حكم وجوبي نيست، بلكه استحبابي است.

تفسير نمونه هم مي‌گويد «براي همه زنان مطلقه هديه مناسبي است و مي‌افزايد اين آيه خاتمه احكام طلاق است براي اينكه هر چه بيشتر از انتقام‌جويي و ابراز كينه جلوگيري شود باز نسبت به زنان مطلقه سفارش شده است كه مردان هديه‌اي بپردازند. گفته شده است هديه دادن تنها در صورتي واجب است كه مهر تعيين نشده و عمل زناشويي انجام نپذيرفته باشد. بنابراين در موارد ديگر اين حكم جنبه مستحب خواهد داشت و در واقع يكي از دستورات كاملا انساني است كه در اسلام وارد شده است».

قرضاوي هم از قول حضرت علي آورده است متعه ]عطيه و هديه[ طلاق واجب است (ج3، ص 57). اين آموزه هم در واقع يك عمل رفرميستي است كه مي‌خواهد در موقع جدا شدن هم با جار و جنجال و آبروريزي و جنگ اعصاب، كه معمولا هم به ضرر و برعليه زنان بوده است، از هم جدا نشوند، بلكه با هديه جدا شوند. البته اين امر باز هم جنبه اخلاقي و عاطفي دارد و به لحاظ حقوقي امر مستحبي كه «متقين» بدان عمل خواهند كرد، تعبير شده است.

5 - آيه بعدي،‌ آيه 49 از 33، سوره احزاب است. «زناني كه قبل از آميزش طلاق داده‌ايد، عده ندارند و آنها را به مال و عطيه‌اي بهره‌مند كنيد و به خير و خوشي (سراح جميل) رها سازيد. مضمون اين آيه هم تأكيدي است بر رفرم‌هاي قبلي. روض‌الجنان مي‌گويد اگر مهر مسمي كرده باشند بايد نصف مهر بدهند. و ادامه مي‌دهد كه برخي مي گويند اين آيه منسوخ به آيه نصف مهر است و توضيح مي‌دهد سراح جميل آن باشد كه بيرون از نيمه مهر، هديه دهد.

مجمع‌البيان سراح جميل را رها كردني مي‌داند نيكو و بدون آزار و ادامه مي‌دهد آيه مربوط به زناني است كه مهر نام نبرده شده باشد. و باز مي‌گويد سراح جميل دادن بهره و مال است به حسب توانايي و توانگري و تهيدستي.

الميزان مي‌گويد سراح جميل، طلاق بدون نزاع و خصومت است و مي‌گويد اولا بدون خشونت و خصومت طلاق دهيد و در ثاني چيزي از مال بهره‌مندشان كنيد. و مي‌افزايد اين آيه مطلق است چه مهر تعيين شده باشد و چه خير. و ادامه مي‌دهد چون زن طلاق گرفته با نكبت و وحشت، اندوه بزرگ و شماتت دشمنان به خانه خود بازمي‌گردد و چون خدا خودش كريم و با حياست، اهل كرامت و حيا را دوست دارد. سپس مي‌گويد روايات در مورد نصف‌المهر و هديه در صورت تعيين نشدن مهر زياد است. و مي‌افزايد اين آيه با آن آيه تخصيص خورده است.

نمونه هم مي‌گويد اگر مهر تعيين شده باشد، جنبه استحبابي دارد. و ادامه مي‌دهد «سراح جميل به معني رها ساختن توأم با محبت و احترام و ترك هر گونه خشونت و ستم و بي‌احترامي است. برخي سراح جميل را در اينجا به معني اجازه خروج از منزل و نقل مكان دانسته‌اند». به هر حال اين آيه يك سفارش ديني و اخلاقي است.

6 - دو آيه ديگر در مورد طلاق وجود دارد كه قبلا در باره آنها بحث كرده‌ايم. يكي آيه 19 از سوره 4 است كه پس از طرح نفي ارث‌بري خود زنان[3] (به مثابه يك شيئ و مال باقي‌مانده از مرده) مي‌گويد «ولاتعضلوهن لتذهبوا ببعض ما اتيتموهن الا ان يأتين بفاحشه مبينه و عاشروهن بالمعروف فان كرهتموهن فعسي ان تكرهوا شيئا و يجعل‌الله فيه خيرا كثيرا». در اين آيه مي‌گويد آنها را تحت فشار قرار ندهيد كه برخي از چيزهايي را كه به آنها داده‌ايد، به زور از آنها بگيريد. مگر دچار فحشاي آشكاري شده باشند. و با آنها به نيكي رفتار كنيد و اگر از آنها (زنتان) بدتان مي‌آيد بدانيد چه بسا از چيزي كراهت و نفرت داريد اما خدا درآن خير فراوان قرار داده است. يكي از راه‌هاي اصلي سوءاستفاده‌اي كه مردان مي‌كردند اين بود كه طلاقي كه خودشان مي‌خواستند اجرا كنند و مجبور بودند مالي هم بدهند، با حيله و زور به شكل ديگري اجرا مي‌كردند يعني آن قدر زن را تحت فشار و اذيت قرار مي‌دادند كه حاضر باشد حتي چيزي هم ببخشد و فرار كند (به قول عاميانه مهرم حلال، جانم آزاد). اين آيه جلوي اين ظلم مضاعف مي‌ايستد و به شدت مانع آن مي‌شود.

روض‌الجنان مي‌گويدخير كثير، فرزند است. مجمع‌البيان مي‌گويد «خير كثير فرزند است و يا اينكه محبت او را در دل شما قرار دهد. مقصود اين است كه در طلاق آنها عجله نكنيد».

الميزان مي‌گويد مراد از «عضل» ندادن مهريه‌اي است كه مرد بايد به زن بدهد. عضل به معناي منع و تنگ گرفتن و سخت‌گيري است. نمونه مي‌گويد زنان را به خاطر اموالشان زنداني نكنيد و مي‌افزايد يكي از رفتارهاي مردان در دوران جاهليت اين بود كه با زنان ثروتمند كه از زيبايي بهره‌اي نداشتند، ازدواج مي‌كردند. سپس آنها را به حال خود وامي‌گذاشتند به اميد اين كه مرگشان فرارسد. يك عادت نكوهيده ديگر اين بود كه زنان را با وسايل گوناگون تحت فشار مي‌گذاشتند تا مهر خود را ببخشند و طلاق بگيرند.

آيه ديگر با همين مضمون آيه 229 از بقره است كه مي‌گويد «و لايحل لكم ان تأخذوا مما اتيتموهن شيئا... تلك حدودالله فلاتعتدوها و من يتعد حدود الله اولئك هم‌الظالمون». حلال نيست بر شما كه از آن چيزي كه به آنها داده‌ايد چيزي بگيريد ]يعني فشار نياوريد تا بگويد مهرم حلال، جانم آزاد. بعد مي‌گويد[ اينها حدود و احكام خداوند است و اگر كسي از اينها عدول كرده و به آنها تجاوز كند، او ستمگر است.

اين آيه هم همان مضمون رفرميستي آيه قبل را دارد و از تحت فشار قرار دادن زنان براي طلاق، با دادن اموال به مرد و بهره‌مندي دوسويه!، يعني هم اعمال اراده براي طلاق كه خود مرد خواهان آن است و هم گرفتن مالي از زن؛ به جاي دادن مالي به او؛ جلوگيري مي‌كند و اين مال را حرام مي‌داند. و در ادامه اين رويه را تجاوز به حدود و احكام خدا و ستمگري مي‌داند. اين تعابير نيز براي يك مؤمن از سخت‌ترين وتندترين تهديدهاست و گناهي بزرگ تلقي مي‌شود. اما باز مضمون هر دو آيه حالت آموزشي، تربيتي، اعتقادي و اخلاقي، بدون تضمين حقوقي (در جامعه‌اي كه نظام حقوقي در اين قسمت براي مرد بيشتر خويش‌فرماست) دارد و سعي كرده با آموزش و تربيت دروني مردان آنها را به عدم اجحاف به زنان وادارد و در رسم مطلق زمانه شكاف و خللي ايجاد كند.

حق طلاق زنانه (طلاق خلع)

7 - آيه و نكته بعدي، طلاق خلع است.  «طلاق خلع حق زن است و نيازي به رضايت مرد ندارد» (مهريزي، ص 453). و اين بسيار مهم است. اما به خوبي مشهود است كه در فرهنگ مردسالار اين آموزه و حكم حقوقي بسيار مهم را ناديده گرفته‌اند و اين قدر از سر و ته‌اش زده‌اند كه در نظر و عمل، باز تبديل به يك طلاق مردانه شده است. طلاق خلع طلاق زنانه است كه رگه‌اي در عرب قبل از اسلام هم دارد. منتها درآن هنگام بيشتر مورد استفاده معدودي از زنان (كه عمدتاً از اشراف بودند) قرار مي‌گرفت و در اينجا با آمدن درون متن، راهي رسمي و ديني براي همه زنان گشوده است.

آيه 229 از سوره بقره مي‌گويد: «فان خفتم الا يقيما حدود الله فلاجناح عليهما فيما افتدت به». پس اگر ترسيديد كه زن و شوهر نمي‌توانند زندگي بر طبق آموزه‌ها و حدود خدايي داشته باشند، پس ايراد و گناهي بر آنها نيست در آنچه زن فديه مي‌دهد.

اين طلاق به طلاق فديه و خلع معروف است. قرضاوي مي‌گويد خلع ناميده شده چون زن خود را از لباس همسرش بيرون مي‌آورد (ج3، ص 60) و اين شبيه خلع لباس است كه در فارسي به كار مي‌بريم. اما نكته مهم اين است كه در اين نوع طلاق زن خودش، خودش را از همسري شوهرش خلع لباس مي‌كند و رهايي مي‌بخشد. شأن نزول‌‌هايي كه آمده خيلي روشن است.

روض‌الجنان مي‌گويد اين آيه درمورد جميله بنت ابي آمده است كه شوهرش ثابت‌بن قيس است كه او زن خود را به غايت دوست داشت و زن او را به غايت دشمن داشت و هيچ با او نمي‌ساخت. (الميزان مي‌گويد او مردي كوچك و زشت روي بود كه زنش او را دوست نداشت! در تفاسير ديگر هم آمده كه جماعتي از مردان داشتند مي‌آمدند و بين آنها اين مرد از همه زشت‌تر بود. الميزان در ادامه مي‌گويد مرد مي‌گويد من زنم را دوست دارم اما زن مي‌گويد من از اين مرد نفرت دارم و اگر ترس از خدا نبود براي او تف مي‌انداختم. اما روض‌‌الجنان  چنين ادامه مي‌دهد:) آن زن دو بار به نزد پدرش آمد. پدر گفت به خانه شوهر برو. و چون ديد پدر التفات نكرد، برخاست و بيامد و شكايت به رسول كرد. رسول كس فرستاد و شوهرش حاضر كرد و گفت اين زن چرا شكايت مي‌كند؟ او گفت يا رسول‌الله شكايت او نمي‌دانم چراست. به آن خدا كه تو را به خلقان فرستاد من بر همه زمين از او دوست‌تر كس ندارم. زن گفت اي رسول‌ راست مي‌گويد او مرا سخت دوست مي‌دارد و من سخت كار هم او را ]از او نفرت دارم[ و اگر مرا از او برنياوري ترسم كه از من كاري آيد كه بدان هلاك شوم.

منظور آن زن اين است كه اگر بگويي برگرد و با او زندگي كن يا خودكشي مي‌كنم و يا او را مي‌كشم و هلاك مي‌شوم. از اين جا به بعد تلاش مي‌شود روايت به گونه‌اي نقل شود كه اين طلاق را هم به سمت طلاق رايج مردانه بچرخانند. از اينجا به بعد است كه اين شأن نزول در كتب مختلف دوگونه روايت مي‌شود. يكي بياني است كه مثلاً در مجمع‌البيان آمده كه رسول خودش مي‌گويد تو يك باغستاني داري كه مهريه زن بوده، باغستانش را  بده كه زن مي‌گويد من حاضرم زيادتر هم بدهم. اما رسول مي‌گويد همان باغستان را بدهي كافي است. بعد شوهرش را صدا مي‌كند و مي‌گويد باغستان را بگير و طلاقش بده. اما يك روايت ديگر از همين واقعه نقلي است كه روض‌الجنان مي‌كند و مي‌گويد رسول مرد را گفت چه گويي؟ گفت يا رسول‌الله من حديقه‌اي ]باغي[ به او داده‌ام بگو تا به من بدهد. در روايت اول پيامبر حكم طلاق را خود جاري مي‌كند و مي‌گويد بايد چيزي به او بدهي اما در روايت دوم از خود مرد مي‌پرسد و طلاق را به دست مرد مي‌دهد و او مي‌گويد باغ را بدهد. همين اختلاف زاويه ظاهرا كوچك در نقل اين شأن نزول بيانگر اختلاف مهمي است كه به تدريج و درعمل اين طلاق زنانه را تبديل به طلاق مردانه كرده است. يعني در اين طلاق با وجود آنكه زن متقاضي طلاق است اما رضايت و امضاء آخر را بايد مرد بدهد و باز اوست كه حرف اصلي را در طلاق مي‌زند. اما ادامه اين حكايت در همه تفاسير به طور همسان آمده است و همه آنها مي‌گويند «اول خلعي كه در اسلام كردند اين بود». همين جمله نشان مي‌دهد اين يك نوع خاصي از طلاق است و اگر قرار باشد در اين نوع طلاق نيز حرف آخر را مرد بزند ديگر تفاوتي با طلاق‌هاي قبل نداشت.

تفسير روض‌الجنان در ادامه مي‌گويد: نزد ما ]يعني شيعيان دوازده امامي، اماميه[ خلع آن گاه بايد كرد كه زن بگويد مرد را كه من فرمان تو نبرم و هيچ حد تو به جا نياورم و پاي بيگانه بر فراش تو نهم. چون كار به اينجا رسد خلع بايد كردن ]يعني دستگاه قضايي و شيوخ قبيله بايد آن دو را از يكديگر جدا كنند و طلاقشان دهند[. و اگر اين معنا نگويد و لكن از حال او معلوم بود به همين حكم باشد.

اين جمله هم خيلي مهم و كليدي است يعني از فرماليسم فقهي و حقوقي نيز فراتر مي‌رود يعني اگر زن آن جملات (از تو فرمان نبرم، حد تو را به جاي نياورم و...) را نيز بر زبان نياورد (يعني مقدمات شكلي اين نوع طلاق كه به نوعي صيغه زباني اوليه طلاق خلعي مي‌باشد) و مقدمات آن طلاق را هم در ظاهر فراهم نكند، اما « از حال او معلوم» باشد باز «همين حكم باشد». يعني نارضايتي و ناراحتي زن از زندگي با مردي بدان حد باشد كه ادامه زندگي آن دو ميسر نباشد، ولو مرد چنين نظري هم نداشته باشد و راضي به ادامه زندگي با آن زن باشد؛ باز بايد آن دو از هم جدا شوند. به همين دليل است كه روض‌الجنان در ادامه مي‌گويد: «خلع» به سببي باشد كه از جهت زن بود خاصه و «نشوز» ]يعني طلاق ناشي از نشوز[ ازجهت مرد بود و مبارات ]طلاق مبارات[ از جهت هر دو باشد و طلاقي كه عقيب اين‌ها باشد الا باين نبود ]رجوعي يك طرفه از سوي مرد ندارد[. روايت كنند كه در عهد عمر زني بود همچونين ناسازگاري كرد با شوهر و به نزديك عمر آمد. عمر او را وعظ كرد هيچ قبول نكرد و گفت اگر مرا فرمايي كه به خانه او رو، خويشتن را هلاك كنم. عمر بفرمود تا آن شب او را بازداشتند در اصطبلي كه در او چارپاي بود و سرگين! ]و اين بيانگر سخت‌گيري ضدزنانه عمر است[ و سه شبانه‌روز آن جا رها كرد ]مثل زنداني‌هايي كه در انفرادي مي‌اندازند و سپس بازجو مثلا يكي، دو ماه بعد مي‌آيد و حالت را مي‌پرسد كه ببيند بريده‌اي يا نه!، عمر او را دوباره برمي‌گرداند و مي‌گويد حالت چطور است؟[ او را خواند و گفت، چه گويي. گفت مرا از آن خوش‌تر نبود كه اين شب‌ها در ميان سرگين خفته بودم! عمر مرد را گفت تو را از اين هيچ نيايد، خلع كن با او به گوشواره و گيسوبند او كه تو را در او خيري نيست.

روي اين قسمت مي‌خواهيم تأكيد كنيم  همانطور كه مهريه هم (همان گونه كه در قبل گفتيم) مي‌تواند نمادين باشد خلع هم مي‌تواند نمادين باشد. يعني عمر به زبان امروزي مي‌گويد با همين گوشواره و گل‌سرش خلع كن. در اينجا ديگر مرد حق طلاق ندارد بلكه قاضي است كه امر به طلاق مي‌كند (همان گونه كه عمر كرد)

روض‌الجنان در ادامه مي‌گويد رفع جناح در حق هر دوست. سپس مي‌افزايد فقها را در خلع دو قول است خلع فسخي است بي‌طلاق و دوم خلع طلاق باين است. اين مذهب ما ]شيعه دوازده امامي[ و شافعي است.

مجمع مي‌گويد طلاق خلع آن است كه مرد زن را بخواهد و زن مرد را نخواهد و مالي به او ببخشد كه او را طلاق دهد و در ادامه تأكيد مي‌كند اگر مرد خود بخواهد زني ديگر كند طبق آيه «ان اردتم استبدال زوج مكان زوج و اتيتم احديهن قنطارا فلاتأخذوا منهن شيئا»، بر مرد جايز نيست كه چيزي از زن بگيرد. يعني اگر خود مرد خواهان طلاق باشد، طلاق نوع ديگري است و طلاق خلع و فديه نيست.

تفسير پرتو راجع به «ان خفتم» كه در آيه آمده است يعني اگر ترسيديد كه اينها با يكديگر نسازند و ناسازگاري ادامه داشته باشد؛ اين دقت نظر را دارد كه اين بخش آيه خطاب به كيست. طالقاني مي‌گويد «اين خطاب با خطاب جمع متوجه كساني است كه مسئوليت و حق دخالت دارند... و مسئولين و قضات بايد  دخالت كنند». اين نكته بسيار بسيار مهمي است. و همان دوراهي اصلي است كه آيا در اينجا باز حق طلاق با مرد است و  عليرغم سفارش و توصيه بزرگان قوم و حتي حاكم شرع و دادگاه به طلاق، در نهايت اوست كه بايد رضايت به طلاق دهد و اگر ندهد طلاق ممكن نيست و يا  اينكه بزرگان قوم و حاكم و دادگاه نيز مي‌توانند رأسا و به تقاضاي زن و عليرغم عدم رضايت شوهر دستور طلاق بدهند و حكم طلاق را جاري و اجرا كنند. مهريزي در رابطه با اين نكته و دوراهي مهم مي‌گويد: برخي از فقها رأي به وجوب داده‌اند ]يعني بر مرد واجب است كه طلاق بدهد و نمي‌تواند از آن تخطي كند و بزرگان و دادگاه مي‌توانند او را مجبور كنند[ و گروهي ديگر به استحباب قائل‌اند ]يعني اگر فقط زن از ادامه زندگي رضايت ندارد و از شوهرش نفرت دارد، بر مرد مستحب، نه واجب، است كه با تقاضاي طلاق او موافقت كند. اما مي‌تواند موافقت هم نكند[. حق آن است كه ظهور در وجوب دارد و رفع يد از آن دليل مي‌خواهد. همان گونه كه شهيد ثاني و صاحب جواهر و گروهي از فقهاي عامه ]اهل تسنن[ نظر داده‌اند (ص 454).

هر چند اين مسئله بسيار مهم است اما در يك برخورد توصيفي و واقعي و پديدارشناختي باز بايد توجه كرد كه تقاضاي زن براي طلاق در آن بستر تاريخي، با آن وضع زنان و آن وضع سيستم قضايي و رويه و عادت جامعه به حل داخلي مسائل؛ يا در درون خانواده و با تقاضا از خود مرد صورت خواهد گرفت يعني زن درون خانه و زندگي از شوهرش خواهد خواست كه او را طلاق دهد (در اينجاست كه اهميت واجب يا مستحب بودن پذيرش اين طلاق بسيار مهم خواهد شد) و يا اينكه زن بايد به مرجع قضايي مراجعه كند (كه به تازگي به عنوان يك نهاد مستقل به موازات شيوخ و بزرگان قبيله، از سوي دولت متمركز مركزي بنا نهاده شده) و از آن نهاد تقاضاي طلاق كند. تا هنگامي هم كه زن شكايت نكند كسي متوجه اختلاف و ناسازگاري شديد در آن زندگي نمي‌شود و شكايت زن است كه پرونده را به جريان مي‌اندازد. اما باز قابل تصور  و تجسم است كه در آن نظام سلسله مراتبي جنسيتي، متأسفانه اين نوع شكايت‌ها يا صورت نخواهد گرفت و يا بسيار اندك خواهد بود كه زني هم آگاهي حقوقي و هم جرأت و جسارت آن را داشته باشد كه از شوهرش به محكمه شكايت كند و تقاضاي طلاق بنمايد. اما نكته بسيار مهم اين است كه به هر حال راه اين طلاق و شكايت به محكمه، به لحاظ حقوقي در اينجا باز شده است. و زن مي‌تواند آغازكننده تقاضاي طلاق باشد هر چند كه مثل مرد خودش مستقيما نمي‌تواند صيغه طلاق را جاري كند  اما زن، حتي اگر شوهر هم راضي به طلاق نباشد، مي‌تواند طلاق بگيرد. اين طلاق خلع است و در قرآن و برخي از احاديث اين مرز ظريف براي زنان باز شده است كه متأسفانه اين مرز ظريف در فقه دوباره تنگ و حتي بسته شده است.

الميزان مي‌گويد اين طلاق وقتي است كه زن و شوهر تشخيص دهند با يكديگر توافق  اخلاقي ندارند و ادامه مي‌دهد خطاب به جمع شده، يعني از نظر عقلاي قوم زندگي‌ آنها قابل دوام باشد نه اينكه هر دو دنبال هوسراني هستند. الميزان در ادامه نكته‌اي مي‌گويد كه هر چند بي‌ارتباط با بحث اصلي ماست اما نظرگاه بسيار مهمي است: «احكام فقهي دين مانند اسكلت ساختمان است و احكام اخلاقي به منزله سفيدكاري و سيم‌كشي و دكوربندي ساختمان». و اين خلاصه و فشرده‌اي از نظرگاه حوزوي و فقهي در اسلام‌شناسي است. اما نوانديشي ديني درست برعكس فكر مي‌كند يعني آموزه‌هايي از دين كه در بخش اخلاقي آن آمده است اسكلت‌بندي ساختمان اين است و قواعد فقهي نقش سفيدكاري را دارد. از نظرگاه سنتي اسكلتي كه قابل تغيير نيست قواعد فقهي است و از نظرگاه نوانديشي آنچه قابل تغيير است و ظاهري است قواعد فقهي است و اين اختلاف بسيار بسيار مهمي است.

الميزان سپس حديثي از امام صادق مي‌آورد كه باز بسيار مهم است. امام صادق مي‌گويد: «طلاق خلع اين نيست كه زن را آن طور شكنجه دهي ]اينها الفاظ خود حديث در الميزان است[ كه بگويد مهرم حلال و جانم آزاد، بلكه در وقتي است كه زن بگويد هيچ سوگندي كه براي تو مي‌خورم راست نمي‌گويم و به آن وفا نمي‌كنم. از اين به بعد بدون اجازه‌ات از خانه بيرون مي‌روم و مرد  اجنبي را به بسترت راه مي‌دهم و يا بگويد هيچ امري را از تو اطاعت نمي‌كنم تا طلاقم دهي. ]يعني اگر مرد فشار بياورد و زن جان به لب بشود و بگويد طلاق مي‌خواهم اين طلاق خلع نيست چون مرد شروع‌كننده است. بعد مي‌گويد:[ اينها طلاق بائن است ]يعني رجوع وجود ندارد[ هر چند يك طلاق است  و در عده شوهر نمي‌تواند رجوع كند، بعد از عده هم او ]يعني شوهر[ مثل سايرين يك خواستگار است. ]يعني حق رجوع ندارد و اگر طالب ادامه زندگي با آن زن است، مثل ديگر خواستگاران مي‌تواند از زن خواستگاري كند، نه اينكه به زن امر به بازگشت به زندگي كند. بعد همين حديث در ادامه مي‌گويد:[ در طلاق خلع و مبارات و تخيير ]كه البته فقه شيعه اين نوع طلاق را چندان قبول ندارد – اما در اين حديث آمده است – يعني مرد پيشنهاد مي‌دهد و زنان را مخير مي‌كند اما تصميم‌گيرنده زن است، مانند برخورد پيامبر با همسرانش كه فقه اماميه آن طلاق را منحصر به رسول خدا مي‌داند. به هر حال امام صادق در ادامه مي‌گويد در اين طلاق‌ها[ رجوع نيست. مگر اينكه زن پشيمان شود».

در اينجا در واقع رجوع دست زن است يعني اگر زن به ادامه زندگي راضي بود، چون مرد هم از اول راضي بود، بازگشت زن به منزله ادامه زندگي است. بعد الميزان حديثي از امام باقر مي‌آورد كه مي‌گويد آنگاه كه زن به شوهرش صريحاً بگويد ديگر هيچ دستوري از تو را اطاعت نمي‌كنم براي مرد حلال است با گرفتن چيزي از او طلاقش دهد. موضع اين حديث بينابيني است.

محمد غزالي حديثي از پيامبر آورده كه مي‌گويد هر زني بدون هيچ مشكلي از شوهرش خلع كند او از بوي بهشت بهره‌اي نبرده است (ص 208). مضمون اين حديث كه آموزشي اعتقادي و اخلاقي براي زنان است، خود بيانگر آن است كه اين نوع طلاق با طلاق‌هاي مردانه متفاوت است. (قرضاوي هم همين حديث را آورده است، ج 3، ص 59 و نيز زحيلي، ص 386). دكتر زحيلي نيز ماجراي اين حكم خلع در اسلام يعني حكايت آن خانم را آورده است. طبق نقل زحيلي آن زن به پيغمبر مي‌گويد شوهرش در دين و اخلاقش هيچ عيبي ندارد اما من دوستش ندارم. بعد مي‌گويد اگر من به پيغمبر دروغ بگويم و عيبي رويش بگذارم بعدا وحي او را آگاه مي‌كند و من رسوا مي‌شوم و پيامبر نيز مي‌گويد باغش را فديه بده و جدا شو (زحيلي، ص 386 و قرضاوي، ج3، ص 60).

حنفيه اجراي تقاضاي زن را براي مرد مستحب دانسته‌اند. راجع به مال طلاق خلعي نيز زحيلي آورده است كه مي‌تواند شير دادن باشد و يا اسقاط نفقه در دوره عده و مي‌افزايد اكثر فقها گفته‌اند بدون مال هم خلع توافقي واقع مي‌شود (ص 317). يعني جنبه تاريخي مال خلع را مي‌توان به حد صفر هم رساند.

قرضاوي مي‌گويد خلع در قاعدگي هم اشكال ندارد (ج 3، ص 61) و در ادامه مي‌گويد بعضي مراجعه به دادگاه را شرط كرده‌اند برخي نه. بعد مي‌گويد اگر مرد نپذيرد زن مي‌تواند به دادگاه مراجعه كند (همان، ص 62). در رابطه با حداكثر ميزان فديه در خلع، قرضاوي معتقد است شوهر نمي‌تواند بيشتر از مهر بگيرد. وي اين موضوع را به بحث «منع عضل» در قرآن و جمله پيامبر در همان روايت كه مي‌گويد «فقط باغچه و نه بيشتر» مستند مي‌كند (همان،  ص61) اما مي‌گويد مالك (يكي از چهار مذهب اهل تسنن) معتقد است اگر زن اضافه بر مهر را با رضايت بدهد،  اشكالي ندارد. ولي خود قرضاوي با اين نظر به خاطر «اصل لاضرر و لا ضرار في‌ الاسلام» مخالف است و آن را مايه ضرر  زن مي‌داند. زكي يماني به نقل از يكي از فقهاي بزرگ اهل سنت (ابن قدامه در مغني) نقل مي‌كند كه: «جمع بند سخن اين است كه زن وقتي از شوهرش به خاطر اخلاق يا هيكل يا دين يا سن بالا يا ناتواني او يا مانند آن، كراهت دارد و مي‌ترسد كه حق الهي را در فرمانبري شوهر ادا نكند، برايش جايز است در مقابل پرداخت چيزي به او به عنوان فديه رهايي خويش از قيد زناشويي، اقدام به خلع كند» (اسلام و زن، ص 143).

مهريزي نيز به قول زحيلي استناد مي‌كند و مي‌گويد اسلام خلع را در برابر طلاق براي زن تشريع كرد تا راهي براي رهايي زن از زوجيت شد و نيز از قول محمد البهي ]يكي از صاحب‌نظران اهل سنت[ مي‌آورد كه «اسلام براي زن نيز خلع را قرار داده كه خود را از ضررهاي ازدواج و نفرت آن بازدارد... خلع نيز بايد مانند طلاق؛ شرط الزام آن متوقف بر رضايت شوهر نباشد چه رسد به اين كه گفته شود مرد پس از قبول، طلاق دهد» (ص 456). يعني اگر اين شرط را بگذاريم كه در خلع نيز مرد بايد بپذيرد و او مي‌بايد طلاق دهد، اين طلاق تبديل به همان طلاق‌هاي قبلي مي‌شود، نه نوع ديگري از طلاق. پس، رضايت مرد شرط نيست.[4] مهريزي در ادامه بر اساس «قرائن حديثي» مي‌گويد «پس از خلع زن نيازي به طلاق مرد نيست. در اين باره احاديث معتبري وجود دارد كه صاحب وسايل آنها را حمل بر تقيه كرده است]![ ... همان گونه كه مرد در طلاق رجعي حق رجوع دارد زن نيز در خلع حق رجوع دارد. ]اين امر را مستند به حديثي از امام رضا كرده است[... اگر زن به مرد مبلغي بدهد و از او بخواهد كه طلاقش دهد  خلع نيست، مبارات است (همان، ص 456).

اما هميشه نوساني بين وجوب رضايت مرد و عدم وجوب آن در فقه فرق مختلف اسلامي و نيز بين صاحب‌نظران و مفسران وجود داشته است.

عده‌اي هم براي آنكه هم حق طلاق به زن، از طريق محكمه و دادگاه را بدهند و هم حق طلاق مردانه را زير سؤال نبرند، در اين باره بحث كرده‌اند كه آيا خلع طلاق است يا فسخ ازدواج؟ آنها گفته‌اند خلع طلاق نيست فسخ ازدواج است. اين نظر مي‌خواسته با يك كلاه قانوني و شرعي در ظاهر به حق طلاق مردانه نيز وفادار بمانند.

به هر حال طلاق خلع يكي از كيفي‌ترين رفرم‌هايي است كه در قرآن در مسئله طلاق مي‌بينيم. هر چند اين سنت رگه‌اي هم در قبل از اسلام داشته است كه بيشتر زنان پرنفوذ و اشراف از آن استفاده مي‌كرده‌اند اما در اينجا با ثبت و تنفيذ آن در قرآن براي همه زنان تثبيت مي‌شود. البته من تصور مي‌كنم در طول تاريخ به علت عدم بستر مناسب فرهنگي و حقوقي و حاكميت سلسله مراتب سلطه‌گرانه جنسيتي از اين نحوه طلاق عملا استفاده چنداني نشده است. ريشه اين مشكل هم در مرحله اول به مناسبات اجتماعي برمي‌گردد و در مرحله بعدي نيز به غلبه و تسلط فرهنگ مردسالار بر جامعه و به ويژه در ذهن و رفتار فقها كه يا به اين مسئله بي‌اعتنايي كرده‌اند و آن را در حاشيه قرار داده‌اند و يا اصلا به تغيير و تحريف آن و تبديل آن به يك نوع طلاق رايج مردانه دست زده‌اند.

8 - آيه بعدي آيه 229 از سوره 2 است كه مي‌گويد «طلاق قابل بازگشت تنها دوبار است و پس از آن يا به خوبي نگه داشتن و يا رها كردن به شايستگي».

در مناسبات قبل از اسلام طلاق و رجعت مرد در طول زمان عده، مي‌توانسته به هر تعداد كه مرد بخواهد تكرار شود و در واقع اين حق مردانه خود تبديل به يك عامل براي آزار و اذيت و به ويژه شكنجه رواني زنان گرديده بود. در اينجا يك رفرم ديگر صورت مي‌گيرد كه يك مرد تنها دو بار مي‌تواند از اين مجوز استفاده كند و طلاق دفعه سوم ديگر قابل رجوع از سوي مرد نيست. مقيد كردن اين نوع طلاق به سه بار يك رفرم اجتماعي به نفع زنان در آن دوره بوده است. ما وقتي مي‌توانيم اين مسئله را به خوبي تجسم و ادراك كنيم كه هيچ يك از اين بحث‌ها را در مناسبات امروز در نظر نگيريم. اگر اين نوع مسائل را در چارچوب فرهنگ و مناسبات امروزين مطرح كنيم كاملا ارتجاعي و ضد زن است و با پيام‌هاي اصلي اديان كه كرامت انساني و از جمله زنان و استقلال، مسئوليت و حسابرسي شخصي افراد بشر، از جمله زنان، است نيز تعارض و تضاد دارد. اما در آن وضعيت و بستر تاريخي يك رفرم جدي به نفع زنان است.

روض‌الجنان ذيل اين آيه آورده است كه «عايشه مي‌گويد زني نزد او آمد و گفت شوهري دارم كه مرا چند بار طلاق داده و هرگاه وقت آن باشد كه عده سر آيد دگرباره مراجعت كند و غرض او اضرار من است و در جاهليت چنين كردندي. چون ايشان را با زنان خوش نبودندي و نخواستندي كه او شوهري ديگر كند براي حميت، و طلاق را حدي محدود نبودي. عايشه اين حديث با رسول گفت. آيه آمد كه طلاق دوبار است و در طلاق سوم رجعت نيست و رجعت آنگاه تواند كردن كه زن هنوز در  عده بود، اما چون از عده بيرون آمد مالك شد نفس خود را و اختيار با زن افتاد و مرد از جمله خاطبان و خواهندگان يكي باشد».

مجمع‌البيان نيز مي‌گويد «تسريح» از سرح است به معناي رها كردن و به درخت بلند كه در رشد آزاد و راست سرحه گويند و مي‌افزايد «خوف» به معناي ترس است و بعضي گفته‌اند در اينجا به معني گمان و برخي گفته‌اند به معناي يقين و علم مي‌باشد. و ادامه داده در جاهليت طلاق و رجوع‌ها حدي نداشت و ممكن بود به هزار بار هم برسد. مجمع سپس به استناد شيعه به اين آيه براي نفي سه طلاق يكباره اشاره كرده است.

بين اهل سنت با استناد به رأي عمر، نظري وجود دارد كه مرد مي‌تواند زن را يكباره و يكجا سه طلاقه كند. اين هم بحثي ضد زن است كه به بحث‌هاي جزئي فقهي فرقه‌اي برمي‌گردد. در مواردي فقه شيعه به نفع زنان است و در مواردي فقه اهل سنت. در اينجا فقه شيعه به نفع زنان است چون سه طلاق در جا را قبول ندارد. در ماجراي دارالتقريب كه حركتي تقريبي بين شيعه و سني بود، شيخ شلتوت مصري مي‌گويد ما نبايد به شيعه‌ها نفيي و ضدي برخورد كنيم و در چند مورد نظر فقهي شيعه‌ها را بر نظر اهل تسنن ترجيح مي‌دهد. يكي از آن موارد نفي سه طلاق يك جا مي‌باشد.

پرتو در توضيح تعبير «تسريح» مي‌گويد گوسفند را براي چرا رها كردن، شانه كردن و آويختن موي و به ريشه آن «سرح» اشاره مي‌كند كه به معناي رهايي و به خود واگذاري است.

الميزان مي‌گويد «مراد از «تسريح» اين است كه او را در جدا شدن و نشدن آزاد بگذارد. به اين معنا كه زن بعد از دو نوبت مطلقه شدن ديگر محكوم به اين نباشد كه اگر همسرش خواست در عده رجوع كند، دست زن به جايي بند نباشد و مي‌تواند مراد طلاق سوم باشد». و سپس مي‌افزايد «آيه امساك ]نگاه داشتن زن[ را مقيد به قيد معروف و تسريح ]رها كردن زن[ را مقيد به قيد احسان كرده، عنايت لطيفي است كه بر خواننده پوشيده نيست براي اينكه چه بسا مي‌شود كه امساك همسر و نگهداري او به منظور اذيت و اضرار او باشد. بايد طوري رجوع كند كه آن غرضي كه خداي تعالي در خلقت زن و مرد داشته يعني سكون نفس و انس بين اين دو حاصل شود ]دقت شود فرد سنت‌گرايي مثل علامه طباطبايي با استناد به قرآن «غرض» خلقت زن و مرد را «سكون نفس» و «انس» بين آنها مي‌داند[ ... اگر ازدواج با همسر مطلقه را بعد از طلاق سوم تحريم كرده، علتش اين است كه نخواسته مردم امر طلاق را سبك بشمارند و با طلاق‌هاي پي در پي زنان را اذيت كنند.

به گفته صاحبان صحاح واقع شدن سه طلاق با يك لفظ چيزي بوده كه عمر آن را در سال دوم و يا سوم خلافت خويش وضع نمود. بعد از دو سال عمر گفت مردم درباره طلاق كه شارع براي آنها مهلت قرار داده از من مي‌خواهند كه با عجله انجام شود و چه خوب است ما خواسته آنها را امضاء كنيم». سپس مي‌گويد «از ابن‌عباس روايت شده كه عبد يزيد همسرش ركانه را طلاق داد و زني از قبيله مزينه گرفت. روزي آن زن مزينه‌اي نزد رسول خدا آمد و گفت همانطور كه اين يك موي من به درد موي ديگر نمي‌خورد عبد يزيد هم براي من مثل همان است (يعني مردي ندارد)، رسول ركانه و برادرانش را خواند و به اهل مجلس گفت آيا اين پسر شباهتي به عبد يزيد دارد؟ همه گفتند بله. پس رو كرد به عبد يزيد و گفت اين مزينه‌اي را طلاق بدهد. او هم طلاق